|
نازنین یعنی آشتی فرشته ها با زمین ... دفتر خاطرات نازنین زهرا به روایت دختر عمه ...
|
به نام خدا !
چقدر زود داره میگذره ؟! دو ماه دیگه این موقع تو دو سالت تموم میشه ! وای کوچولویه من چه زود داری بزرگ میشی ؟! راستی سلام !
باورم نمیشه .... تو ؟ تو همونی که وقتی به دنیا اومدی دستات مثل برف سفید بودو مثله مورچه کوچولو ؟ تو همونی هستی که توپولو و خوشگل بودی ؟ تو همونی هستی که هر روز خوشگل تر شدی و الان شدی خوشجله موشجلا ؟ تو همونی که اول مهمون قلب ما بودی حالا شدی صاحب خونه ؟ آره ؟ عزیزم دنیا رو به پات میریزم ! تو عشق گل منی با اون چشمای قشنگت ... با اون زبون شیرینت که حسابی دیگه حرف میزنی .... با اون لبای کوچولو ... با اون قد نیم وجبیت ! آخه دختر از تو خوشگل تر هم هست ؟ نیست به خدا !
تو قند دلای مایی ... تو نفس مایی ... تو مثل هولو شیرینی .... مثل سیب خوشگلی ... مثل طلا ارزشمندی ... مثل آب پاکی ... تو مثل مثل ماهی ! آخ که نمیدونی چقدر دوست دارم من !
کارای چند وقت اخیرت : بلاخره به من گفتی نگار ! دیگه وقتی بهت میگیم مای بیبی ماله کیه ؟ میگی : ماله هستی ! ( نی نی خاله ات که از تو کوچیکتره ) شعر خرگوش من چه نازه رو با اداهاش میخونی : مثلا من میگم : خرگوش من تو : چه آزه (نازه) من : گوشاش چقدر ؟ تو : د آزه (درازه) میخوره برگ ؟ تو : کاهو ... من : میدوه مثل ؟ تو: آهووووو در همین حین گوشای دراز و خوردن برگ کاهو و دویدن رو تا آخر شعر نشون میدی و شعر که به اخر میرسه دست میزنی ... شعر رو رو با قایق در مسیر آب رو هم با اداهاش بلدی ... به شدت بابایی هستی و انقدر از سر و کوله بیچاره بالا و پایین میری که کلافه میشه ... هرچی می خوای بخوری اول به بابا میدی ... اگه کسی با مامانت ور بره به شدت بهت بر میخوره مثلا حتی اگه بخواد ابرو های مامانت رو برداره ... در همه ی حالات نانا میخوری حتی اگه ده تا پیچ و سه تا دور دوره خودت و مامانت خورده باشی ... بیشتر وقتا هم متاسفانه مریضی ... حسابی لاغر شدی خانومی .... هر کلمه ای که درخواست بشه رو هم میگی ... ماشالله دایره ی واژه هات خیلی فوله ! یه فیلم دارم ازت که داری با آهنگ سوسن خانوم تکنو میزنی ... خیلی بانمکه ولی حیف که نمیشه بزارم ... و خیلی شیرین بازیای دیگه که تمومی نداره .... یعنی من چون دیر به دیر میام خیلی هاشو یادم میره ... انقدرم شیطون شدی که دیگه نمیشه ازت عکس گرفت ... تو این بودی : حالا این شدی : خیلی بزرگ شدی نه ؟ خدافظ پ ن : کارای این چند وقتت خیلی دیدنی و گفتنی و ثبت شدنیه ... همه هحرفی میزنی همه چیز رو خوب بلدی ... انقدر کارات زیاده که یه وقت اساسی میخواد برای ثبتشون ....مینویسم ... با تمام وقت کمم مینویسم تا بمونه خانوم گلی ... [ یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳۸ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |