به نام خدا !

سلام علیکم ! احوال دوستان ؟ خوبید ؟

من کنکورمو دادم و خلاص ! نمیدونم خوب دادم یا بد ؟ حالا تا نتایج چیز زیادی نمونده .

به هر حال برگشتم دیگه .

نازی خانومم که بزرگ میشه همینجوری و بیشتر از اینکه بزرگ بشه شیطون و بلبل زبون میشه . آرومو قرار نداره ! خیلی بلا شده ! یه حرفایی میزنه همینجوری میمونی ! تازه یه سری فحش قدیمی هم یاد گرفته . الان 1128 روزه که این فسقلی به دنیا اومده .

فسقل خانوم امسال یه تولد هم داشت . تولد پر ماجرایی بود . دلم میخواست حرفاشو با یه سری عکس جدیدش رو الان بزارم ولی چون عکسای تولدش دست ریحانه است صبر میکنم تا عکسارو از اون بگیرم بعد همه رو با هم مینویسم .

راستی ما الان یه نی نی تو راهی هم داریم . نی نی عمو علی و زن عمو فرحناز . تقریبا دو ماهشه ! یعنی 7 ماه تا به دنیا اومدنش مونده . من میخوام واسه اون هم وبلاگ بسازم و عکس سیسمونی و این فسقلی بازیاشو بزارم . ولی هنوز معلوم نیست که مخمله یا پسمل؟پس حالا تا اون موقع صبر میکنیم . من خودم براش یه جوراب قرمزسفید خریدم و دوتا تابلوی کوچیک دیواری .

حالا تا ببینیم چی میشه .

پس دو سه روز دیگه میام با عکس و حرفای جدید .

پ.ن : یه وبلاگ هم خودم دارم مینویسم . یعنی وبلاگ شخصی خودم . اونم وقتی یه کم راه افتاد آدرسشو برای دوستامون میزارم .

[ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

عکس بالا اوج محبت عمو برادرزاده ایه ! عکس عمو علی و نازی خیلی بانمک شد .

راستی سلام . سلام به یه دختر خانوم آتیش پاره و دوستای وبلاگیش . اول از همه عید شما مبارک . عید ما که حسابی مبارک شد . کوچه هامون چراغونی . آهنگ . شربت . شیرینی . آش . شور و شوق جوونا! و البته زبونم لال زبونم لال امسال بساط لهو و لعب هم متاسفانه نبود که یه کم نانای کردن دیگران رو از دور نظاره گر شیم . ولی خب یه مهمونی خانوادگی داشتیم که به اینا میارزید . عمه فریده و عمه جمیله و عمو جلال و عمو علی و شما همگی خانوادگی جمع شدیم خونه ی مامان بزرگ . خیلی خوش گذشت . و شما طبق روال چیزی از شیطنت کم نزاشتی و مامان بزرگ هی میپرسید : نازنین کی میخوابه ؟ پس چرا این نمیخوابه ؟ ظهرا نمیخوابونیدش ؟ انگار خوابش میاد ها ؟؟!!!!

و اما عکس پایین . فکر نکنی داری به کسی زبون درازی میکنی ها !!!تو عکس پایین شما تازه اومده بودید و تو هنوز یخت آب نشده بود و حرف نمیزدی و از اونجای که تو خیلی بلبل زبونی و از وقتی میای تا بری حرف میزنی ما هی بهت میگفتیم : نازنین زبونتو موش خورده ؟ و تو برای اینکه حرف ما رو نقض کنی زبونت رو نشون میدادی .

عکس پایین  رو هم فقط برای این گذاشتم که : عاشقه خنده هاتم !

توضیح عکس پایین : وووووووووویی . وای چه هولووووووووویی . چه دماغه کوچولوووووووویی . ووووووووویی. چه رنگ مووووووووووویی.چه عطر و بوووووووووویی. اوف داری تو چه بر و رووووووووویی .چرا اخمووووووویی . اخماتو واکن و بپر بغل عمووووووووویی . وووووووووووووویی . تو واسه اون کسایی که قلبشون ضعیفه ممنوووووووووویی. و عشق نگارووووووووووووووووووووووویی !

مامانت میگفت از سر کوچه میگفتی  : بریم گُمُز ببینم . گُمُز تو اُضه ! (بریم هرمز(لاک پشت من)  ببینیم . هرمز تو حوضه .

ولی من هرمز رو برده بودم خونمون . وقتی تو اومدی بعد از اینکه همه چلوندنت و بوس کاری شدی و این حرفا دویدی سر حوض و یه کم که نگاه کردی گفتی :‌گُمُز نیس ! (هرمز نیست)  تو عکس پایینم داری همین جمله رو میگی ، داری میگی : گُمُز...

اینجا هم داری آب بازی میکنی  ... همه ی لباسات خیس شد . بهت میگم : نازنین اگه لباسات خیس شه هرمز باهات قهر میکنه دیگه باهات بازی نمیکنه ها ! سریع دویدی رفتی تو آفتاب وایسادی میگی : آفاب آسم گُش شم گُمُز ایاد بییم عدوسی ! (تو آفتاب وایسم خوش شم . هرمز بیاد بریم عروسی)نفسمی !

ذوقتو قربون عسلی ! نمیدونی واسه آب بازی چه ذوقی کرده بودی ! از خنده هات تو عکسای پایین معلومه !

وای خاله سوسکه ! خندتو قربون عشقم !من مرده ی این ژست گرفتنتم !

اون برسی رو هم که تو دستته انقدر کردی تو آب حوض که فکر کنم از برسی درومد . یه جا از دستت ول شد رفت تو تو آب داد میزدی :‌شونه ! شونه ! و با مشت میکوبیدی رو آب و همه جا رو خیس میکردی !

این دخملی هم که تو همه ی عکسا نصف لباسش معلومه فاطمه دختر عمو جلاله که خیلی تو رو اذیت میکنه . البته اونم بچه است و تو سن بدی هم هست و چون میبینه همه ی توجه ها روی توئه حرصش میگیره . مثلا به داداش من میگفت : اگه اسباب بازی نازنین رو بهش ندی میدم صد دور با اسکوترم بزنی . یا مثلا کارات ها ی بازی نازنین رو ازش میگرفت و تو رو چنان به گریه مینداخت که حال ما خراب میشد . یا مثلا تو رو میزنه و یا نیشگون ریز میگیره . یا کیف تو رو برمیداشت و میگفت بهت نمیده و جیغ تو رو درمیاورد . ولی تو خیلی مهربونی .  حسودی نمیکنی .  خساست نمیکنی .  بدجنسی نمیکنی . همه دوست دارند . خلاصه فاطمه انقدر حرصت داد که تو کلافه شدی و من هم به مامانت گفتم بیا نازنین رو بردار یه دقیقه بریم خونه ی ما هم هرمز رو بیاریم و هم سوغاتی های نازنین رو ببینیم . رفتیم ولی تو نزاشتی لباسات رو بپوشونیم و میگفتی : همین اوبه ! (خوبه) و لباس تو تنت رو نشون میدادی . هرمز رو از توی جاش برداشتی و روی هوا حرکتش میدادی (مثل هواپیما) و صدا درمیاوردی : اووووووووو ...هووووووو

روی لاک هرمز چند تا خال رنگی هست ...یه کم نگاش کردی گفتی : گُمُز تفیث شده ! (هرمز کثیف شده) و انداختیش زمین .

یه سری مراحل رژلب زنون داشتی تو خونه ی ما که دیدنی بود . معمولا بچه ها وقتی رژلب میزنن همه ی دور لبشون رژ لبی میشه ولی تو دیدنی بودی . انقدر با دقت میزدی که به جونه خودم یه ذره هم بیرون نزدی ! من دستم خورد بهت سریع میگی : اَاااه ! همه جام اَباد شد ! (اه همه جام خراب شد)

خلاصه مامانت هم رژ لب زد و هرمز رو برداشتیم و برگشتیم خونه ی مامان بزرگ . تو راه به مامانت میگی : من گُشگِل شدم . تو گُشگِل شدی . دوتایی گُشگِل شدیم ! (من خوشگل شدم . تو خوشگل شدی . دوتایی خوشگل شدیم)

و خلاصه هرمز رو انداختیم تو حوض و این هم نگاه قشنگ تو به هرمز توی حوض :

اینجا هم بعد از نهاره که ما به هوای هرمز میخواستیم به تو ماست بدیم .

تو رو خدا ماستای دور دهنش رو ببینید . بخورم اون لبای ماستیتو فینگیل !

اینجا هم داری با محمد با کارتات بازی میکنی .

روی هر کارتی هر عکسی بود میگفتی ، اونایی که یادم میاد .

عکس آتش نشان : آگا آتیشه ! (آقا)

تخم مرغ :مُگه ! (مرغه)

چتر : بااونه .ایاد .  شُ شُ . تَچه . (بارونه. میاد . شرشر. چتر)

گربه : (یه خنده مسخره تحویلم میدی ، عین آدم بزرگا وقتی میخوان چیزی رو مسخره کنن که یعنی اینکه کاری نداره ) میگی: پیشیه ایگه ! (دیگه)

و...

عصر هم همگی رفتیم بهش زهرا که چون هوا تاریک شد نشد تو بریم و بین امام زاده صالح و شاه عب العظیم به دلیل نزدیک تر بودن شاه عبد العظیم به بهشت زهرا اونجا رو انتخاب کردیم و رفتیم اونجا . حالا عکساییی که اونجا از نازنین گرفتم با عکسای شهربازیش تو دوربینشونه که داییم قول داده برام بریزه تو سی دی و بده بهم .

اما اونجا واقعا جنگ اعصاب داشتیم . نفهمیدم چه جوری نماز خوندم چه جوری زیارت خوندم . انقدر که نازنین شیطونی کرد . اولش که به خاطر حجم زیاد جمعیت ترسیده بود هی گریه میکرد و جیغ میزد بعد هم که رفتیم توی حرم یه جا بند نمیشد و مامانش هم چون ما بودیم زیاد اهمیت نمیداد و من بیچاره شدم . وایسادم از دور که ببینم نازنین تا کجا  میره دیدم همینطوری بدون ترس داره میره . رفتم جلو بهش میگم : نازنین بیا بریم . اینجا نمکی داره ها ! الان میاد میبرتت.

برگشته به من میگه : نه !!! من ایخوام اینور برم اونور برم ! نمیکی اون نی نی رو ایبره ! (میبره)بعد که به زور بغلش کردم داد شروع کرد به جیغ زدن و کل حرم رو گذاشت رو سرش و میگفت : اااااااااااااای اُداااااااااااااااااااااا !!!!! (خدا)موقع برگشتن هم تو حیاط تا حوض رو دیده میگه : اُدا ژووووووووووونم ! چِگَد آآآآآآآآب !(خدا جونم ! چقدر آب)

و البته یک اتفاق بد دیگه افتاد . ما بعد از نماز و زیارت بلند شدیم بریم و یکی از اعضای خانواده جلو جلو رفت . ما دیدیدم نازنین نیست گفتیم حتما با اون رفته . وقتی اون طرف رو پیدا کردیم دیدیم نازنین پیشش نیست . وای که من احساس کردم آب جوش ریختن رو سرم . بدو بدو رفتیم همون جایی که نشسته بودیم و دیدیم نازنین خانوم خیلی ریلکس داره قدم میزنه و بازی میکنه !

سومیش هم به خیر گذشت . خدا رو شکر !

موقع برگشتن هم نازنین خانوم تمام راه رو برامون موزیک لایت گذاشته بود و میخوند :

اَننُشته اشاره . اینجایه اینجایه ! (انگشت اشاره . اینجائه . اینجائه ) و این شعر ادامه نداشت و سوزن نازنین گیر کرده بود .

اعظم میگه نازنین عاشقه آهنگ نازنین ناز نکن نریمانه .

نازنین ناز نکن . درو رو کسی باز نکن . نازنین قهر نکن . زندگیمو ذهر نکن . زندگیمو ذهر نکن ....

میگه وقتی میزاریمش اول وایمیسته با دقت گوش میکنه . بعد شروع میکنه ناز کردن و زیر زیرکی خندیدن . بعد کم کم قر میده و بعدش چنان مشغول رقص میشه که دیگه نمیتونی بگیریش .... عسلمی !

میگه هر شب وقتی فاصله ها تموم میشه بابایی بلند میشه وبا نازنین دوتایی شروع میکنن به بلند بلند خوندن شعر آخرش . یه شب بابایی بعد از تموم شدنش هیچ واکنشی نشون نمیده که یهو نازنین با ژست خواننده ها و میکروفون تو دستش میاد جلو و بالا پایین میپره که باباییش هم بلند شه .

این روزا شمار شیرین کاری هات از دستمون دررفته . داری بزرگ میشی .

بهت میگم : نازنین منو نگاه کن .

برگشتی نگاهم میکنی .

بهت میگم : میدونستی تو عشق منی ؟ عمر منی ؟ نفس منی ؟

یه خنده ی جیگر تحویلم دادی که یعنی ذوق کردی و میگی : تویَم عسله منی !  (تو هم)

این هم عکس کوشولوتریای نازی گل دختر :

تفاوت را احساس کنید . ...

پ.ن : به دلیل انزجار از مد*یر و فضای پرشین بلاگ تا یه مدت دیگه وبلاگمون رو با همین آدرس به بلاگفا منتقل میکنیم اگه خدا بخواد . آماده باشید تا خبرتون کنیم .

پ.ن٢: رمز آپ قبلی رو هم هرکی خواست بگه بدم .

خدانگهدار

[ چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

 

وقتی مدرسه ای بتونه در عرض سه روز انقدر حجم درساش بالا بره که احساس کنی مغزت پکیده همه میگن عجب مدرسه ی خوبی ؟؟ مثل مدرسه ی ما .این شد که من از زیر کار دررفتم و اومد یه آپچه بکنم .

نازنین خانوم چند روز پیش با بابایی و مامانی و دوتا خاله کوچیکاش و مامان جونش رفته بود  :

شهر بازی . و شرح این شهر بازی رفتن به روایت بابایی :

نازنین رو بردیم و سوار تاب پرنده کردیم اولش که یواش بود خوب بود ولی تا یه کم تند شد نازنین پشت سرهم میگفت : ایترسم ! ایترسم ! (میترسم) منم بهش گفتم نازنین چشماتو ببند و نازنین هم چشماشو بسته بود و سرش رو آورده بود پایین و منم همراه با تاب میدویم و همه داشتند به ما پدر دختر میخندیدند .

از هر وسیله ی بازی هم که خوشش میاومد وقتی پیاده میشد میگفت : اِکی دیگه سبار شم !‌(یکی دیگه سوار شم ، یعنی همون یه بار دیگه سوار شم)

براش توپ خریدم ولی توپش افتاد تو جوب و آب بردش ، سریع برگشته به من میگه : بابایی بریم اِکی دیگه اِخریم که عژم دبا نکنه ! (بابایی بریم یکی دیگه بخری که اعظم (مامانش) دعوا نکنه)

خلاصه من و نازنین تصمیم گرفتیم پدر دختر سوار آبشار بشیم . با هم رفتیم بالا ولی تا به اونجا رسیدیم دیدم که کیسه نبردیم به خاطر همون به نازنین گفتم : بابایی همین جا بایست و تکون هم نخور . میله رو هم بگیر تا من برم کیسه بیارم بیام . نمیری که ؟ و نازنین هم گفت : نه ! نه ! منم از مدل "نه" گفتنش با خودم گفتم که این حتما از اینجا تکون نمیخوره و رفتم پایین و داشتم کیسه رو برمیداشتم و برگشتم سمت بالا رو نگاه کنم که ببینم نازنین داره چیکار میکنه که تا بالا رو نگاه کردم دیدم نازنین نشست که بیاد پایین ، بلند داد زدم : نازنین نهههههههههههههه !!!!!!!! ولی همین رو که گفتم نازنین سر خورد و اومد . فقط میدیدم که نازنین میره رو هوا و پرت میشه پایین ! سریع دویدم سمت پایین آبشار و تا سرخورد و اومد پایین رفتم بالاسرش و نازنین هم تا من رو دید خودش رو خیس کرد ! (نگار: الهی بمیرم بچه چقدر ترسیده !!!)

.......................................................................................

خدا رو هزار مرتبه شکر که نازنین هیچیش نشده و سالم و سرحاله ولی دایی(بابای نازنین) میگفت از ترس احساس میکنه نصف بدنش لمسه ! ولی کلا به غیر از این اتفاق خیلی بهشون خوش گذشته بود و گفت عکس هم انداختند که عکسا رو فعلا ازشون نگرفتم ، هروقت گرفتم میزارم .

امروز هم نازنین خونه ی مامان بزرگ بود که دوباره از اون روزای خیلی شیطونش بود که همه رو عاصی کرده بود . انقدر که باز هم من نتونستم عکسای جالبی ازش بگیرم اما کلی شیرین زبونی کرد . من موندم آخه این بچه چرا انقدر بلائه ؟

این عکسا :

تو عکس بالا داره فاصله ها نگاه میکنه !

 

گل سرش رو از سرش در اورده و گذاشته تو دهنش تا موهاش رو مرتب کنه بعد بزنه به سرش که یهو یک مو رفت تو دهنش ، با یه حالت طلبکارانه برگرشته به ما میگه : دیدی مو رف تو دهنم ؟ ! انگار ما مو فرستادیم تو دهنش !

بهش میگیم نازنین برو یه کم تو حیاط بازی کن میگه : نه ! بُرون سوس داره ! (نه ! بیرون سوسک داره )

خونه ی مامان بزرگ یه طاقچه ی کوتاه داره که نازنین تازه قدش میرسه که بره روش بشینه ، همچین با غرور اون رو میشینه و هرکی میره کنارش بشینه با یه لحن خیلی جدی میگه : تو نمیدونی بیای بالا ! (تو نمیتونی بیای بالا) حالا دیگه قد کشیدنت رو به رخ ما میکشی شیطون ؟

داداش من ، محمد رفته بود تو انباری و میخواست در رو ببنده اما نازنین به زور میرفت لای در و شدیدا اصرار داشت که : دَدُ بسته نکُدیا ! (درو بسته نکنیا‌! منظورش همون در رونبندیاست )

لاک پشت من تو حوض مامان بزرگ بود . به نازنین میگم نازنین بیا بریم لاک پشتو ببینیم ، سریع جیغ میزنه : بریم آک پش (لاک پشت) اِبینیم ! (ببینیم)

بهش میگم : نازنین اسم لاک پشت من هرمزه ! همون لحظه هرمز شروع کرد راه رفتن سمت نازنین ، نازنین هم داد میزد : گُرمُز دَفشَمو اُرد ! و جیغ میزد و عقب عقب میرفت ! بعد هم به من میگه : برو قبَق الان گُرمُز دمپاییتو ایخوره ! (برو عقب الان هرمز دمپاییتو میخوره )

آخر بازی هم میگه : گُرمُز بره تو اُض ! (هرمز بره تو حوض ) و بعد هم بدون هیچ ترسی لاک پشتم رو برداشته و برده انداخته تو حوض و در حال بای بای کردن میگه : بابا گُرمُز ! (بای بای هرمز )

بعد هم اومده پیش من میگه : اَستم گُرمُزیه . بریم ایشورمش ! (دستم هرمزیه بریم بشورمش )

وقتی داشتند میرفتند مامانیش بهش میگه : نازنین خانوم من شما رو با خودم نمیبرم و میزارمت تو حیاط اینجا و میرم . چون امروز خیلی شیطونی کردی و همه رو خسته کردی ! صد دفعه گفتم خوشم نمیاد یه جا میریم یه طوری رفتار کنی که همه بهت بگن بکن نکن ! (انقدر جدی و با جذبه حرف میزنه انگار نازنین یه دختر ده ساله است . خیلی خوشم میاد از این رفتارش ) نازنین هم با دقت و آروم داره گوش میده . اعظم دوباره میگه : مامان جون مریضه . حال نداره . صد دفعه میگم انقدر شیطونی نکن انقدر جیغ نزن ! مامان جونو اذیت کردی !

یهو نازنین گفت : نه ! من مامان جو اوس دارم ! (دوست دارم) و هرچی اعظم میگفت نازنین باز همین جمله اش رو تکرار میکرد . بعد هم رفت مامان جونشش رو بوس کرد و گفت: اِاَخشید اذَت تَدَم مامان جو (ببخشید اذیت کردم مامان جون) مامان جون هم بوسش کرد و گفت :‌نه عزیزم تو شیطونی نکردی محمد شیطونی کرد ! و بدین ترتیب در اثر فوران احساسات نوه مادربزرگی اونهمه شیطونی های نازنین افتاد گردن برادر بیچاره ی من !

دوستان فعلا خداحافظ . یه بار دیگه وعده ی تولد نازنین رو برای جمعه ی هفته ی بعد بهمون دادند . الله اعلم که بلاخره مهمونی هست یا نیست !

 مامان گلا شرمنده اگه نظر نمیدم . وقت نمیکنم . ولی تا جایی که بتونم بهتون سرمیزنم .

راستی نازی دیگه پوشک نمیبنده ولی همچنان نانا میخوره . بهش میگم نازنین از ناناهات به من میدی ؟

میگه : نه ، نه ! عبه ! (عیبه )

[ چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

 

به نام خدا !

 

 

سلام به دوستای گلمون و به نازنینه خودم.

عزیز نازنینم داری روز به روز بزرگ میشی و هر روز شیرین زبون تر و شیرین ادا تر میشی . من از تو دورم . اما درحد توانم هرچیزی رو که از بابا و مامانت میشنوم یا هر چیزی رو که خودم میبینم مینویسم . گلچین عکسات رو میزارم و نمیدونم که این عکسا تا کی میمونه ؟ ولی میدونم که همین نوشته ها هم یه روزی خیلی با ارزش میشه . تازه اگه عکسات هم تو وبلاگ نمونه بازم من یه آرشیو کامل از عکسات دارم . از وقتی چند ساعته بودی تا چند روز پیش . افتخار میکنم که خدا دختر به پاکی و لطافت تو رو به جمعمون اضافه کرد و خدا رو شکر میکنم . تو زمان مدرسه های پارسال کمتر وقت میکردم بیام و بستگی به وقتم داشت که بعضی از ماه ها دو سه بار آپ میکردم یا یک ماه اصلا آپ نمیکردم . ولی اگه به این چند ماه تابستون دقت کنی میبینی که خیلی بیشتر آپ کردم . چون آرزومه که هرچی از تو میشنوم همون لحظه بنویسم ولی متاسفانه یا خوشبختانه کلاس های پیش دانشگاهی من از دیروز شروع شد و سه روز در هفته کلاس دارم . و روز های دیگه رو هم خودم باید درس بخونم . آخه هدف من یه کم بزرگه و تلاش بیشتری میخواد . عزیزم این رو همیشه یادت باشه که برای رسیدن به هدف های بزرگ زیاد دعا کردن لازم نیست . زیاد کار کردن لازمه و در کنارش دعا کردن و در کنارش اینکه خودت و هدفت رو باور داشته باشی . در نتیجه شاید حضورم کمتر شه و دیرتر شیرین زبونی ها و کارای قشنگت رو بنویسم . اما قول میدم هیچ چیزی رو از قلم نندازم . خلاصه اینکه خواستم بگم تا یک سال کمرنگ شدنم به این دلیله . و خب اگه وقت آزادی بیشتری داشتم هم باز میام . خلاصه خانومی شما خیلی عزیزی . من برای تو هر کاری میکنم . امیدورام یک روزی از خوندن اینا لذت ببری .

تولدت  فعلا معلوم نیست که برقرار بشه یا نشه فکر کنم به این دلیل که دارین یک سری تغییرات تو خونتون انجام میدین .

و اما بریم سراغ بلا بازی های شما :

این داستان : ماجراهای یک عدد بچه ی گم شده .

نقش آفرینان : مامان جو (مامان بزرگ) عَژَم(مامان اعظم) آله بائزه(خاله فائزه) آله فهیمه و با حضور پرافتخار آنومه ناژنین اَمانی(خانوم نازنین ایمانی )

روزی از روزهای گرم تابستانی عَژَم و ناژنین خونه ی مامان جو بودند . عَژَم و مامان جو باهم مشغول بودند و آله بائزه و آله فهیمه هم هرکدوم به کارای خودشون مشغول بودند و دخملیه خوشمل ما یعنی ناژنین آنوم طبقه ی پایین خونه ی مامان جو تهنایی مشغول باژی بود . یه کم بعد عَژَم دید که صدای ناژنین نمیاد صدا کرد : نازنین ؟

ناژنین : ...

مامان جو صدا کرد : نازنین جونم ؟

ناژنین : ....

آله بائزه گفت : دخملی کجایی ؟

ناژنین : ...

آله فهمیه گفت : موش موشی کوشی ؟

ناژنین : ....

بنابراین همگی بسیج شدند و همه جای خونه رو دنبال ناژی آنوم گشتند اما ناژی نبود که نبود . همه چادر به سر شدند و داشتند میرفتند سمت کوچه که یهو تلفن زنگ زد . برگشتند سمت تلفن که دیدند .............. !!!!!!!!!!

بله، ناژنین آنوم گوشی تلفن رو برداشته و داره یواشکی و با خنده در جواب به کسی که پشت تلفن ازش پرسیده مامانت کجاست میگه :‌ مامانم داره اُمباله من میگده !!! و تِرتِر هم میخنده !

و این شد که ما گفتیم : عجب دوره و زمونه ای شده ! تا دیروز یه ملت آدم بسیج میشدیم که نیم وجب بچه رو با هاپو و نمکی و لولو سرکار بزاریم حالا این نیم وجب بچه معلوم بی چک و چونه چهار نفر آدم بزرگ رو سر کار گذاشته !

نتیجه ی اخلاقی : بچه هم بچه های قدیم !

و اما نازنین خانومه پولکی :

بابات میگفت یک روز صبح که داشته میرفته سرکار تو خواب آلود از تخب خواب اومدی پایین و دنبال بابایی اومدی تا دمه در و به بابایی گفتی : بابایی پول اِده برم پوفک اِخرم ! (بابایی پول بده برم پفک بخرم) و بابایی هم دوتا هزاری بهت داده و تو گفتی : اِکی دیگه بده بَسَنی اِخرم . ببین اوب شدم .(یکی دیگه بده برم بستنی بخرم . ببین خوب شدم) و بعد الکی اوهو اوهو کردی (آخه تو و مامانی چند روزیه شدیدا سرماخوردید)

نه خودت بگو حقت نیست وقتی میبینمت بخورمت ؟ بچلونمت ؟ اونقدر که گریه ات دربیاد ؟بوست کنم ، لهت کنم ؟ آخه خودت قضاوت کن بچه به این بلایی رو میشه گذاشت صاف صاف راه بره و حتی یه گاز کوچولو هم ازش نگرفت ؟ فسقلی تو از کجا میدونی پول چیه ؟ چیکار میکنی که انقدر قند نباتی ؟ نمیدونی چقدر گوشت شیرینی ! همه دوست دارند . مامان بزرگ اشرفت سه تا نوه . یکی پریا که از تو یک سال بزرگتره و یکی هستی که از تو یک سال کوچیکتره . ولی هرکاریش میکنیم به وضوح میگه تو رو از همه بیشتر دوست داره و هیشکی تو نمیشه ! تو از این بچه های لوس نیستی که میچسبند به مامانشون و هر کسی میاد سمتشون گریه میکنند . خیلی خونگرمی و تو مهمونی ها و تو جمع همه رو بوس میکنی و با همه جور میشی و با همه بازی میکنی .

دخملی ... خدارو شکر مگیم که فرشته ی نازی مثل تو رو به خانواده مون بخشید .

دنیا دنیا دوستت داریم .

پ.ن : یک سری عکس قشنگ به همراه یک مطلب جالب از نازی باشه برای بعد الان وقت ندارم .

ممنون دوستان که با ما هستید .

[ جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام به نازنین زهرا خانوم... این وبلاگ رو برای تو ساختم تا لحظات شیرین کودکیت رو توش ثبت کنم ! تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ! متولد: 21/3/1387
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers















Page rank

فروش بک لینک