|
نازنین یعنی آشتی فرشته ها با زمین ... دفتر خاطرات نازنین زهرا به روایت دختر عمه ...
|
به نام خدا !
سلام به دوستای خوبمون ! 4شنبه ی هفته ی گذشته تولد فاطمه گلی بود ! منم امروز اومدم با یه پست پر از عکسای تولد ...! فاطمه عسلی ... کیک از نزدیک ... نازی و بادکنکا موقع تزئین خونه ... فاطمه و بادکنکا ... کیک بازی ... (چهره ی بچه ها خیلی بامزه افتاده ...) ذوق نازنین و دست زدن ...
اینم ژستای شیطون بلا ... نازی خانومه خوش اخلاق و ریحانه ... فاطمه جونم ... اینم نازی با همون ژست معروف ...
و اینم نازی با کادوی فاطمه ... کادوی ما برای فاطمه هم از همون کادویی بود که برای نازنین هم گرفته بودیم : و البته کادوها هم که معضلی شده بود واسه خودش . آخه تو تولد 6 تا دختر بچه خلاصه با دعوا و بگیر و بده یه جوری با هم کنار اومدند و بازی کردند و اون شب تموم شد .(تو پرانتز بگم که هرکاری کردم فاطمه و نازنین باهم عکس نگرفتن خداییش هم خیلی خوش گذشت و واقعا دست زن عمو خدیجه درد نکنه بابت اون همه زحمت که کشیده بود . فاطمه گلی بازم تولدت مبارک ! ... حالا فردای تولد بابای نازنین زنگ زده بود که نازنین دیشب تا صبح نخوابیده و هی از خواب میپریده و میگفته : الان فاطمه خوابه بریم با اسباب باژیاش باژی کنیم . بمیرم واسش ! آخه فاطمه گلی بازم رو همون حس لجبازیه همیشگی که با نازنین داره زیاد اجازه نمیداد نازنین با کادوهاش بازی کنه . البته نازنین هم از پس همه برمیاد و بی نصیب نموند و کلی بازی بازی کرد . وقتی نازنین داشت با عروسک فاطمه بازی میکرد بهش گفتم : نازنین تو اون نی نی رو بیشتر از من دوست داری چون همش اونو بغل میکنی ! اومده بغلم کرده قربون قلب کوچولوت بشم من ! خیلی پاکی نازنینم ! [ پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٦ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! یه سلام دوباره ! این آپ از زبون نازنین به قلم نگار نوشته میشود . من نازنین ایمانی هستم . متولد یکی از بهاری ترین روزهای بهار سال1387 (21/3). الان من سه سال و یک ماه و یازده روزمه . یا به عبارتی 37 ماه و یازده روزمه . و یا به عبارتی دیگر 1137 روزمه . من دخمل گل مامان و بابا هستم !
من و دخترعمه ام خیلی با هم دوستیم . من وقتی خیلی احساساتم نسبت به نگار گل میکنه بهش میگم : خاله !
نگار منو خیلی خیلی دوست داره . اون از حدود 2سال پیش این وبلاگ رو برای من درست کرد تا کودکیم رو تا جایی که میتونه ثبت کنه . من ـ گاهی اخمو میشم و به زمین و زمان گیر میدم !
وقتی اخمو باشم و کسی نگاهم کنه فوری میگم : چرا نیگا نیگا میکنی ؟ مگه من با تو شوخی شوخی دارم ؟ یا اگه مامان دعوام کرده باشه و من اخمو شده باشم داد میزنم : ای خدا چی میشد یه مامانه مهربونتر به من میدادی ؟ یا مثلا یه روز همسایمون تو آسانسور بهم گفته بود: نازنین بابات کجاست ؟ گفتم:بازار. گفت : پس چرا من ندیدم بره بازار؟ منم گفتم : مگه هرکس میخواد بره بازار باید بیاد به تو بگه ؟ همسایه دیگه چیزی نگفت . وقتی داشتم از آسانسور میرفتم بیرون بهش گفتم : توام که همش غرغر میکنی ! و البته که من خیلی از وقتا هم خوشحال و خندونم.
اون موقع است که عین عسل شیرین و خوردنی میشم . من_بیشتر وقتا خانوم و مودبم . و با این انگشتای کوچولوم اجازه میگیرم .
اما گاهی وقتا عین زلزله میشم و آتیش میسوزونم و کار دست خودم میدم . مثل عکس پایین . که کبودی زیر چشمم واقعا جای شکر داشت . چون ممکن بود خدای نکرده یه اتفاق خیلی بدتری برام بیفته . یه روز که با مامانی رفته بودم بیرون دستامو کردم تو جیبم و شروع کردم به دویدن تا مامانی اومد منو بگیره من خوردم زمین و چون دستام تو جیبم بود نتونستم خودمو نگه دارم و چشمم خورد به یه سنگ بزرگ که رو زمین بود . اما خدا رو شکر دکتر رفتم . چیزیم نشده بود و فقط این کبودی ایجاد شد .
اما گاهی شیطنتام جور دیگه ای گل میکنه !
یه حرفایی میزنم که هم خنده داره هم هم یه جورایی گریه دار ! مثلا میگم : فاطمه اگه منو اذیت کنی خوارت میکنم . یا اگه کسی اذیتم میکرد میگفتم : سر تخته بشورنت ! یا خیلی ببخشیدا این جارو نی نی ها نخونن یه بار به ریحانه گفتم : تو روحت ! اینه که بابایی یه کم درصدد تجدید نظر تو تربیت من براومده . و یکی دوبار منو دعوا کرده . منم که باهاش قهر بودم چند روزی دور و برش نپلکیدم و یه شب هم که مامان منو برد بخوابونه وقتی عکس بابا رو روی دیورا اتاق دیدم گفتم اینم عکس گور به گور شدشه ! یه بار هم دخترخالمو که یک سال و نیمشه چنان زدم که نفس بچه رفت . بابام هم به من گفت : بچه تو مگه معرفت نداری؟چرا دخترخالتو زدی؟ منم گفتم که : آخه اون شیطون بده که اینجوری اینجوری راه میره (یه ادایی شبیه راه رفتن دیو) رفت تو جلدم . بعد یه ذره که گذشت گفتم : البته هنوزم از جلدم درنیومده . من_گاهی کلی بازی میکنم و آتیش میسوزونم .
و گاهی خیلی معصومانه میخوابم .
من_گاهی حرفای خیلی گنده گنده میزنم :
یه روز صبح که از خواب پاشدم داد میزدم :بیاین یه چیزی بدین من بخورم . دهنم مزه نداره ! یا مثلا یه بار داشتم رد میشدم بابایی زد پشتم برگشتم بهش گفتم : ببین محمد دستت به اختیارت باشه ! اما گاهی یه حرفای میزنم که صداقت و پاکیه کودکیم رو به رخ میکشم .
مثلا چند وقت پیش که مامان و بابا بعد 4سال رفتند و عکسای عروسیشونو گرفتند گیر داده بودم که چرا خودتون خوشگل کردید رفتید عروسی منو نبردید ؟ و مامان بهم جواب میداد : اون موقع تو پیش خدا بودی . و من با گریه میگفتم : آخه چرا منو گذاشتید پیش خدا ؟ و تا چند شب با گریه از خواب میپریدم و میگفتم : مامانم از من خوشگلتره !خودشو عروس میکنه خوشگل میشه ولی منو عروس نمیکنه ! این منم . نازنین . یه دختر خیلی مهربون. حتی پریروز که من به شدت داشتم دنبال بابامحمد گریه میکردم وقتی مامانی گفت :نازنین بیا دستمو بگیر از پله ها بیام پایین. اولش توجه نکردم ولی تا مامانی گفت :" ای خدا چی میشد یه دختری به من میدادی که به مامانش کمک میکرد"زود گریه ام بند اومد و دویدم بالای پله ها و کمکش کردم از پله ها بیاد پایین .آخه کفشاش پاشنه بلند بود . یا اون روزم که نگار بهم میگفت بوسش کنم اول شیطونی کردم و نخواستم بوس بدم ولی تا نگار گفت :"ای خدا چی میشد الان یه نینی میفرستادی که منو بوس کنه"سریع دویدم و بوسش کردم ! از زبون نگار : نازنینم کوچکتر که بودی وقتی به تو میگفتم من رو چقدر دوست داری ؟ پاسخ تو این بود :ده تا ! بزرگتر شدی ... می گفتم : چقدر من رو دوست داری ؟ می گفتی : اندازه ی آآآآآسمونا ! الان ... به تو میگویم : نازنین من رو چقدر دوست داری ؟ می گویی : اندازه ی دنیا ! این نشان از بزرگ شدن تو و دنیای توست ! عروسکم . بزرگ میشوی و ما نظاره گریم . هیج سالگی : یک سالگی :
دوسالگی : اگه دوست دارید تو ادامه ی مطلب من رو توی تولد سه سالگیم همراهی کنید . این منم . یک دختر 3ساله در آستانه ی 4 سالگی !
ادامه مطلب [ شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۳ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدای مهربونی که تو رو به ما هدیه کرد ! بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک ، میگن کهنه نمی شه ، تولدت مبارک!!! تو این روز طلایی ، تو اومدی به دنیا ، و جود پاکت اومد ، تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم ، تو این ماه و تو این روز ، از اسمون فرستاد ، خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن ، یکی به نیت تو ، یکی از طرف من تو با خنده شکفتی ، با یه گریه ی ساده ، به دنیا بله گفتی واسه تولد تو باید دنیا رو اورد ، ستاره رو سرت ریخت ، تو رو تا اسمون برد تولدت عزیزم پراز ستاره بارون ، پر از باد کنک و شوق ، پر از اینه و شمعدون الهی که همیشه ، واسه تبریک امروز ، بیان یه عالم عاشق ، بیاد هزار تا مهمون
بگو ! بگو چی شد که انقدر زود بزرگ شدی؟ بگو دخمل دایی ! زندگی رفته رو دور تند یا روزای با تو بودن انقدر قشنگه که آدم گذرشون رو حس نمیکنه ؟ همین دیروز بود انگار! همین تخته که تو عکس بالاییه ! اومدم بالاسرت . دستات عین برف بود ! میدونی یه بچه با وزن ۴کیلو و ١٠٠ میبینی ؟ این تویی با دخمل خاله فاطمه ات که یک سال از تو بزرگتره ! اونم الان خانومی شده واسه خودش!اینجا تازه یک ساعتت شده !
میبینی خانومی ؟ این تویی !!! یک هفته مونده به تولد دوسالگیت ! بگو خانومی ! بگو چه جوری این همه بزرگ شدی ؟
بزرگ میشدی ! یادمه ... خیلی زود زود ... و من خیلی حسرت میخوردم . چون زود به زود نمیدیدمت ! یه اعتراف بکنم ... واقعا حرصم از دست مامان بابات درمی اومد و حسودیم میشد به اونایی که از صبح تا شب پیششون بودی و کنارتو بودن خیلی براشون عادی شده بود . مامانای گل از همین جا از همه تون خواهش میکنم لطفا لطفا یه سهمی از بچه هاتون رو هم بزارید واسه خانواده ی شوهر ... به خدا اونا هم دل دارند و این فقط مامان و خواهرای خودتون نیستند که بچه اتون رو دوست دارند ! خواهش میکنم ... میبینی چه فندق توپولیی بودی ؟ اینجا ٢ ماهته ! چرا انقدر خواستنی هستی تو ؟
و اینم ٣ ماهگی ...
تا ۴ ماهگی خیلی جیغ جیغو بودی ! دست بهت میزدیم بنفش میشدی ! مامانت و بابات بردندت دکتر و دکتر گفت که دختر شما بچه ی گریه کنیه و باید بهش عادت کنید ! هنوز خیلی از این حرف نگذشته بود که تو خانومیت رو نشون دادی و شدی یه دخمل خون گرم و حرف گوش کن !آروم شدی و گریه نمی کردی ...میبینی تو این عکس پایین چه آرامشی تو نگاهت موج میزنه ؟ اینجا ۴ ماهته ...
اینم ۵ ماهگی ! از اول انقدر که توپولو بودی بزرگ تر از سنت نشون میدادی ... هرجا میبردیمت ماشالله ماشالله های همه بود که هی به گوش میرسید ... به خصوص اگه سنت رو میفهمیدند ! مامانت هم هروقت از مهمونی میرفت خونه تون اول میرفت خونه ی مامان بزرگت و برات یه تخم مرغ میشکوندند که چشم نخوری ! اینم۶ ماهگی !قربون اون موهای همیشه ژولی پولیت ! قربون اون دهن کوچولوت!قربون اون لپای آویزون !
همه ی کارات جلو جلو بود ... دندون درآوردنت که تو ۴ ماهگی بود (مثل بابات و عمو علی)...البته جالب این بود که برخلاف همه ی نی نی ها که اول دندون های جلو رو درمیارند تو اول دندون های بقل رو درآوردی ... قیافه ات خیلی خنده دار بود. آخه دندون های جلوت خیلی بعد از بقلی ها دراومد . همه چیز رو از دو سه ماهگی میخوردی ! باورت میشه فکر کنم دو ماهت بود مامانت یه روز گفت بهت تریت کله پاچه داده ! ای وای که اون روز بعد از شنیدن این خبر مردم از خنده ! نشستنت ...حرف زدنت ..چهار دست و پا رفتن و راه افتادنت همه زود تر از بقیه بود ! قول بده تو که انقدر باهوشی بزرگ شدی دانشمند شی ! باشه ؟ عکس پایین هم وقتیه که نازنین ٧ ماهه میشه ! این روز خونه ی ما بودی من برات لاک زدم ! داری به عروسکه میگی واسه من ادای شیر در نیار ببین من چه توپولو ام یه لقمه ی چپت میکنم هاااااااا!!!
الان هرکی اینا رو بخونه میگه من مثل خاله سوسکه دارم قربون دست و پای بلوری تو میرم ! ولی باور کن تو چشم من خیلی قشنگی ! یعنی انقدر رفتارت به دل نشینه که آدم عاشقت میشه ! به خصوص حالا که داری روز به روز خانوم تر میشی نباتم ... اینم ٨ ماهگی ...
متاسفانه عکس از ٩ ماهگی نداریم! واما من بعد از ١٠ ماه غرغر کردن در مورد اینکه دیر به دیر تو رو میبینم عید نوروز سال ٨٨ یه دلی از عزا درآوردم . عید همه ی خانواده ی ١٧ نفری ما با ۵ ماشین عزم سفر زمینی به بوشهر و از اونجا به کیش رو کرد . و جالب اینکه ما کاشان و اصفهان و شیراز و پاسارگاد و بوشهر و دلوار و خیلی جاهای دیگه رو گشتیم و کلی خوش گذرودندیم اما وقتی به بوشهر رسیدیم همه انقدر خسته بودیم که بدون کوچک ترین حرفی از کیش خودمون برگشتیم سمت تهران و این تجربه شد که دسته جمعی سفرهای هوایی بریم نه زمینی .
و برای من که خیلی خوب بود چون تو رو یه لحظه هم از خودم جدا نمیکردم و تو هم به من عادت کرده بودی و بغل هیچکس نمیرفتی البته به جز عمو علیت که جونت به جونش بسته است ! و یه بچه بازی هم من با ١٧ سال سن (پارسال) انجام دادم که هنوز هم ووقتی بهش فکر میکنم خجالت میکشم و اون اینکه هنگام راه افتادن از تهران دایی جلال تو رو برد تو ماشین خودشون اونم به خاطر فاطمه که خیلی برای تو بی قراری میکرد و من تو ماشینمون چنان گریه ای میکردم که مامانت با تعجب میگفت : واقعا این گریه برای نازنینه ؟ اینم ١١ ماهگی ... معلومه داری خانوم میشی ها ! ببین چه ناز خندیدی ...
پی نوشتم : شاید تولدش باشه واسه بعد امتحانای ما . اگه بود آپ بعدی با عکسای تولد در خدمتتونیم. شرمنده نوشت : حجم صفحه خیلی رفته بالا ! عکسا اصلا باز نمیشه . یه قسمت از آپ رو میزارم تو ادامه ی مطلب تا ببینم خوب میشه یا نه ؟ اگه نشد ببخشید . نمیدونم چیکار کنم ؟ ولی قول بدین ادامه مطلب برین . عکساش خیلی نازشده . الان انقدر حالم بده که امکان داره سکته کنم !!!!!!!!!!!!!!!! نصف آپ رو گذاشتم تو ادامه ی مطلب .... پرید رفت .... فعلا مغزم کار نمیکنه ... تا بعد ببینم میتونم کاری کنم یا نه ! همه ی عکسای دوسالگیش رفت ... مطلبام دوباره نوشتم ... نازنینه دیگه ! ادامه مطلب [ پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٥ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
ای تو آغاز تو انجام, تو بالا ,تو فرود ای سراینده ی هستی ,سر هر سطر و سرود بازگردان به سخن دیگر بار آن شکوه ازلی, شادی و زیبایی را داد و دانایی را تو سخن را بده آن شوکت دیرین , آمین نیز دوشیزگیه روز نخستین , آمین !
هلن کلر میگوید : حقیقتی زیبا در ذهنم شکفت – فهمیدم که بین من و دیگران خط های نامرئی وجود دارد که دوست داشتن نام دارد .
بله و امروز من به دلیل همین خط های نامرئی اینجا حظور دارم ! خط های نامرئی بین من و یه فرشته کوچولو
کوچولویه ناز و خوشگلی که همه دوسش دارن خیلی خیلی محبوبه ... اول ها که به دنیا اومده بود خیلی گریه میکرد .... انقدر گریه میکرد و خودشو جمع میکرد که رنگش بنفش میشد ... بردندش دکتر .... دکتر گفت : این بچه بچه ی گریه کنیه ! باید بهش عادت کنید ....! ولی خواست خدا این بچه از 6 .... 7 ماهگی چنان آروم و مظلوم شد که همه تعجب میکردند پس از امروز با کمک خدا و پشت کارم کارم رو شروع میکنم ... و از دوستان عزیزی هم که وبلاگ من رو میخونن و میبینن خواهش میکنم من رو با نظرات خوبشون پشتیبانی کنن و باعث دلگرمیم بشن و من هم قول میدم که بعد از هر بار دیدن نازنین گلم با کلی مطلب و عکس قشنگ به سراغتون بیام ! متشکر و ممنون ... نگار
[ یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٧:۱۳ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |