به نام خدا !

سلام به دوستای خوبمون و نی نی های پاک و دوستداشتنی شون !قلب

بله ... نمیگم که تنبل شدم . چون وبلاگاتون میام و میخونمتون . ولی برای پست جدید گذاشتن چون باید عکس آپلود کنم یکم تنبلیم میاد !خمیازه

ولی عوضش حالا که میخوام پست جدید بزارم کلی حرف و عکس دارم !

اول از همه یه خبر خووووووب : نی نی عمو علی دو هفته ی دیگه به دنیا میاد !!!!!بغل

من که خیلی خوشحالمو خیلی ذوق دارم !قلب

بعد هم عکسای آتلیه !مژه

که البته خیلی وقته گرفتیم . ولی آقای عکاس فقط دوتاشون رو تو سی دی بهمون داد . منم از رو اون دوتای دیگه خودم عکس انداختم .

این نازی خانوم و همون پیشی معروفهورا :

 

اینم اون عکسی که آتلیه بهمون داد.. آی قربونش ! ماچ:

 

این عکسم خیلی جالبه . چون معلوم نیست داره میخنده یا ناراحته ؟

 

البته نازنین با این مقوله ی خندیدن برای عکس یه کم مشکل داره . چون وقتی بهش میگی بخند فقط ادای خندیدن رو درمیاره . ولی خب آقای عکاس هم یه کمی بی حوصله بود و زیاد وقت برای نازنین نزاشت .ابرو

حالا بگذریم .

و اما چرا اسم این پست شد درباره ی نازی ...

چون وقتش رسیده که یه کم از خصوصیات اخلاقی نازی خانوم رو بگم .

مثلا اینکه دخترما خیلی با ادب و با فکر هست .از خود راضی

مثلا یه روز که سر سفره همه سعی میکردن به حرف بیارنش یهو برگشت گفت : من نمیتونم حرف بزنم . سر سفره جای حرف زدن نیست .

یا مثلا یه روز میگفت : همه باید به مامانا و باباها احترام بزارن .

یا مثلا وقتی یه کاری میکنی که موافق میلش نباشه جیغ و داد نمیکنه و خیلی مظلومانه میگه : این فکرت خوب نبود !

یا اینکه دختر ما خیلی مهربونه . میره و میاد و بوست میکنه و بغلت میکنه و برای صدا کردن از صفت های قشنگ استفاده میکنه .قلب

مثلا یه روز که میخواست من رو صدا کنه میگفت : نگار خوشگل و زیبای من بیا !قلب

یا مثلا یه روز من همینطور نشسته بود که اومد بوسم کرد و گفت : این بوسی که من از لپت میکنم یه ستاره میشه میچسبه به لپت !قلب

یا مثلا یه شب که بابایی خسته بوده و وقتی میاد خونه با نازنین بازی نمیکنه و میخوابه ، نازنین میره بیدارش میکنه و میگه : دیگه قربون چشام نمیری ؟زبانقلب

یه چیز دیگه ای که هست اینه که نازنین هنوز به شدت به نانا علاقه داره .

مثلا به مامان و باباش گفته : من خوب فکرامو کردم . من بدون نانا نابود میشم !سوالقلب

نازنین یه دنیای عجیب و خیالی ای داره .رفتاراش شبیه رفتارای شخصیت های کارتونی مثل سیندرلا و راپانزل هست .

یه کیک خیلی معمولی برداشته بود که بخوره ولی با یه ادای خوشگلی بوش میکرد و با کلی لذت میگفت : به به !

جدیدا یکی از بازی های مورد علاقش اینه که هاپو بشه و من هی یه توپ رو پرت کنم و اون چار دست و پا بره توپ رو بیاره .

یا مثلا یه روز همینطور بی هوا رفت پنجره رو باز کرد و شروع کرد به حرف زدن . وقتی پرسیدم با کی حرف مزدی گفت : با فرشته ها !فرشته

گفتم خب فرشته ها چی میگفتن ؟

گفت : هیچی میگفتن بیا بازی کنیم گفتم فعلا نمیتونم دارم میوه میخورم .زبان

آخه نازی خانوم میوه هم خیلی دوست داره .

اون روز یه سیب دادم دستش اول سیب رو بوس کرد بعد خورد .ماچ

کلا بچه ی خوش غذائیه و غذاهای مورد علاقش نازالیا ( لازانیا ) و قومه سبزیه .

یه روز که خونه ی ما بودند و نازنین داشت غذا میخورد باباش وقتی دید داره با غذا همه جا رو کثیف میکنه بهش گفت : بسه دیگه نازنین نمیخواد بخوری .

برگشته به باباش میگه : بزار بچه بخوره !خوشمزه

نازنین به مامان مامانش خیلی علاقه داره . چون مامان مامانش که بهش میگه مامان جون هم نازنین رو از بین نوه هاش از همه بیشتر دوست داره و حتی با وجود اینکه نزدیک 50 سالشون هست ولی هنوز میشنن و با نازنین خاله بازی میکنن .

نازنین هم برای اینکه علاقه اش رو به مامان جونش نشون بده یه بار اینجوری میگفت : مامان جون من خلی مرهبونه ( خیلی مهربونه ) . همش برای من قرمه سبزی درست میکنه .قلب

نازنین دو تا دخترخاله هاش ینی هستی و پریا که با هرکدوم یک سال تفاوت سنی داره رو هم خیلی دوست داره و یه بار که من تلفنی باهاش حرف میزدم میگفت : نگار من دو تا دوست دارم . هستی و پریا . بعد هروقت من راه میرم هستی همش میخنده .خنده

چون هستی یک سال از نازنین کوچیک تره و کلا از همون اول به همه ی حرکات نازنین میخنده . البته الان یه ذره از نازنین دور شده و حسابی دلتنگ هم دیگه میشن .ناراحت

البته نازنین خانوم پیش ما اومدن رو هم دوست داره و مثلا یه بار که اومده بودند خونه ی ما حاضر نمیشد با باباش بره و هرچی باباش میگفت بیا بریم میگفت : این فکرت اصلا خوب نیست . اگه اینکارو کنی باهات قهر میشم و ...

بعد عمه فریده بهش گفت اگه کفشاتو بپوشی بهت جایزه میدم . اونم کفشاشو پوشید و عمه بهش چند تا گیره سر داد . گیره سر رو گرفته و میگه : من حداقل یه عروسک میخواستم .زبان

یا مثلا یه روز که تلفنی باهاش حرف میزدم میگه : نگار تو کجایی ؟

میگم : خونمون .

میگه : خونتون کجاست ؟

میگم : خونه ی عمه فریده دیگه .

یهو گوشی رو گذاشته زمین دویده پیش باباش و داد میزنه : بدویین بریم . مهمونیه ! همه رفتن فقط ما موندیم !!خنده

بعد هم اومده به من میگه : نگار نگران نباش من الان زود خودمو میرسونم .

بچه فکر میکنه خونه ی ما همیشه مهمونیه .نیشخند

دیروز هم داشتم با مامان نازنین تلفنی حرف میزدم . مامان میگفت : همش دوست داره بره حموم آب بازی کنه . میگفت انقدر اسباب بازی برده تو حموم که حموم شده شبیه اتاق خواب .

بعد وسط مکالمه مون نازنین اومده میگه : مامان من میخوام برم حموم .

مامانش میگه دیروز حموم بودی . نمیشه بری .

میگه : شیپیشای سرمو نگاه کن ! الان همه میگن واه واه چه نازنین کثیفی !قهقهه

خلاصه که خیلی بلا شده .

من هربار از دیدنش کلی لذت میبرم و به پاکی کودکانه اش غبطه میخورم !افسوس

اینم یه عکس از نازی خانوم خواب .

عزیز دلم . با وجود اینکه هر روز داری بزرگ و بزرگتر و خانوم تر میشی ، من هنوز عاشق خواب های معصومانت هستم !قلب

 

پینوشت : عکس خودم و نازنین هم تو ادامه ی مطلب هست . دوست داشتید برید ببینید .( ادامه ی مطلب بالای صفحه رو که بزنید عکس پایین همین صفحه )

ممنون از نگاهتون .ماچ


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

با سلام به دوستای قدیمی خودمون ! قلب

از اونجا که اینجانب در زمینه ی اینترنتی مقداری تنبل شدم یه کم دیر به دیر میام . خجالت

ولی پرم از عکس و خبر !!!!! مژه

تازه الانم نمیخواستم بیام ... آخه 5 شنبه ی گذشته با نازی و مامان باباش رفتیم آتلیه عکس گرفت . میخواستم با عکسای آتلیه اش پست بزارم ولی بعد پشیمون شدم . چون هنوز معلوم نیست کی آتلیه عکساش رو بده . خوبیش هم اینه که صاحب آتلیه آشناس و عکسا رو روی سی دی میده . منم با نازی یه عکس انداختم که هروقت اومد دستم میزارم . ابله

و اما خبرای جدید :

نازی خانوم بلا که مثل همیشه شیرین و دوست داشتنی و پرانرژی هست . بغل

انقدر شیرین زبونی میکنه که واقعا آدم میمونه ...

از یه واژه هایی استفاده میکنه قلمبه قلبمه ! تعجب

به مامانش میگفتم اصلا دایره ی واژگان این فسقلی با دایره ی واژگان بقیه فرق داره .

انقدر که فیلم و کارتون نگاه میکنه !!!

عکسای زیر عکسای مهمونی سه هفته پیش خونه ی عزیز جونه :

عمه فریده اش سربه سرش میزاشت و میگفت بابای تو ماله منه !

اونم کلی حرص میخورد که : نخیر بابای خودمه ...

عمه فریده : پس بابای من کجاست ؟

نازنین : بابای تو توی آسموناست .

عمه فریده : خب اگه من بخوام برم پیشش چیکار باید بکنم ؟

نازنین : باید یه نردبون بلـــــــــند پیدا کنی ... بزاری بری تو آسمون !

ای قربونش برم من با این ذهن کودکانه ش !ماچ

بابای نازنین یه کم مریض بود . دراز کشیده بود زیر پنجره . حرکات نازنین دیدنی بوووووود !

اول که رفت دست کشید رو سر باباش بوسش کرد . بعد رفت لهاف کشید رو باباش گفت : اینجا خوابیدی سردت نشه !

بعد دوباره باباش رو بوس کرد و گفت : غذاهای خوب خوب بخور قوی بشی با همه بجنگی !

خیلی بابایی تشریف دارن این نازنین خانوم . قلب

مامانش بهش گفته تو توی انگشتات فرشته داری . اینه که هرکی هرجاییش درد بکنه نازنین سریع میاد و میگه : الان فرشته های انگشتامو میفرستم حالت خوب بشه .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بابای من رفته بود مسافرت . این بود که یه چند تا سوغاتی براش آورد . نازی خانوم تا از ماشینشون پیاده شد خطاب به بابای من گفت : عمو رضا میدونم برام سوغاتی های رنگی رنگی آوردی !

اینم سوغاتی ها :

البته یه کم خورد تو ذوقشناراحت چون فکر میکرد بینشون مداد شمعی هم هست . وقتی دید نیست اومد نشست رو پای من گفت : تو برای من مداد شمعی میخری ؟ منم نمیدونم چی شد یهو برگشتم گفتم : آره . عزیزم . من برات خریدم . ولی تو خونس .نیشخند(ما خونه ی عزیز جون بودیم) بهو با دستاش صورت من رو گرفت و با یه حالت ذوق کرده و خوشحال گفت : راست میگی ؟ بریم بیاریمش ؟خوشمزه

منم دیگه دلم سوخت رفتم براش یه دونه از سـ.وپرمارکت خریدم . ولی خب دیگه مداد شمعی که از سوپـ.ـر بخری معلومه چیه دیگه . حالا یه دونه بهترشم میخوام براش بخرم . مژه

ولی با همون مداد شمعی کوچولو هم کلی ذوق کرد . من قربون اون قلب کوچولوش !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینم یه کلاه که عمه فریده براش بافته :

اینم کلاه تو سرش :

آی قربون چشماش ! بغل

از پشت تلفن به عمه فریده اش میگه : تو برای من کلاه بابانوئلی قرمز بافیدی ؟ چشمک

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روز پنج شنبه هم که با هم رفتیم عکاسی . تو عکاسی انقدر حرف زده بود که مخ آقای عکاس رو خورده بود .زبان

اول که وارد شد و دید همه جا رنگیه به آقای عکاس گفت : اینجا عروسیه شماست ؟ خنده

  یه گربه ی مصنوعی از این گربه خوابا اونجا بود که نازنین گیر داده بود بهش . اول گفت : این گربه واقعیه ؟ آقای عکاس گفت آره . بعد گفت : خوابه ؟ بعد گفت کی بیدار میشه ؟ آقای عکاس گفت : هیچ وقت . اون همیشه خوابه . بعد صد بار پرسید : یعنی هیچ وقت بیدار نمیشه ؟ این گربه هه با همه مهربونه ؟ بچه ها رو نمیخوره ؟ مامان باباها رو دوست داره ؟ هیپنوتیزم

آخر سر آقای عکاس اومد دماغش رو گرفت و گفت : تا حالا هیچ کسی مثل تو نیومده پیشش . شاید الان بیدار بشه ... نیشخند

البته باید بگم خیلی هم بچه ی خوبی بود و به همه ی حرفای آقای عکاس گوش کرد .

آقای عکاس بهش میگفت : اسمت چی بود ؟ اینم میگفت : نازنین خانوم !

آقای عکاس چند بار این سوال رو تکرار کرد . وقتی اومدیم بیرون با یه حالت دلخوری میگه : آقا عکاسه اسم منو یادش نمیموند هی میگفت اسمت چیه ؟

یه بار هم آقای عکاس کلی درستش کرد و رفت که عکس رو بندازه تو راه گفت : نازنین خانوم خیلی خوب بلده ژست بگیره .

تا اینو گفت نازنین ذوق کرد و یهو ژستش رو بهم زد و همون ژست همیشگیش رو گرفت که دستاش رو میگیره کنار گوشش . قلب

حالا تصور کنید من و مامان باباش ذوق کردیم قربون صدقش میریم و آقای عکاس عصبانی شده و میخواد ما 4 تا رو بزنه !نیشخند

از اونجا هم نازی اومد خونه ی ما .

این برچسب ها رو دادم بهش نشسته بود باهاشون حرف میزد : آهای مورچه های کوچولو شما ها میدونین بابای من کجاس ؟قلب

بعد هم اومدیم خونه ی عزیز جون . کلی شیطونی کرد . شرح ما وقع در عکس پایین :

با مامان داشتیم موهاش رو میبستیم . وقتی بستیم میگه : از همتون تشکر میکنم . دستتون درد نکنه !

یه شکلات بهش دادم . گذاشته تو دهنش میگه : اوووم فوق العاده است !

اینم یه لبخند خوشگل :

و اینم یه خواب معصومانه بعد از یه روز پرکار و پرشیطونی :

 الهی گل های خوشگل همه ی مامان های دنیا سلامت و شاد باشند !خیال باطل

[ سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

سلام به دوستای خوبمون !

اول بگم قول میدم دیگه قالب وبلاگ رو عوض نکنم ! قول مردونه !زبان

یه چیز جالبی هم که هست اینه که دیگه وقتی میخوام براش قالب انتخاب کنم هواسم هست خیلی بچه گونه نباشه و به سن یه دختر سه چهار ساله بخوره !از خود راضی

الهی قربونش برم من !

انقدر خانوم و دوستداشتنی شده که نگو !قلب

چند شب پیش زنگ زده بود خونمون .

گوشی رو برداشتم دیدم اونه بهش میگم : سلام نازنینم !

میگه : حوصلتو ندارم !

میگم :‌اگه حوصلمو نداری پس چرا زنگ زدی ؟

میگه : میخواستم باهات حرف بزنم .

میگم : خوبی عشقم ؟ پیش من نمیای ؟ دلم برات تنگ شده ؟

میگه : الان که شبه . نمیشه . بزار بابام از مسافرت بیاد فردا بشه اونوقت میام .

میگم : باشه .

میگه : تازشم میدونستی من بژگ (بزرگ) بشم میخوام برم مدرسه ؟!

میگم : واااااای آفرین ! تو مدرسه چیکارا میکنی؟

میگه : شعر یاد میدن . نگاشی (نقاشی) میکشیم .

میگم : وااای به به ! چه خوب ...

...

و کلی با هم حرف میزنیم . یه جوری حرف میزنه که واقعا انگار آدم بزرگ پای تلفنه !مژه

شنبه بود که اومده بودند خونه ی عزیز جون .

و طبق معمول من هم رفتم اونجا .

انقدر چلوندمش که نگو !بغل

از راه که رسید دستش رو به من نشون داد (یه زخم کوچولو روی دستش بود) میگه : ببین دستم چی شده . یه عالمه خون زیرشه !

منم براش دستش رو بوس کردم .

سریع هم برگشته میگه : باباییم که رفته بود بازار نیومده بود من دلم براش تنگ شده بود !

آخه بابای نازنین یه دو هفته ای رفته بود مسافرت . حالا این خانوم هم تازه تازه میفهمه که باباش میره مسافرت بخاطر همین مثلا داشت گلگی میکرد !

کلی زبون میریزه و شیطونی میکنه ... مثلا وقتی میخواد سربه سر عمه فریده اش بزاره میره بهش میگه : من فگط(فقط) نگارو دوس دارم ! هیشکیو دیگه دوس ندارم !

یکی دیگه از حرفاش اینه که میگه : مامانی عشگ (عشق) ممنوعه منه !

از یکی از این سی دی هایی که میبینه یه کلمه یاد گرفته : گاوسوخته !

و اما جریان خاله بازی ...

بهش گفتم بیا بریم یه کم ازت عکس بندازم گفت نمیام . گفتم اگه بیای باهات خاله بازی میکنم و این شد که برای انداختن 4 تا دونه عکس کلی باهاش خاله بازی کردم ...

و بین خودمون بمونه : خیلی چسبید !قلب

اول گفت :‌بیا تو دخدَر (دختر) من بشو !

گفتم باشه .

بعد گفت : دخدَرم تو بشین تو خونه تا من برم خرید کنم .

خلاصه رفت خرید کرد برگشت . منم ادای گریه کردن درآوردم و گفتم : چرا منو تو خونه تنها میزاری ؟ من میترسم ...

برگشته میگه : نه ! نباید بترسی ... تو دیگه دخدَر بژگی(بزرگی) شدی ...

بعد قوری و گلاب پاش های تزئینی عزیزجون رو از روی طاقچه برداشته میگه : بزار تو این فنجونا با سبزیجات و چایی یه کباب خیلی خوشمزه برات درست کنم ...  

منم باز گریه کردم و میگم من گشنمه غذا میخوام .

میگه : دخدَر گلم برو تو اتاگت (اتاقت) یه کم باژی کن بعدش یه کم بخواب تا گژا (غذا ) حاژر(حاضر) بشه .

خلاصه من یه کم خوابیدم و بیدار شدم بعد برام غذا آورده .

بعدش دوباره منو با خودش برده خرید . وقتی مثلا داشت خرید میکرد برگشته میگه : واااااای ببین چه توت فرنگی های خوشمژه ای ... چه سبزیجاتی ... چه ماهی هایی ...

دوباره برگشتیم خونه . این دفعه میگه : بیا ببین من چجوری گژا (غذا) درست میکنم که حسابی یاد بگیری ...

حالا این وسط محمد اومد و اداهای وحشتناک درمیاورد و نازنین رو اذیت میکرد .

نازنینم دویده اومده جلوی من ایستاده دستاشو گرفته دورم به محمد میگه : برو از خونه ی من بیرون ! با دختره من کاری نداشته باش !

بعد که دید محمد گوش نمیکنه با یه حالت مظلومی بهش گفت : محمد خواهش میکنم اژ این اداهای وحشتناک درنیار . بیا مهربونی باشیم .

خلاصه که خیلی مامانه خوبی بود !قلببغل

کلی کیف کردم .هورا

چیز جالبی که بود این بود که خیلی تخیلش بالاست و واقعا باور کرده بود که مامانه منه !

خوش گذشت . اونم برای من که عشق بچه ام !

اصلا تصمیم گرفتم یه سرویس کامل آشپزخونه ی جدید براش بگیرم یه روز برم خونشون از صبح تا شب باهاش خاله بازی کنم ...ابله

آخه شما که نمیدونید نازنین وقتی مامان میشه چقدر خوردنی میشه !!!!!قلبقلبقلب

اینم عکسای اون روز ...(من قربون این ژستای تکراریت بشم اللهی!)

نگا موش موشی خودشو چه شکلی کرده ...

نازنین پشت مبل (خونه ی خیالی خودش) ...

اینجا هم داست برام چایی میریخت ...

اینم موهای خوشگلش :

همتونو دوست داریم خاله های مهربون !ماچ

خدانگهدار تا پست بعدی .بای بای

[ دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

سلام به دوستان خوبمون !

امروز اومدم یه سری عکسای قدیمی که تازه از باباش گرفتم  رو بزارم با یه سری حرفای گل دخترمون .

دختر ما جدیدا برای همه آشپزی میکنه . مثلا یه روز که باباش تازه از سرکار رفته بوده خونه اومده به باباش گفته که غذا بپختم بیا بخور . وقتی باباش گفته چه غذایی ؟ گفته : ماهی غزرلان با سس کان کان . ماچ

یا مثلا یه بار که شب نمیخوابیده بابایی دعواش کرده و حسابی به خانومی برخورده و  با اشاره به باباش گفته : قیافشو نگا ! شبیه بابای نامادری شده ! زبان

قربون برم فندق ! البته این لفظ " نامادری" هم برگرفته از کارتون گیسو طلاست .

بعد هم که گریه کرده و بابایی بغلش کرده میون گریه به باباش گفته : بابایی پس من کی ازدباج میکنم ؟ خنده

یه روز هم بابایی یه سیم کارت میندازه توی یه گوشی و میده دست نازنین خانوم . ظهر سرکار مامان نازنین زنگ میزنه و میگه یه زنگ به گوشی نازنین بزن از صبح دستشه و میگه بابایی میخواد زنگ بزنه .

خلاصه که بابایی زنگ میزنه و اینم حرفای نازنین خانوم :

1_آدم وقتی گوشی میده دست دخترش بهش ژنگ میژنه .

2_پسر خوبی باش .

3_پسر شجا باش . (شجاع)

4_با غریبه ها حف نژن . (حرف نزن )

5_ فگطم (فقط هم )با دخترت حرف بژن !

6_ خیله خب دیگه طولانی شد .

7_خدافظ.

الهی قربون این زبون شیرینت بشم !ماچ

اینم یه جوجه کوچولوی خواب و لپ قرمزی !قلب

اینم یه عکس از الان دخترمون ! شیرین زبون و بلبل !

موش بخورتت فسقلی !بغل

الان فکر کنم دو هفته میشه که ندیدمت !

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دلم برات تنگ شده بلبل زبونم ! دل شکسته

تو که تقصیری نداری ولی من از دست مامان بابات ناراحتم . قهر

چند بار دیگه باید به بابات بگم که تو رو بیاره ؟

عشقولکم خیلی دوستت دارم .قلب

دختری داریم شاه نداره             از خوشگلی تا نداره

به کس کسونش نمیدیم            به همه کسونش نمیدیم

[ چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

سلام دوستای گل .قلب

چون تعداد عکسا زیاده حرف زیاد نمیزنم که حجم پست از این بیشتر نشه. گرچه که این چند وقت خبر خاصی از نازی خانوم نبوده .فقط بگم خواهش میکنم حوصله کنید عکسا رو ببینید چون خیلی وقت گذاشتم . خجالت

خیلی کوچک بودی کوچک من ...

 به یاد دوران پستونک خوری

مسافرت عید 88

 پاسارگاد

 نی نی شتر سوار _بوشهر(دلوار)

نی نی داهاتی_اصفهان(به یاد دوران چهاردست و پا رفتن)

عید 89

 دومین بهارنازنین

کمی تا یکسالگی ...

 ژولی پولی ماستی

خمیازه 

شیطونک بازیگوش

به یاد روزهای قشنگ یک سالگی خانوم کوچک ...

  به یاد لوس شدنا

فرشته ی خواب

به یاد روزهای پوشک پوشیدن

به یاد روزهای کالسکه سواری

نازنین و لباس گاوی(به یاد علاقه ی تو به گوشی بازی)

 به یاد رژ لب بازی های تو

نازنین روسری به سر

روز بله برون عمو علی ...

 

عکاسی های متفرقه من از تو ...

 عروسک بازی

شوق کودکانه

پفک خوری

چیپس خوری

قشنگترین خواب دنیا

عسلی شیطون (به یاد مقاومت های تو برای عکس ننداختن)

مشغول بازی با مداد پوف پوفی

ملوسک عسلم

به یاد روزهای جایگزینی غذاهای مقوی با شیر ناناهای مامانت

نازی و ماشین خوشگلش

سالگرد بابابزرگ (قربون اون قیافه ی گرمازده)

نازی خانوم و عمو...

 

عکاسی های بابا و مامان نازی ...

 

خنده

و گاهی گریه

گل ما

 وقتی شیطنت های خانومی دردسر ساز میشود ...(کبودی چشم)

 

نازی در زیارت ...

 زیارت قبول عزیز

و این هم هنرنمایی های اینجانب از اعضای بدن نازنین از عزیزتر از جونم ...

دست تپلی

 

پا تپلی

 

چشمای معصوم

 

امیدوارم خسته نشده باشید . تازه کلی از عکسا رو حذف کردم که انقدر شد .خجالت

با تو میگم نازنین عزیزم :‌

این پست رو نوشتم فقط واسه اینکه بگم از همون خیلی کوچولویی هات من همیشه دنبال ثبت خاطراتت بودم و هستم و از این کار لذت میبرم . چه اون اولا با دوربین گوشیم که کیفیتش خوب نبود چه الان با دوربین دیجیتال . چون تو عشق خودمی عروسک !قلب

برای رفع خستگی یکی از حرفای با مزه ی نازنین رو هم میگم یه کم بخندین .

باباش میگه اون روز نازنین اومده بهم میگه : بابایی اجازه میدی من ازدباج کنم ؟تعجبنیشخند

باباش گفته : مبارکه با کی ؟منتظر

نازنین گفته : با سفید برفی . بعدشم با هم بریم بالای کوه زوزه بکشیم خوشبخت شیم .قهقهه (زوزه کشیدن متاثر از کارتون آلفا امگا )

ممنون که مثل همیشه با من و نازنین همراهید .امیدوارم خستتون نکرده باشم .لبخندبامن حرف نزن

 

[ جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

سلام !

یه سلام خیلی با انرژی به دوستای گلمون .قلب ممنون از اینکه بعد این همه مدت ما رو از یاد نبرده بودید و برای تولد نازی گلی اومدید. کلی انرژی بهمون دادین .بغل

حرف جدیدی ندارم . اما یه بار از اتاق نازنین عکس گرفتم تا هرموقع که بزرگ شد یه چند تا عکس از اتاق دوران کودکیش داشته باشه . الان دیدم خیلی دلم میخواد یه مطلبی بزارم .چون چیز جدید نبود گفتم عکس اتاق نازی رو بزارم .

البته این عکسا ماله پارساله . الان مامانیش دکور اتاقش رو عوض کرده و خیلیم اتاقش شلوغ پلوغ شده . ولی به هرحال من اونایی رو که دارم میزارم دیگه .لبخند

اگه وقتی بزرگ شدی خواستی اینجا رو بخونی باید بگم که :

این عکس دکور اتاق شماست :

 

اینم عکس تختت :

 

اینا عروسکای بالای کمدت :

 

اینم عروسکای دمه دستیت :

 

البته چند وقت پیش یه (baby burn) هم بابات برات خرید که همه جا همراهته .چشم

یه علاقه ی خاصی به شخصیت کارتونی پو داری . اینه که بابایی برات کلی برچسب پو خریده و تو به همه جای اتاق چسبوندی . یه بزرگش که روی دردکورت بود . اینم در اتاقت هیپنوتیزم:

 

اینم دیوار اتاق :

 

البته الان تعداد این برچسب ها الان خیلی زیادتر شده . استرس

و اینم یه عکس از 4 ماهگیت روی دیوار اتاق قلب:

 

اینم ماشینت :

 

البته این عکسا ماله قبل از اومدن مهمونا بود . این عکسا ماله مهمونی افطاری شما سال 89هست . اینجا دخترعمو فاطمه ات اومد و شما برای اون عروسکی که روی صندلی نشسته تولد گرفتین :

 

و اینجا هم دخل اتاق رو دوتایی آوردینمنتظر :

 

اینم شما همون روز قبل از اومدن مهمونا . اون موقع هنوز شیر میخوردیماچ !

 

و اینم روز قبلش که خونه و ما بودی و بردمت پارک مژه:

 

خیلی بزرگ شدی ! اینم امسال . یکی دو هفته پیش . خونه ی ماقلب :

 

اینم عکس بابات و برادر دوقولوش که که اصلا شبیه هم نیستن .

این قاب عکس رو به همراه یه بلیز زن عمو فرحناز همسر عمو علی برای تولد پارسال بابات بهش هدیه داد . سمت راستی بابایی.سمت چپی عمو علی.

 

                                                   

یه کم هم از بلبلی هات بگم :

زبونم بهت نشون میدم . سریع میگی : هرکی زبونشو دربیاره شبیه میمونا میشه . (میخندی و زبونت رو درمیاری ) میگم : پس چرا تو وقتی خندیدی زبونتو درآوردی ؟شکل میمونا شدی دیگه ! میگی : عیب نداره که ! میگم :چرا؟ خب زشت شدی دیگه ! میگی : نه ! میمونا وقتی میخندن خوشگل میشن !

خودت بگو چی بگم بهت ؟ دیگه آدم هرچی بگه تو یه جوابی داری دیگه !یول

                                               ...

یکی از گلسرهای منو برداشتی میگی : این گلسرو بده من بدم به خاله بزنه به سر هستی اونوقت هستی خوشبخت بشه !نیشخند

                                              ...

عمه فریده قبل از تولدت بهت میگه : نازنین میخوام بیام تولدت گازت بگیرم .

میگی: آدمای خوب همدیگه رو گاز نمیگیرن.

عمه میگه : ولی من تو رو گاز میگیرم .

میگی : نه ! من فقط نگارو تولدم دعوت میکنم عینک.

                                              ...

همون روز وقتی داشتی میرفتی بهت میگم : نازنین شب میمونی پیش من ؟

میگی : نه دیگه دیر وقته من باید برم به کارام برسم . دو د د (de de)  (دقیقه) دیگه میام . تا فردا دوست دارم !

ای عزیز دلم ! منم تا ابد دوست دارم .قلب

                                             ...

عشقولیه من همین الان مامانم داشت با مامانت صحبت میکرد میگفت گیر داده بودی که بریم پیش نگار . می میخوام برم خونه ی نگار . و خلاصه هی نگار نگار میکردی !

قربونت برم من ! امیدوارم یه روز بتونی وسعت علاقه ی من به خودت رو درک کنی !قلبقلبقلب

 و علت این تلفن هم این بود که عمه فریده (مامانم) دیشب خواب دیده بود دور از جونت  تو توی حوض خونه ی عزیز جون غرق شدی . عمه میگفت انقدر تو خواب به دیوار مشت کوبیده بودم که حتی وقتی بیدار شدم هم حس میکردم دستام درد میکنه .

خلاصه خودش صدقه گذاشت و به مامانت هم زنگ زد که بیشتر مواظبت باشه .

همیشه گفتم بازم میگم :

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد        وجود نازکت آزرده ی گزند مباد !ماچ

پ.ن : چیزی به اعلام نتایج نمونده . برام دعا کنید .نگران

پ.ن2: بعضی عکسا چون با برنامه ی( paint)سایزشونو کم کردم تار شد !خمیازه

پ.ن3:عکسای کیتی از سایت : http://sheklake-2020arosak.blogfa.com/

 پ.ن4:خاله جونا اگه شما هم دوست داشتید عکس اتاقای نی نی هاتون رو بزارید . من خودم که خیلی دوست دارم .

ماه رمضونتون مبارک !

 

[ دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

سلام علیکم ! احوال دوستان ؟ خوبید ؟

من کنکورمو دادم و خلاص ! نمیدونم خوب دادم یا بد ؟ حالا تا نتایج چیز زیادی نمونده .

به هر حال برگشتم دیگه .

نازی خانومم که بزرگ میشه همینجوری و بیشتر از اینکه بزرگ بشه شیطون و بلبل زبون میشه . آرومو قرار نداره ! خیلی بلا شده ! یه حرفایی میزنه همینجوری میمونی ! تازه یه سری فحش قدیمی هم یاد گرفته . الان 1128 روزه که این فسقلی به دنیا اومده .

فسقل خانوم امسال یه تولد هم داشت . تولد پر ماجرایی بود . دلم میخواست حرفاشو با یه سری عکس جدیدش رو الان بزارم ولی چون عکسای تولدش دست ریحانه است صبر میکنم تا عکسارو از اون بگیرم بعد همه رو با هم مینویسم .

راستی ما الان یه نی نی تو راهی هم داریم . نی نی عمو علی و زن عمو فرحناز . تقریبا دو ماهشه ! یعنی 7 ماه تا به دنیا اومدنش مونده . من میخوام واسه اون هم وبلاگ بسازم و عکس سیسمونی و این فسقلی بازیاشو بزارم . ولی هنوز معلوم نیست که مخمله یا پسمل؟پس حالا تا اون موقع صبر میکنیم . من خودم براش یه جوراب قرمزسفید خریدم و دوتا تابلوی کوچیک دیواری .

حالا تا ببینیم چی میشه .

پس دو سه روز دیگه میام با عکس و حرفای جدید .

پ.ن : یه وبلاگ هم خودم دارم مینویسم . یعنی وبلاگ شخصی خودم . اونم وقتی یه کم راه افتاد آدرسشو برای دوستامون میزارم .

[ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

سلام ...

امروز اومدم که فقط بگم خیلی غصه میخورم که نمیتونم بیام ... چون واقعا نازنین تو شیرین ترین سنشه ! حرفای قشنگ ... بلبل زبونی ... شیطونی ! کاری نیست که نکنه ! یه عالمه شعر حفظه ... رنگارو بلد ... عین بلبل حرف میزنه ! قد میکشه ... بزرگ میشه ... و من باورم نمیشه ! خیلی زود داره بزرگ میشه ! شعر یه توپ دارم قلقلیه ...توپولویم توپولو ... سعر خرگوشه ...کتریه آب جوشم ... قصه ی شنگول و منگول و خیلی های دیگه رو با دو سال و نیم سن بلده ! نازنینم شرمنده که نمیتونم بیام !‌ واقعا منم حجم درسام خیلی زیاده ! به امید سال دیگه این موقع !‌

چند شب پیش تو خونه ی عمه جمیله همه نشسته بودند و نازنین خانوم هم یه ظرف پسته گذاشته بود جولوش و بی وقفه میخورد انقدر میخوره که او فقط چند تا دونه پسته میمونه ته ظرف ... وقتی میبینه همه دارند با تعجب نگاش میکنن میگه :‌ من اینا رو بوخورم بعد به بابام بگم واسه شما بخره !

یعنی کشته ما رو با این بلا بازیاش ! ماشاالله دیگه انقدر خوب حرف میزنه که نیاز به ترجمه نداره ...

یا مثلا چند روز پیش با مامانش تو خیابون داشتند میرفتند و نازنین هم که ماشالله بزرگ شده تو بغل مامانش بوده و به همین خاطر روسریه مامانش رفته بوده عقب ووو سریع به مامانش میگه : مامانی صورتیت (روسریت) رفته عقب الان همه میگن اه اه چه مامانه بدی ! بعد خودش روسریه مامانش رو میکشه جلو و میگه : به به الان همه میگن چه مامانه خوبی !

والا قدیما مامانا با این لحن بچه ها رو گول میزدند !

چند روز قبل هم نازنین و باباش با یکی از همسایه های خانومشون توی آسانسور یودند که روسریه خانوم همسایه میفته و نازنین سریع به اون خانومه میگه : چرا جلوی بابای من صورتیتو (روسریتو) سر نمیکنی ؟

کشته ما رو !

اون روز هم توی یکی از عکس ها عمو علی رضاشو (بابای من) دیده بعد آورده عکسو بهش نشون میده میگه : خودتی ! (یعنی این که تو عکسه تویی ) 

بابای من همش بهش میگه : نازنین خیلی سرتقی !

بعد این خانوم هم میره به دختر خاله هاش میگه : عمو رضام بهم میگه سرتخ !

خلاصه نمکی شده دیگه !

اینم عکس جدید ...

راستی دوستان شرمنده که براتون نظر نمیزارم ولی هرچند وقت یه بار سر میزنم و فقط وقت میکنم عکسارو ببینم . البته به جز وبلاگ فاطمه ی گلم که رمزشو ندارم و خیلی دلم براش تنگ شده . عکسای همه تونو میبینم و کلی ضعف میرم ... آویسای عشقم ... تندیس گلم .... هانیا عسلی ... دو تا نازنینای نازم ... اوای قشنگم ... درسا و پلرمیدا و همه !

تا اپ بعدی بای ...

[ جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

سلام به همه ی دوستای گلمون ! نمیدونم شاید دلتون برامون تنگ نشده بود که سراغی ازمون نگرفتید ولی بدونید ما خیلی دلمون براتون تنگ شده بود . به دلیل مبلغ بالای فیش تلفن اینجانب از طرف پدر تنبیه شدم و یه مدت به خاطر اون تلفن قطع بود و یه مدت هم پولش رو پرداخت کرده بودیم ولی وصل نمیشد ؟! به هر حال از ١۶ شهریور تا الان به نظرم خیلی بیشتر از یه ماه اومد .... دلم برای اینجا ... دوستامون و خاطرات نازی قندعسلی تنگ شده بود .

ولی متاسفانه به دلیل اینکه من پیش دانشگاهی هستم (شدیدا التماس دعا دارم) نمیتونم زیاد بیام . یعنی دلم میخواد ولی حجم درسا نمیزاره ! واسه همین نمیتونم زود زود بیام . نهایتا ماهی یک بار . شرمنده ی روی گل نازی خانوم عسلی .

و اما دخملی . گفته بودم عکس اتاقشو میزارم ولی الان واقعا وقت ندارم . از خودش بگم . انقدر شیطون شده که نگو ! خیلی بلبل زبونه . همه به اتفاق میگن خیلی فهمیده تر از سنشه . و من نمیدونم این خوبه یا نه ؟ مهربونه و پاک عین برگ گل ! سرشار از لطافت .

یه کم از حرفاش براتون بگم :‌

مثلا اون روز محمد(داداش من) داشت از خونه ی مامان بزرگینا میومد خونه ی خودمون برگشته بهش میگه : ممد هباست هس ماچین نژنه بهت ؟ (محمد هواست هست ماشین نزنه بهت ؟)

یا مثلا فاطمه (دختر عمو جلال نازنین) داشت سوپ میخورد بهش میگه : فاطمه هباست هس سوپ رو لباست نییزه ؟ ( فاطمه هواست هست سوپ رو لباست نریزه ؟)

باباش میگفت چند روز پیش که داشتن میومدند خونه ی ما نازنین تو ماشین میگفته : من بائزه رو اوس ندارم (فائزه رو دوست ندارم(خاله ی نازنین) ) من مامان جونو اوس ندارم ! من عمه فدیده رو اوس ندارم (عمه فریده) ! من فگط نیگارو اوس دارم ! (من فقط نگارو دوست دارم ) ای قربون اون لبات بشم من که این حرفارو میزنی !

یا اون روز وقتی اومدین خونه ی مامان بزرگینا چهار تا کاسه آش نذری آورده بودین . پرسیدیم چرا این همه ؟مامانت گفت وقتی بهتون تعارف کردند تو هی مگفتی : ایکی هم باسه عمه فدیده ... ایکی هم باسه نیگار ... ایکی هم باسه مامان جون ..........

خلاصه تازگیا انقدر شیرین و بلا شدی که حد نداره . همه خیلی دوستت دارند و همه به اتفاق معتقدند که تو خیلی مهربونی . حتی با فاطمه ی عمو جلال که خیلی تو رو اذیت میکنه هم مهربونی . 

و البته از فاطمه هم باید گفت . فاطمه امسال کلاس اولی بود ولی واقعا هنوز خیلی کوچولوئه . اونم مثله فرشته هاست . تو سن بدی هستش و از اینکه میبینه همه ی توجه ها روی توئه ناراحته . و خدا شاهده که همه تو و فاطمه رو به یه اندازه دوست دارند اما تو چون بچه ی کوچیکه خانواده ای ناخودآگاه به تو توجه بیشتری میشه . این شده که فاطمه به تو حسودی میکنه و این جمله ها جمله هاییه که جدیدا هر وقت تو رو میبینه میگه :

من از نازنین بدم میاد .

من وقتی نازنین و میبینم استفراغم میگیره .

نازنین سر نمازم دعا میکنم خدا این اخلاقای بد تو رو درست کنه .

من محی الدین (پسر خاله ی فاطمه) رو خیلی بیشتر از نازنین دوست دارم .

نازنین  دیو سیاهه .

نازنین تو مثل دیو سیاهه کثیف میمونی !

و آخرین بار بلند داد زد :

بابا من به کی بگم من به نازنین حسودیم میشه !

الهی نگار قربونت بره که انقدر دلت کوچولوئه فاطمه ی عزیزم !

یه روزی که دوتاتون بزرگ شید چقدر از خوندنه این نوشته ها لذت میبرد و به دنیای قشنگ بچگی هاتون میخندید .

خب دیگه بسه . من برم . تا دیدار بعد و حرفای تازه از عشق من، نازنین !!!

اینم یه کم حرف دل واسه اون روزی که بزرگ شدی و اینجا رو میخونی ...

وقتی بارونی میشه چشمای تو ... غم میاد برای ترسوندن تو ...هیچ امیدی نیست واسه مونده تو ....کار سختی میشه خندوندنه تو ...میارم یه تیکه لبخند خدا ... میریزم باز روی لب های شما ....نگو خسته ام نگو درب و داغونم ...کوه غم باشی تو رو میخندونم....بخند عزیزم دنیا خنده داره .... غصه به جز خنده دوا نداره ....بخند خدا دیدن لبخندشو ....روی لبای بنده هاش دوس داره ...چه زود به آخر میرسن آدما ... تموم این روز و شبا که بد نیست ....ممنونم از لطف خدا که جز من هیچکسی خندوندنتو بلد نیست ....دل من هم گاهی وقتا میگیره ...جونم هم گاهی به لب هام رسیده ...تو وجودم حسی دارم که هنوز ...شکر حق گریمو هیچ کس ندیده ...دل من هم گاهی وقتا میگیره ...تو نگا نکن فقط به خنده هام ...غم و غصه ها رو از رو میبرم .... من نگارنده ی لبخند خدام ........چه زود به آخر میرسن آدما ... تموم این روز و شبا که بد نیست ....ممنونم از لطف خدا که جز من هیچکسی خندوندنتو بلد نیست ....بخند عزیزم دنیا خنده داره .... غصه به جز خنده دوا نداره ....بخند خدا دیدن لبخندشو ....روی لبای بنده هاش دوس داره ...

[ دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

سلام !  بعد یه مدت کم تاخیر . تو این مدت چندین بار دیدمت گل خوشگلم . اعتراف میکنم که وقتی همون شب نمیام و کارات رو نمینویسم یه قسمت زیادیش رو یادم میره . اما چیکار کنم که چاره ای ندارم .. یعنی نمیرسم ... نه فکر کنی که دارم درس میخونما ! اما خب دیگه نمیتونم از زیرش دربرم ! واسه همین هم تو این آپ بیشتر عکس دارم تا حرف برای گفتن ! نمیدونم چیکار کنم ؟ دلم میخواد بیشتر از کارات بنویسم تا اینکه عکس بزارم اما واقعا نمیدونم چیکار کنم ؟! این ناراحتم میکنه که یه شیرین کاریت رو یادم بره و ننویسم . البته بعضی از حرفات رو رو کاغذ مینویسم ولی خب اینم زیاد جواب نمیده ... یا شایدم تو بزرگ شدی ... شاید شیرین کاری هات اونقدر زیاد شده که نمیتونم همش رو به خاطرم بسپارم ؟ به هر حال ایندفعه یه ذره شرمنده ام ...

چند هفته پیش مامان بزرگ بعد یه مدت طولانی کسل بودن و بی حوصلگی ، یهو حالش خوب شد و به عمه فریده یعنی مامان من گفت که پاشو همه بچه ها رو برای نهار دعوت کن . عمه فریده هم اطاعت امر کرد و خلاصه یه نهار حسابی در خدمت مامان بزرگ بودیم . تو از شدت شیطنت همه جا رو ترکوندی !!!!!! وای که واقعا آتیش گرفته بودی ! یعنی همه حیرون مونده بودیم !

از در اومدی تو یک سر و وضعی داشتی که نگو ! موهات مثله همیشه ژولی پولی بود لباست کثیف و پراز لک بستنی و پفک بود ، روی صورتت هم همه چیز یافت میشد !

پرسیدیم این چه سر و وضعیه ؟

گفتند رفته بودی پارک ... بهت میگم : نازنین کجا رفته بودی ؟

میگی : اَفتیم پاک . اوجا میکی بود . اوس دُدَم. دُفتم باژی تُنیم . بابا اومد دُفت بسنی بوخوییم . میکی رَف . بابایی اومدیم . (رفتیم پارک . اونجا نیکی بود .باهاش دوست شدم . (به نیکی) گفتم بازی کنیم. بابا اومد گفت بستنی بخوریم . نیکی رفت . با بابایی اومدیم )

الهی فدای این  توضیح کاملت بشم . لازم به ذکر که بگم نیکی اسم یه بچه هه بوده که تو پارک باهاش دوست شدی و برای من داشتی اون رو توضیح میدادی . اینقدر ناز و با انرژی حرف میزنی که آدم ضعف میکنه !

راستی یه عصا برای مامان بزرگ خریده بودی . مامان بزرگ به خاطر اینکه عصب پاش قطع شده باید با عصا راه بره . به خاطر همین تو با سلیقه ی خودت برای مامان بزرگ عصا انتخاب کرده بودی و خریده بودی و آورده بودی . با خاله کوچیکت حرف میزدم میگفت بهش میگفتی : ایخوام اِرم اونه ی ماما جو! (میخوام برم خونه ی مامان جون "دقت کنی اکثرا حرف اول کلمه رو نمیگی")

خالت گفته: یعنی میخوای بیای خونه ی ما ؟

گفتی : نه اونه ی ماما جو اِرم !

خالت : یعنی خونه ی ما ؟

تو :‌ماماجو دیده ! عصاشو بدمااااا ؟!! ( مامان جون دیگه ! عصاشو بدم هااا ! )

الهی فدای این تقلاهای کوچولوانه ات !

اینم شیطنت های  تو و محمد ! روی تخت بالا پایین میپریدی و بالش رو میکوبیدی اینور و اونور و میگفتی : بوجو ... بوجو ....

 

انقدر شیطنت کردی که توریه پنجره ی خونه مامان بزرگ کنده شد و افتاد تو حیاط .  سریع دویدی اومدی اینور . محمد هنوز نزدیکه پنجره بود . زور به مامان بزرگ میگی : بیبین ممد پنجه اَباد کَد !!! (ببین محمد پنجره رو خراب کرد !)

دهنت سوسی بود . ریحانه (دختر عمه جمیله) گفت : وااااااااای دهنشو ببین چه سوسی شده !

تو هم شروع کردی دنبال ریحانه میدویدی که دهن سوسیت رو بمالی بهش !!!! میگم خیلی بلایی نگو نه !

اینم شکار لحظه های من از حظه های شیطونیه تو رو تخت :

عاشقه این عکستم ولی حیف که تار شد !

اونروز بردمت خونه ی خودمون تا سوغاتی هات رو بهت بدم و تنت کنم و ازت عکس بندازم . البته نمیزاشتی لباسات رو دربیارم . هی میگفتی : گُمُز کُداس ؟ (هرمز کجاست؟) منم به زور بلا هی بهت میگفتم : هرمز میگه تا نازنین لباساشو عوض نکنه نمیام . خلاصه به زور لباس سفیده رو تنت کردم . اینم عکسش :‌

 

کفشات رو هم پات کردم و از اونجیی که تو "پا کوچولو " هستی کفش برات خیلی بزرگ بود :

 

و لباس آبیه رو هم نزاشتی تنت کنم و منم از خیرش گذشتم چون وقتی میخواستم لباست رو دربیارم گریه ات درمیومد .

یه علاقه ای هم به این پشت مبلای ما داری . هر موقع میای سریع میری اون پشت میگی : گُمُز این پُشه ؟ (هرمز این پشته ؟)

 

اینم یه بوس خوشگل !

خلاصه اونروز یه حرکت چندش هم جلوی من انجام دادی که من تا یه ربع اُق میزدم . مامانم برای محمد یه نیمرو درست کرد . تو تا دیدی گفتی :‌مُگه ! مُگه ! (مرغه ! مرغه !) ولی تا یه ذره ازش خوردی گفتی :‌سفته !

مامانت هم سریع یه تخم مرغ شکوند و زرده اش رو جدا کرد و همونطور درسته گذاشت تو قاشق و تو هم همونطور درسته قورتش دادی ! وااااااااااااااااااااای ! تو عمرم از هیچ چیزی اینقدر چندشم نشده بود !!!! به مامانت میگفتم باید نازنین رو توجنگل بزرگ میکردی و نازنین میرفت رو درختا میوه میچید . آخه باور کن از نظر تمیزی هیچ چیزی واسه مامانت مهم نیست . یعنی اصلا از هیچ میکروب و آلودگی نمیترسه و تو هرکاری دلت بخواد میکنی . مگه اینکه ماها مانعت بشیم .

اونروز هم گذشت .

هیچی منو اینقدر خوشحال نمیکنه که تو رو دو روز پشت سرهم ببینم .

فردای اونروز هم تو با باباییت اومدی خونه ی ما . و لباس آبیه تنت بود . منم ازت عکس انداختم  . اینم عکس اینیکی سوغاتیت تو تنت :

 

و بازم جناب عالی رفتی این پشت . و اینجا بهت گفتیم نازنین چه جوری باید اجازه بگیریم ؟ وتو نشون دادی :

ولی نمیدونم چرا یهو اجازه ات رفت تو دماغت !

بعد که دیدی ما به این تلاشت برای فرو کردن انگشتت تو دماغت داریم میخندیم خودت هم خندیدی ...

بابات میگفت هر وقت سرما میخوری به بابات میگی : بابایی مماخم اَه گنده گنده داره ! (مماخ = دماغ)

ایییییشششش  چندشم شد !

این حرکت هم ادای جدیده توئه ! مثلا با چشمات ناز میکنی ! قربونت برم من !

 

باباییت تو رو گذاشت خونه ی ما و رفت بیرون . توهم داشتی بازی میکردی تا اینکه عمه تصمیم گرفت مثل همیشه با گاز و وشگون و چلوندن بهت ابراز محبت کنه . تو هم از مامان ترسیده بودی هی به من میگفتی : بَ اَلَم دون بییم بابایی بدا دونیم . (بغلم کن بریم بابایی رو پیدا کنیم . )

بعدم دیدی که انگار نمیتونی منو ببری رفتی در رو باز کردی و رفتی تو راه پله خیلی راحت و مودب گفتی : من دفتم . اُدافظ . (من رفتم خدافظ)

عکس خودم رو روی دیوار اتاقم بهن نشون میدم میگم این کیه ؟ میگی : نانه ! (نگاره)

گوشیم رو برداشتی میگی : این گوشه نانه ! (این گوشیه نگاره)

بعد رفتی تو اتاق محمد . ماشینا شو که دیدی اومدی با هیجان به من میگی :‌ موژین بُزُگه رو نگا ! (ماشین بزرگه رو نگاه )

بهت میگم نازنین خاله فهیمه ات رو چقدر دوس داری ؟

میگی : اوسش ندااَم . بوخورمش . بیدیم بیشی بوخوره! (دوسش ندارم . میخورمش . بدیم پیشی بخورتش)

اون روز هم خوده خاله فهیمه ات میگفت بهت گفته نازنین بیا یه بوس بهم بده . تو هم با انرژی از دور اومدی و محکم با دست کوبیدی رو لبش و گفتی : اوست ندارم! (دوست ندارم)بچه ی بد !

تو خیلی طرف مامانت رو دوست داری . به خاطر اینکه هر روز صبح که از خواب بلند میشی میرین خونه ی مامان بزرگت و نصف شب برمیگردین . ولی چند وقته انگار با اونا هم زیاد خوب نیستی . چون بابات میگفت  زیاد دوست نداری بری اونجا و بعضی وقتا میگی : دییمه اوست ندارم . بائزه اوست ندارم . ماما جو توام اوس ندارم . (فهمیه دوست ندارم .فائزه دوست ندارم . مامان جون تورم دوست ندارم)

خلاصه اون روز که خونه ی ما بودی یه توپ گنده ی قرمز دستت بود بهش میگفتی (گوپ گِمِزِ ) به زور کردیش تو دهن بابات و بدم گفتی : آآآفیییین !!! (آفرین)

بعدشم عمه بهت غذا داد :

بعد یهو گفتی : دلم اوف شده و شروع کردی به ریز نق زدن . که ما هم زنگ زدیم بابات اومد و رفتین .

تموم شد .

پینوشت :‌ ماه مبارک رمضون هم که اومده و همه غرق دعا . ما رو تو دعا هاتون از یاد نبرید . امسال روزه هیچی نشده به من خیلی فشار آورده و معده دردهای شدید میگیرم . اما کسی حریفم نمیشه که روزه نگیرم .

پینوشت ٢ :‌بیست و پنجم تولد یک سالگیه وبلاگمون بود ! هوراااااااااااااااااااااااااا ! یعنی مصادف با دو سال و دو ماه و ۴ روزگیه نازی زهرا !‌

اینم یه عکس قدیمی از چهارماهگیه نازی جوووووون !

ببخشید آپ طولانی شد ...

خدافظ

[ دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

دوستای خوبمون بابای گل من از مسافرت اومد و برای نازنین سوغاتی های خوشمل خوشمل آورد و البته برای من که توی آپ بعدی میزارمشون . فقط چون آپ خصوصیه این رو گذاشتم که یه توضیحی راجع بهش بدم و  دوستایی که رمز رو میخوان اینجا بگن تا براشون زود رمز رو بزارم .سوغاتی های نی نی نازنین خیلی خیلی خوشمله ! بخورمش!

ممنون

 

[ دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

سلام به دوستای گلمون !

 

این یک عکس از گریه ی نازی خانوم و یک سری مطلب و عکس هم دارم که هر وقت این بحث بسته شد میزارم . این عکس رو باباش وقتی نازی از خواب بیدار شده انداخته . هر وقت میبینم دلم کباب میشه . تازه یک عکسگریه ی شدید تر هم داره که دلم نیومد اون رو بزارم .

پ.ن ٣ : راستی بابای نازنین مسافرت نرفته . بابای من (یعنی نگار ) رفته مسافرت . الان هم داریم با خاله ام اینا میریم پارک . حالا که بابا نیست همه خیلی مارو تحویل میگیرند .

پ.ن۴ : ببخشید بابت این همه پرحرفی.

 

[ چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

 به نام خدا !

 وقتی که مامان نازنین خانوم و زن عموش تصمیم میگیرند شوهرهاشون رو به خانه ی پدریشون برگشت بزنند ... نازنین شبی بی بابا را سپری میکند.

 

 وقتی بابا بزرگ مرد حدود بیست و چهار سال پیش بود . اون موقع فرزند ارشد خانواده که عمو جلال بوده بیست یا بیست و یک ساله و مجرد بوده . عمه جمیله هجده ساله بوده و حامد رو شش ماهه حامله بوده .عمه فریده پانزده ساله و مجرد بوده . و دوقلوهای ناهمسان یعنی بابات و عمو علی هم دوازده سالشون بوده . روزای سختی سپری شده . اینطوری که یه زن نازنازی و نازدار مثل مامان بزرگ که اوایل خیلی گریه میکرد و شبا از ترس چاقو زیر سرش میگذاشت تبدیل شده به یه شیر زن که یک دخترش رو شوهر داده و برای سه تا پسراش عروسای خوشگل گرفته . و حالا دیگه شبا نمیترسه ... اینو خودش جدیدا اعتراف کرده .... ولی دل ما طاقت تنها گذاشتنش رو نداره.

بعد از ازدواج عمه فریده و عمو جلال تو نوزده سال پیش مامان بزرگ تا چهار سال پیش رو با دوتا دوقلوهاش سپری کرده بود . وقتی بابای تو هم ازدواج کرد و رفت فقط عمو علی مونده بود که اونم یک ماه و خورده ای هست که رفته!

تو این مدت همدم اصلی و پایه ی شباش من بودم . چندبار هم ریحانه اومده و یکی دوبار هم مهسا و البته مامان بزرگ هم خونه ی عمو جلال و عمه جمیله خیلی میره . بابای تو هم یکی از اون کساییه که خیلی اصرار داشت که بیاد و چند شب رو پیش مامان بزرگ باشه . ولی خب مامان بزرگ نمیگذاشت چون بلاخره بابات ایالوار و نازنینواره ! تا پریشب که مامان تو و زن عموت یعنی فرحناز جون تصمیم گرفتند که شوهراشون رو بفرستند خونه ی مامانشون و خودشون هم به یاد دختری ها یک شب رو پیش ماماناشون سپری کنن. آخه بابای زن عمو فرحناز هم فوت کرده و مامانش تنهاست . مثل مامان بزرگای تو . خلاصه دوتا داداش ها به یاد زمان پسری هاشون شب رو پیش مامانشون سپری کردند . 

و اما جناب عالی ... که قبل از خواب زنگ زده بودی به بابات و میگفتی :‌ عسله اُلم نَ اومدی ؟ بیام اُمبالت ؟ (عسل گلم نیومدی ؟ بیام دنبالت ؟)

 و فرداش هم تا از خواب بلند شدی اومدی پای تلفن و گفتی : ژن بژن به ممدم !‌(زنگ بزن به محمدم) 

الهی فدات بشم که دل کوچولوت یه شب دوری از بابات رو تاب نمیاره . خدا سایه اش رو بالای سرت حفظ کنه.

پ.ن : فردا خونه ی ما مهمونی پاگشای عمو علی داریم و نازی خانوم تنها نی نی جمع هست و احتمالا یه عامه ازش عکس میاندازم . چون وقتی تنهاست خیلی شیطونی نمیکنه.

 پ.ن ٢: شاید خونه مون رو عوض کنیم و با مامان بزرگ یه آپارتمان بزرگتر از اینجایی که هستیم تو چند تا خیابون بالاتر بخریم . برای اینکه جورشه بریم دعا کنید !

 پ.ن٣:همه چون از مامان بزرگ نسبت به ما دور هستند از ما انتظارایی دارند و یه کم خودشون رو خلاص کردند . حالا بزرگتر ها نه . ولی من نوه ها رو میگم . من هم چون سال دیگه کنکور دارم نمیتونم از یک ماهه دیگه شبا برم خونه ی مامان بزرگ. ولی اگه نوه های دیگه همچنان خیلی احساس مسئولیت نکنند، من مجبورم همچنان شب ها برم و میترسم این به درسم لطمه بزنه . یعنی مطمئنم . و دلایلی هم دارم .برای اینکه یکی از نوه ها رگ غیرتش بجنبه دعا کنید !

 پ.ن۴ : مامان بزرگ این روزها خیلی مریض حاله . برای حال مامان بزرگ هم همچنان دعا کنید!

 دعای شما در حق دیگران میگیره . پس بخیل نشید برای من دعا کنید !

[ شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

سلام عزیزم . الان ما تو شمارش معکوسیم ! ٣ روز مونده به تولدت فینگیلی ! سفارش دادم یه سری عکس نوزادی و یه سری عکس خوشگلت رو  بابات برام بیاره ! دعا کنید بیاره که من بتونم روز تولدت آپ کنم . والا تاخیر دار میشه . شاید تولدشرو تو سفره خونه ای جایی بگیرند . فعلا معلوم نیست ! شایدم اصلا تولد نگیرند . خداییش کارای این مامان بابای تو اصلا معلوم نیست . حالا اونارو ولشون کن دعا کن عکسات بیاد من برات یه تولد وبلاگی میگیرم . همینجا ! یه روزی اگه اینا رو خوندی بدون که این دخمل عمه ات برات هرکاری که میتونسته کرده . حتی دارم رو مخ مامانت کار میکنم که بیاد تو رو اینجا ببره آتلیه که با هم بریم . میدونی خونه ی شما یه مقدار زیادی بالای شهره ! اینه که خیلی بین ما فاصله است و من نمیتونم  زود بیام پیشت. حالا ما هم جنوب شهر نیستیم شما خیلی بالا بالاها میپرین !

این پیشیه اگه گفتید چیه ؟ پیشیه سفید و قهوه ایه توپول و پشمالوی حیاط مامان بزرگیناست . میبینید چه نترسه ؟ همشم خوابه . اینجا هم ولو شده بود خوابیده بود .بهش یه ارادت خاصی دارم . یه چیزی بگم ؟ یه جورایی منو یاده نازنین می اندازه . یه معصومیتی داره ... مثل نازنین ! این روزا چون دایی علی رفته من همش پیشه مامان بزرگم.اینه که با همه ی حیوونای خونشون دوست شدم . حتی سوسک ها و عنکبوت ها !

بعدش نوشت : ٣٠/٢/٨٩ عروسی عمو علی بود ! هوراااااااااااااااااااا ! عمو علی و زن عمو فرحناز الهی خوشبخت بشید !

یه کم بعد تر نوشت : مامان بزرگ سه ماهه که عصب پاش دچار مشکل شده . قبل عید موقع کارای عید با وجود اینکه براش کارگر گرفته بودیم که کار نکنه انقدر شیطون بازی درآورد که از پله افتاد . کلی دکتر و دارو . هرکی یه چیزی گفت . از دراومدن آب بین مهر ها و پاره شدن دیسک و قطع شدن عصب پا تا هرچیزی که فکرشو بکنید . دکتر حاذق و کاربلد تو تهران نموند که نبرده باشیمش! خلاصه این آخر گفتند هیچیش نیست و فقط عصب پاش کش اومده . ولی خیلی درد داره و بی حوصله شده . تازه عمو علی هم رفته و حوصله ی مامان بزرگ بیشتر سر میره.پاشم بی حس شده  و تکون نمیخوره . ما هم مثله همه ی مردم دنیا عاشق مامان بزرگمونیم . اگه میشه از ته دلتون واسه سلامتیش دعا کنید .

بای بای نوشت : طبقه ی بالای خونه ی مامان بزرگینا مهمون خونه است . خلاصه جون مامان بزرگ به این اتاق بسته است . ما هم که بچه بودیم (من و دختر عمو مهسا و دختر عمه ریحانه)یواشکی میرفتیم بالا و باز میکردیم .ولی دیگه روشو نداشتیم بیایم به مامان بزرگ بگیم که رفتیم تو مهمون خونه اش . مامان بزرگ برام تعریف میکرد همون روز که من نبودم تو چون حساسیت مامان بزرگ رو فهمیدی رفتی بالا و برگشتی پایین و اومدی تو صورت مامان بزرگ نگاه کردی و با شیطنت تمام گفتی : مامان جون ؟ من یفتم بالا ! عکس العمل مامان بزرگ رو که دیدی گفتی : بلی ژود اومدم!

یه ادامه ی مطلب داریم از عکسای کوچولوگی های اعضای خانواده دوست داشتین یه سر هم به اونجا بزنین !

...............................................................................................................

مژده مژده ! الان ساعت ۴:٣١ هست و من تا الان داشتم درس میخوندم  گفتم بیام مژده رو بدم برم بخوابم ساعت ١ امشب عکسای نازنین رسید دستم . وای چه عکسایی !به این نتیجه رسیدم که چه اشتباهی کردم این همه مدت نگفته بودم عکساشو بیارند . خدایی مامان بابا هستند دیگه . من فقط دختر عمه اشم از من بیشتر از این عکسایی که میذارم انتظار نمیره ! ولی مامان باباییش خیلی عکسای نازی ازش گرفتند . خب من برم . بای بای


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا!

سلام ... دلم گرفته .. اگه گفتی چرا ؟سوال

چون که برای اولین بار تو خونه ی مامان بزرگینا بودی و من نبودم ... یعنی با این همه باز هم یه نیم ساعت اومدم دیدمت ولی سیر نشدم ! از بس که شیرینی ! تو همون نیم ساعت هم چند تا عکس مسخره ازت گرفتم ... آخه خیلی وروجک شدی و واقعا یه جا بند نمیشی !این عکسا هم قدیمیه ...کلافه

یه آپ دارم مینویسم از همه ی شیطون بازیات ... ولی چون کارات خیلی زیاده این آپ هم حجمش رفته بالا و تموم نمیشه ... به خاطر همین گفتم بیام از دیشب بنویسم که چقدر دلم گرفت وقتی بهت گفتم من دارم میرم ... بای بای ... و تو با حالت اخم و عصبانیت گفتی : نرووو ! بیا تووو !!! و وقتی دیدی دارم میرم باهام قهر کردی و بوسم بهم ندادی ! شیرینک عسلم آخه امروز امتحان تاریخ داشتم و وای که چقدر زیاد بود و وقت من کم ! و چون دیگه وقتی برای جبران نبود نمیتونستم بمونم ... والا خیلی از امتحانا رو به خاطر تو خراب کردم !زبان

دیشب وقتی اومدین خواب بودی ...منتها اینجوری ...

بابات میگفت انقدر از صبح شیطونی کردی که دیگه تو ماشین خوابیدی و امکان داره دیگه تا صبح بیدار نشی ! مامانت که میگفت از دست تو امان نداره و به هیچ کاری نمیرسه ! میگفت انقدر که شیطونی کردی آخر سر سرت رو با یه بستنی گرم کرده و تو رو سپرده به بابات و رفته ... وقتی برگشته دیده باباجونت تو خوابه نازه و تو با بستنیت تمام میز تلوزیون رو رنگ کردی و از میز تلوزیون بستنی میچکه !وقت تمام

خلاصه از شانس من چند دقیقه بعد بیدار شدی ... البته خیلی خوش اخلاق ... تا چشمات رو باز کردی منو دیدی و چنان خنده ی نازی بهم تحویل دادی که فقط میخواستم بخورمت ... 

 بهت گفتم بیا ازت عکس بندازم گفتی : بژا بشینم اینجا ! و وقتی نشستی پشتت رو کردی به من !منتظر

بعد هم هی با شیطنت برمیگشتی و منو نگاه میکردی و به ریشم میخندیدی ! بلا شدیا !مژه

مامانت میگه تو خونه بهت میگه نگار رو بیشتر دوست داری یا عمه رو ؟ میگی : اگارو ... (نگارو ...با کسره ی الف)میگه نگار رو بیشتر دوست داری یا ممد(پسر عمه) رو ؟ میگی : ممد رو... مامانت میگه چرا ؟ میگی : ممد دوپ داره .. باژِی میکنه ... ناژه ! (محمد توپ داره ...بازی میکنه ...نازه...) بعد میگه دیگه تو یاد گرفته بودی هی میرفتی به بابات میگفتی : بابا ممد اوس یا اگار اوس ؟ (بابا محمد رو دوست داری یا نگار؟  و مثلا بابا میگفته : ممدرو ... دوباره تو میگفتی : ممد اوس یا عمه اوس ؟ و همینطور این قضیه تا پدر جدت بابات ادامه پیدا میکنه !خنده

 بابات هم میگه نصف شب هم که از خواب بلند بشی سریع میگی : بییم پاکه سسره بژگه ! (بریم پارک سرسره بزرگه )ماچ

و همچنان مراسم از نانا گیرونت ادامه داره ... و موفق نمیشن که تو و نانا رو از هم جدا کنن ! و یه سری مراسم جالب هم دارین سر این مسئله .. مامانت میگه که هروقت که از زمان نانات میگذره میشینی رو زمین و پات و بغل میکنی و میگی : آخ آخ (و ادای گریه کردن درمیاری ) و وقتی مامان میگه چی شده ؟ میگی : اوخ شده ...نانا بده اوب شم ! (نانا بده خوب بشم)ماچماچماچ

و از طرفی بابا نمیزاره مامان تورو از شیر بگیره و میگه حق قانونیه بچه امه که تا دو ماه دیگه بخوره ! و میگه شبایی که مامان بهت نانا نمیده نصف شب بیدار میشی و چنان شیرجه ای میزنی رو نانا که با خط کش هم نمیشه انقدر تمییز شرجه زد !از خود راضی

یه داستان هم داری به اسم نازنین و بابا محمد رفتند پفک بخرند . که دیشب  داشتی برام میگفتی که یهو شلوغ شد و من درست حسابی نفهمیدم که چی گفتی اما در اسرع وقت مینویسم که محتوای داستان چیه ...

بابات میگه یه شب خوابش نمیبرده که مامانت بهش میگه محمد چرا نمیخوابی ؟ و به صدای اونا تو بیدار میشی و خندون به بابات میگی : بابایی ابت نمیاد ؟ (بابایی خوابت نمیاد ؟)بعد میری مینشینی رو شیکم بابات و میگی : بیا برات اصه بگم ! (بیا برات قصه بگم)و بعد همه چیز رو باکش و قوس میگیو این میشه قصه ... بابات میگه بهش میگفتی :‌ یهههههههههه رووووووز یهههههه آقاااااااههههه بووووووووووودد . پفک میخورییییییییییی ؟خندهماچماچ

بخورمت فندق !

راستی دیروز یه کار بد کردی ! ساکتبگم ؟ داشتم باهات بازی میکردم ... مراحل بازی اینجوری بود :

من دنبالت مرکدم و تو درحالی که جیغ میزدی و شادی میکردی از پله های خونه ی مامان بزرگ میرفتی بالا ... همینطور که تو عکسا معلوم نیست ...نیشخند

 

 

بعد اینجا نشستی و کشت رو درآوردی و شروع کردی به برس کشیدن موهات و تا دیدی من دارم ازت عکس میندازم رفتی بالای پله ها و پشتت رو کردی به منیول

 

منم هی اذیتت میکردم تو از دست من فرار میکردی اینور اونور ... فک کنم انقدر ازت عکس انداختن که دیگه از عکس بدت میاد ...خلاصه انقدر فرار کردی که آخر رفتی پشت در ... منم گفتم ولت کنم که خودت بیای بیرون .. چند دقیقه صدات در نیومد نگران شدم اومدم ببینم چی شده که تا منو دیدی خندیدی گفتی : هه ! دیش تدم ! (جیش کردم)وقت تمامهیپنوتیزماسترسابرو

من که آمادگی ذهنیش رو نداشتم که اینو بگی دو سه بار پرسیدم چی ؟ و تو هی با خجالت میگفتی دیش تدم و از جات تکون نمیخوردی ... که من وقتی چشمم به پاهای خیست افتاد تازه فهمیدم که اوضاع از چه قراره ؟ همونجا گوله ات کردم و یه راست تو حوض مامان بزرگ پیاده ات کردم . از آب ترسیده بودی هی پشت سر هم میگفتی : ماهیا سلام، ماهیا سلام ! خندهعشق من !قلب

 ولی بعد که درت آوردم هی میگفتی : حوض !حوض !

حالا جالب اینجائه که قبل از اینکه جیش کنی صد دفعه سرپات گرفته بودیم و همه کاری کرده بودیم که جیش کنی ولی نکرده بودی ! خلاصه من و مامانت صداش رو درنیاوردیم تا سر یه فرصت مناسب بیفتیم به جونه فرشه ... خدا رو شکر جای دمه دستی نیست و پشت دره و هیچ وقت کسی اونجا نمیره .خیال باطل

 خلاصه اینم از این .... خواستم بگم اگه نیم ساعت هم ببینمت بازم کلی حرف برای گفتن دارم .اینجا داری بای بای میکنی ...عینک

.......................

بعدش نوشت :‌ ۵ روز به تولد جوجه مونده ! عکسای جدیدش رو با وجود اینکه زیاد قشنگ نیست اما از بقیه واضح تره میزارم واسه پست تولدش ...دوتاعکس واضح هم از این وروجک بگیری غنیمته !ناراحتخنده

.....................

دل نوشت : هنوز تو حسرت دیشبم ...سوال

.....................

دوستت دارم عروسکم ...قلب

(درخواست راهنمایی : مامانایی که این کد لی لی پی رو که برای تولد بچه هاست رو تو وبلاگشون دارند میشه به من بگند که کد رو کجا گذاشتند ؟ چون من هرچقدر میزارم درست حسابی معلوم نمیشه ! ممنون)

 

[ یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

چقدر زود داره میگذره ؟! دو ماه دیگه این موقع تو دو سالت تموم میشه ! وای کوچولویه من چه زود داری بزرگ میشی ؟! راستی سلام !

باورم نمیشه .... تو ؟ تو همونی که وقتی به دنیا اومدی دستات مثل برف سفید بودو مثله مورچه کوچولو ؟ تو همونی هستی که توپولو و خوشگل بودی ؟ تو همونی هستی که هر روز خوشگل تر شدی و الان شدی خوشجله موشجلا ؟ تو همونی که اول مهمون قلب ما بودی حالا شدی صاحب خونه ؟ آره ؟ عزیزم دنیا رو به پات میریزم !

 

تو عشق گل منی با اون چشمای قشنگت ... با اون زبون شیرینت که حسابی دیگه حرف میزنی .... با اون لبای کوچولو ... با اون قد نیم وجبیت ! آخه دختر از تو خوشگل تر هم هست ؟ نیست به خدا !

 

تو قند دلای مایی ... تو نفس مایی ... تو مثل هولو شیرینی .... مثل سیب خوشگلی ... مثل طلا ارزشمندی ... مثل آب پاکی ... تو مثل مثل ماهی !

آخ که نمیدونی چقدر دوست دارم من !

 

 

کارای چند وقت اخیرت :

بلاخره به من گفتی نگار !

دیگه وقتی بهت میگیم مای بیبی ماله کیه ؟ میگی  : ماله هستی ! ( نی نی خاله ات که از تو کوچیکتره )

شعر خرگوش من چه نازه رو با اداهاش میخونی :

مثلا من میگم : خرگوش من

تو : چه آزه (نازه)

من : گوشاش چقدر ؟

تو : د آزه (درازه)

میخوره برگ ؟

تو : کاهو ...

من : میدوه مثل ؟

تو: آهووووو

در همین حین گوشای دراز و خوردن برگ کاهو و دویدن رو تا آخر شعر نشون میدی و شعر که به اخر میرسه دست میزنی ...

شعر رو رو با قایق در مسیر آب رو هم با اداهاش بلدی ...

به شدت بابایی هستی و انقدر از سر و کوله بیچاره بالا و پایین میری که کلافه میشه ...

هرچی می خوای بخوری اول به بابا میدی ...

اگه کسی با مامانت ور بره به شدت بهت بر میخوره مثلا حتی اگه بخواد ابرو های مامانت رو برداره ...

در همه ی حالات نانا میخوری حتی اگه ده تا پیچ و سه تا دور دوره خودت و مامانت خورده باشی ... 

بیشتر وقتا هم متاسفانه مریضی ... حسابی لاغر شدی خانومی ....

هر کلمه ای که درخواست بشه رو هم میگی ... ماشالله دایره ی واژه هات خیلی فوله !

یه فیلم دارم ازت که داری با آهنگ سوسن خانوم تکنو میزنی ... خیلی بانمکه ولی حیف که نمیشه بزارم ...

و خیلی شیرین بازیای دیگه که تمومی نداره ....

یعنی من چون دیر به دیر میام خیلی هاشو یادم میره ... انقدرم شیطون شدی که دیگه نمیشه ازت عکس گرفت ...

تو این بودی :

 

حالا این شدی :

 

خیلی بزرگ شدی نه ؟

خدافظ پ ن : کارای این چند وقتت خیلی دیدنی و گفتنی و ثبت شدنیه ... همه هحرفی میزنی همه چیز رو خوب بلدی ... انقدر کارات زیاده که یه وقت اساسی میخواد برای ثبتشون ....مینویسم ... با تمام وقت کمم مینویسم تا بمونه خانوم گلی ...ماچ

[ یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

سلام !
به علت ذیق وقت از داشتن آپ توپول موپول معذوریم ! اومدیم یه سلامی عرض کنیم بگیم خوشگل خانومی تازگیا خیلی عسل مسل شدیا ! همینجوری پیش بری خودم می دزدمت ها ! نفس دلا ! جیگر طلا ! نازنین بلا !

آمدیم حکایتی از احوالات اخیر نازنین خانوم به روایت قلم بگوییم و برویم ...

در حکایات آمده است روزی گذر نازنین الزهرا به واکسن خانه افتاد ... از در برون شد ... چون رخت سفید بر تن حضار بدید چنین بگفتا :

(( اعظم ... اعظم (مامانش رو به اسم صدا میکنه )پیس (استعاره از آمپول) دمبه (استعاره از باسن) بدووووووو ... (استعاره از فرار )))

و حالی که این حکایت بگفت به سمت در متواری شد و بساط فرار در پیش گرفت ...

هشدار : دفعه ی آخرتون باشه به دخمل ما پیس دمبه یا همون واکسن میزنید !

آپ رو با عکسی از نازی به پایان میرسونیم ...

تا آپ بعدی ...

خدافظ

[ دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !‌

سلاملکم :

چطوری تپلی مپلیه من ؟ نمیدونی چه کیفی داشت وقتی زنگ زدیم خونتون و مامانت گوشی رو داد به تو و تا من گفتم :‌سلام نازنینم ! تو گفتی : چطوری ؟ وای وای با اون صدای فسقلیت دل آدم ضعف میره !‌ تو شیرین تر از قند و عسلی .... قشنگ و ناز و تپلی !

هیچ میدونی روز به روز داری بزرگتر میشی ؟

 اچند وقت پیش که اینجا بودین من کلی باهات باهات بازی کردم و مامان من یعنی عمه فریده ات هم به روش خودش یعنی گاز و چلوندن و زدن و اینا باهات بازی کرد ... خیلی با نمک میشی ... مامان بلند بلند بهت میگه اینکارو بکن و اون کارو بکن تو ام که عادت نداری کپ میکنی هرچی میگه انجام میدی ! بعد یه جوری نگاش میکنی ... منتظری که بهت بخنده و تو بفهمی اخمش الکیه ولی مامان بد تز از تو کم نمیاره باز بهت هی میگه این کارو بکن اون کارو بکن تو ام که میبینی انگار اینطوری نمیشه آخرسر میری جلوش گردنت رو خم میکنی و خودتو لوس میکنیو میخندی ! این عمه هم که عاشق برادرزاده هاش دیگه کم میاره بغلت میکنه شروع میکنه به ملچ مولوچ و تو هم خوشحال میشی که همش شوخی بود ! خلاصه اونروز هی من و مامان باهات ور رفتیم ... توام انقدر عمه عمه کرده بودی ما رو کشته بودی !‌چون خونه ی ما به مامان بزرگینا خیلی نزدیکه هروقت میاین اونجا منم با سرعت نور میام ... اینه که اکثر وقتا فقط من و مامان هستیم ... خلاصه اون شب رفتید و ما هم اومدیم خونه . یه ذره که گذشته بابات زنگ زد ... گفت تو راه خوابت برده بعد وقتی رسیدین خونه بیدار شدی با چشمای بسته گریه میکردی میگفتی:  عمه خوام !!! عمه خوام !

ناز منی !‌ همون شب داشتم باهات قایم موشک بازی میکردم ... من رفتم تو تاریکی قایم شدم تو منو ندیدی یهو که اومدم بیرون هم ترسیدی هم ذوق کردی یه خنده و جیغ بلند همزمان زدی که من احساس کردم گوشام سوراخ شد ! بهت گفتم : نازنین چرا جیغ میزنی ؟ چه کار بدی ! همون موقع تو گفتی : بخشید ! نمکه من !

دوباره همون روز داشتیم دالی بازی میکردیم تو خونه ی مامان بزرگ اینا من رفتم طبقه ی بالا تو ام نفهمیدی ولی همینجوری داشتی از پله ها میومدی بالا ... یهو من خم شدم طوری که فقط کله ام رو ببینی گفتم : دااااالییییییی ! اون موقع بود که یهو ذوق کردی بلند جیغ زدی گفتی : عمه .. عمه ... دالی دالی ! (توضیح : کلا همه ی خانواده ی پدری رو به اسمه عمه میشناسی )

اینجا هم بغل عمو علیت نشسته بودی و بازی میکردی که به گمونم بین همه ی ما (خانواده ی پدری) اونو از همه بیشتر دوست داری !

یه توضیح هم برای بینندگان وبلاگ : عمو علی قل بابای نازنین هستش اما اصلا شبیه هم نیستند به خاطر اینکه جزئ دو قلو های کمیاب ناهمسان اند ! این عمو علی همون شادوماد خانواده ی ماست !

اینجا هم همون روز که نازنین خانوم لواشک خور داشتند هم لواشک میخوردند هم خودشون رو واسه عمه جونشون لوس میکردند !

اینم دو تا عکس از روز عاشورا که نفس من عینکی شده بود ! خانوم تل ش شکل عینک بود از اونجایی که اینجانبان ( دو تا دختر عمه هاش(بنده و ریحانه ) و دختر عموش(مهسا)) رو عینکی دید اونم تیریپ عینک برداشت تلشو زد به چشمش ! هوشتو قربون !

 

یه چیز جالب جدیدا از روی اون انیمیشن تلوزیون که برای آنفولانزا نوع Aهستش که پدر و پسر به سمت هم میرند ولی پدر جاخالی میده یاد گرفتی بابات میگه : دخترم !

تو با همون لحن میگی : بابا !

بابات : نفسم !

تو : بابا !

بابات : عسلم !

تو : بابا !

بعدم که به جای جاخالی بغل و موچ کاریو این حرفا !

همون روز رفته بودیم طبقه ی بالا تو اتاق عمو علی ... داشتم باهات بازی میکردم ...روی یکی از میزها تو اتاق عمو علی سه تا مجسمه ی فیله از کوچیک به بزرگ ... تو بزرگترینشون رو برداشتی و گرفتی سمت من و گفتی : هو هو ! که من بترسم ... منم الکی ترسیدم .. توام دیدی من ترسیدم خوشت اومد هی این حرکت رو تکرار کردی ... خلاصه ما یه لحظه از تو غافل شدیم چنان با این فیله زدی تو سرم که ملاجم جا به جا شد ! بچه جان مروتت کجا رفته ؟ حالا خوبیش این بود که خودت غش کردی از خنده اما منم در عوض تا بوسم نکردی باهات آشتی نکردم !

بعدشم پایین نشسته بودیم که من بهت یاد دادم دماغتو بگیری صدای فین دربیاری ... هر موقع میگفتم نازنین فین کن دستت رو میزاشتی رو دماغت و صدای فین در میاوردی .... یهو مامان بزرگ این صحنه رو دید اومد بهت گفت : دخترم این کارو نکن عیبه ! منم همون لحظه گفتم : نه نازنین فین کن ؟!

تا تو اومدی انجام بدی مامان بزرگ گفت : نه عیبه ! حالا دیگه من هرکاری کردم تو فین نکردی ... هرچی میگفتم فین کن میگفتی : عیبه ! 

کلا این مامان بزرگ نمیتونه ببینه من به تو شیطون بازی یاد میدم ... واسه همین هی حال ما رو میگیره ... منم به توصیه ی یه دوست  میخوام بهت یاد بدم هروقت مامان بزرگ میاد بگی : ضد حال ! کلی میخندیم !

حالا یه چیز باحال ... هروقت میای اینورا برات آهنگ آرمین نصرتی رو میزاریم ... اون که توش میگه : آی دختره ! بله ؟ شوهر میخوای ؟ نه نمیخوام !

خلاصه تو هم یاد گرفتی هروقت بهت میگیم : آی دختره ؟

میگی : بله ؟

میگیم : شوهر میخوای ؟

میگی : نه ... نخوام !

اینم یه عکس از ذوق نازی خوشگله :

 

خبرا فعلا همینا بود ... من که هر ادا و حرفی ازت میبینم مینویسم اما مسلما خیلی هاش رو هم نمیبینم ... با این حال اون چیزایی رو هم که مامان و بابات میگن رو هم مینویسم ! اما تو بدون : تو خیلی قند و عسل تر از این حرفایی ! حروف الفبا برای بیان قند و عسلی و گوله نمکی و طلا بلایی و نفس دلایی و خانوم خانومایی تو خیلی کم اند !

در آخر از خدا ممنونم که تو رو اول به پدر و مادرت بعد هم به ما امانت داد ! امیدوارم باز هم اول و مهم تر از همه پدر و مادرت و در کنار اونا هم ماها امانت دارای خوبی باشیم و تو گل همیشه شکفته رو خوب رشد بدیم ... و من الله توفیق !

راستی بعد از کلی کند و کاو تونستم یه عکس از تو در روز نامزدونگ عمو علی پیدا کنم ... اگرچه نه کیفیت داره نه قشنگه ما لااقل نشون میده که تو تو اون روز چه فنچولی بودی :

 

خدانگهدار...

پ.ن : طبق معمول این مطلب یه کم قدیمیه ! الان نازنین ما یه عسلی شده که حد نداره ! شیرین زبون عین عسل ! تیتر آپ بعدی : اعظم پیس دمبه بدو !

[ شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

یه سلام پاییزی !لبخند قشنگ و بارونی ! قلبمثل هوای بارونی خوشگل و با طراوت ! نه از دیدگاه افسرده ها غمگین و دلگیر !مشغول تلفن بارونی  سلام میکنم به تو که با طراوت و خوشگلی ! قلببه تو که مثل پاییز رنگارنگی ! به تو که مثل پاییز پر از آرامشی ! قلبحالا این همه از تعریف از پاییز واسه چی ؟عینک اصلا بگو ببینم بهم تبریک گفتی ١۶ مهر تولدم بود ؟ منتظرابلهمژهپس فکر کردی چرا من این همه پاییزی ام ؟‌ خیال باطلبی خود نیست همه نگار و با احساس میدونن !فرشته این آپ فقط جهت اینه که دلیل این همه وقفه بین آپ ها رو بگم ! خجالتیهو از ماه رمضون تا الان !!!!!!!!!!! تعجبتعجبتعجبتعجب

اولا که :‌ گوشیم چند هفته جهت تعمیر مصادره شده بود !نیشخند این بود که چندین بار که پیشم بودی نتونستم عکس بندازم ! یول

دوما که :‌ وقتی دستم رسید هم تازه با کلی ذوق اومدم عکساتو بریزم تو کامی خوشمزهکه آپ کنم متوجه شدم کابلم نیست !افسوس حالا بگرد دنبالش هی بگرد بگرد بگرد ! آخنیست که نیست !آخ آخر در نامیدی از عمه ات ( مامانم) سوال کردم که ندیدیش ؟‌ این میون عمو جانت ( بابام) حرفای منو شنید و گفت کابلت کجا بود ؟ ابرو منو میگی ؟ جاشو گفتم آقا در کمال راحتی گفت چند وقت پیش که گوشیم رو فروختم کابل تو رو اشتباهی  دادم ! اوهای بابا ! حالا با هزار درد سر کابل و پس گرفتیم من با ذوق پردیم که ایندفعه دیگه می آپم ! خوشمزه

سوما که‌ :حالا این منم و عکسای تو جلوی چشمام و سایت های آپلود عکس که همه ارور میده !منتظر ای بسوزه پدر این ویروس ها !وقت تمام خلاصه بعد کلی جنگ بلاخره تونستم آپ کنم .... اونم با عکس ! از خود راضیدیگه داشتم نا امید میشدم ! خمیازه

این میون ها هم دو تا آپ کردم که همین دو تا آپ قبلی بودن که زیرشون نوشتم ! ولی به علت کم بود وقت و همچنین آپلود نشدن عکس ها به روزشون نمیکردم ! الانم تازه از امتحانام فارق شدم ! بغل واسه همین اومدم اینجا که این تاخیر نامه رو بنویسم و بگم از من بیشتر از این انتظار نمیره ! ولی آرزومه که هر روز بیام و خبر هاتو بگم ! خیال باطلثبتشون کنم برات !  تو منو ببخش ایشالله از سال دیگه نه سال بعدش ٢۴ ساعته در خدمتیم ! دروغگو

 

اینم یه دو سه تا عکس قشنگ که من از موبایل مامانت کش رفتم ! البته خودش بهم داد ها ! میبینی چه مامانه با سلیقه ای داری ؟‌ این همه عکس ازت انداختم یه دونش هم عین اینا نیست !

 

 

و اینم گل عکساش :‌

به هر حال اگه قرار بود منم بتونم از این عکسا بندازم که دیگه فرق بین مامان و دختر عمه مشخص نمی شد ؟ عینک

...........................................................................

اینم از این ! حالا که هر روز اینجا تلپم ! آبجی جون دوستت دارم هزار تا ! هوارتا ! اونقد تا ! نمی دونی چقدر تا !

...........................................................................

یعنی هیشکی ما رو دوست نداره که لینکمون نمیکنه و نمیگه که ما هم لینکش کنیم ؟ دچار کمبود محبت دارم میشم !

...........................................................................

 

[ یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدای مهربون !

سلام ... سلام به وبلاگی که هیچ بازدید کننده ای نداره .... پس سلام به اون روز قشنگی که نازنینم میخواد این مطلب رو بخونه ! نگار فدات بشه که مثل عسل شیرینی ! دارم واسه دیدنت بال بال میزنم ... نمیدونی که چه بچه ی شیرینی هستی !!!!! امروز به مامان میگفتم یعنی از این بچه شیرین تر تو دنیا هست ؟مامان بزرگ برات یه پیرهن خریده ... خیلی قشنگه ... این عکسش :

 

تو رو که توش تصور میکنم ضعف میرم ! با اون پاهای سبزه ی بانمکت !پنج شنبه دعوتیم خونه ی خاله مریم ... خاله ی بابات ... برای اون روز لحظه شماری میکنم !

امروز انقدر هی دلم هواتو کرد گفتم بیام اینجا هم یه کم با روزهایی که حرفامو میفهمی حرف بزنم هم یه چند تا عکس گلچین از بین همه ی عکساتو بزارم ... دارم اینا رو برات ثبت میکنم که بدونی چه قند و نباتی بودی و خواهی بود !

این عکس ماله ۶ ماهگیته ! کلاه عروسکت رو سرته ! ای جانم ....

 

اینم یه عکس از مسافرت عید ... تو بوشهر سوار بچه شتری که اونی هم که کنارته عمو جلالته ... قربونت برم نخود فینقیلیه من ! قدر کوچولو بودی !

 

عکس بعدی هم باز عکس عیدته ... اینجا تو پاسارگاده .... صبح که میخواستیم به دیدن بنای پاسارگاد بریم من این عکس رو از تو ماشینمون انداختم .... به این گربه ی من که تو این عکس تو دهنته خیلی علاقه داری ....

 

اینجا هم تو راه رفتن از اصفهان به شیراز ... ماله همون عید ... همه پیاده شده بودند برای خریدن بستنی اما چون تو خواب بودی من و تو موندیم تو ماشین .... آفتاب           افتاد رو صورتت عینک زدم به چشمت .... اون موقع ها خیلی قلمبه و تپلی بودی.... دور دهنت هم تو این عکس شکلاتیه ! باورت میشه تو این عکسا تو همش ٩ ماهته ؟

 

اینم یه عکس از دو سه ماه پیشت ... اونروز که با باباییت اومده بودی خونمون ! تازه یاد گرفته بودی صدای هاپو در بیاری و هی میگفتی آپ آپ ! تو این عکسم داری با تمام وجود میگی آپ که من عکستو گرفتم :

اینجا هم مشغول بازی با خودت بودی .... وای ستاره کوچولویه من !

اینجا هم داشتی خودتو تو آینه بوس میکردی .... نمیدونی که چه شیرینه اون بوس کردنات ! انقدر مهربونی هرکی رو که میبینی بوس میکنی !

اینجا هم همون روزه که بعد کلی شیطونی خوابت برد .... وای که درست عین فرشته ها میشی وقتی میخوابی !مامان همیشه میگه حس میکنه تو یه فرشته ای از طرف بابابزرگ ! فرشته ای ..... فرشته !

این عکسم ماله اول تابستونه امساله که من خونتون مهمون بودم ! عاشق این عکستم ! با اون صورته ماستیت ....ژولی پولیو بانمک ! خوردنیه من !

چقدر این بچه ها پاک و زلال اند ! ای خدا ....

بقیه ی این آپ که دوره ای رو کوچولوتریایه قند عسلمه تو ادامه ی مطلب ...

......................................................................................................................

محض احتیاط : اگه کسی به ماسر زد و ما رو دوست داشت لینکمون کنه خبر بده ما هم لینکش کنیم ... ممنون


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا

سلام :

یه سلام گرم ... خوبید ؟ من امروز اومدم که گزارش آخرین دیدار نازنین خانم رو براتون بزارم البته چون قبل از این عکسای خیلی نازی ازش گرفتم دلم نمیاد اونا رو نزارم به خاطر همین سر هر پست براتون یکی از عکسای قدیمیشو میزارم مثل عکسای پست قبلی ...  اون عکسی که توش یه ژاکت سورمه ای تنشه و دمر خوابیده ماله عیده ! مسافرت ١٠ روزه ی ما درعید امسال به کاشان و  اصفهان و شیراز و بوشهر ... که این عکس ماله اصفهان ... اون موقع نازنین کوچیکتر بود و راه نمیرفت . اما دوعکس بعدیش ماله همین تقریبا یه ماهه پیشه که اومده بود خونمون و من کادویه تولدش رو که همون کفشایی که تو پاشه رو بهش دادم به همراه تل و دو تا گیره .... انقدر بهش میاد که نگوووووو ! اصلا چی به این بچه نمیاد؟ عشق منه ! و این عکسی که الان میزارم ماله ۴ ماه گیشه !

و اما گزارش آخرین دیدار :

روز جمعه سالگرد فوت باباجون جونیه نازنین خانم بود باباجونی که حتی منم ندیدمش ! ما بیشتر سالگرد هارو خانوادگی به بهشت زهرا میریم ... مثل امسال که همگی به بهشت زهرا رفتیم و از غذا چند قبر اونطرف تر خانواده ی یکی از اموات خیرات هندونه میدادند و نازنین خانم هم که دوستدار پر و پا قرص هندونه یه قاچ بزرگ از هندونه رو با اشتیاق تمام میخورد :

دخمل خوردنیه ما با اشتیاق میخورد و جالب اینکه روی قبر ها می ایستاد و قبر رو نشون میداد و میگفت بابا ! و موقع برگشتن هم تو ماشین ما  در حالی داشتم راش شعر پیشی پیشی ملوسم رو میخوندم خوابش برد و دختر خالم ازش عکس انداخت ... چون خیلی ناز خوابیده بود :

وقتی هم که از اونجا اومدیم من بردمش خونمون و لباسی رو که براش از مسافرت شمال و  آستارا خریده بودم رو پوشوندم تنش و آوردمش خونه ی مادر بزرگم که همه جمع بودند و ازش عکس انداختم وای که چه بهش میومد .... وای که چقدر گشتم تا اون پالتوی پاییزه رو براش انتخاب کردم ! دیگه داد همه در اومده بود ... ولی خب میارزید ! عوضش چیزه قشنگی براش خریدم !البته امیدوارم اینطور باشه ! اینم عکسش :

و بعد هم بعد از خوردن شام و یه ذره نشستن رفتند خونشون .

 فردا صبح که من از کلاس قلم چی اومدم از پله ها که اومدم بالا یهو دیدم نازنین واستاده تو پله ها که دیگه کم موند وابرم ! چنان عکس العملی از خودم نشون دادم که بچه ترسید و تا چند دقیقه فقط گریه میکرد !

خلاصهبعد از کلی تعجب فهمیدم زن داییم میخواد طرف ما بره دکتر به خاطر همون اومده بود که بره دکتر و نازنین هم بمونه پیشه ما !!!!!!!بغل

این عکس هم ماله قبل از رفتن مامانشه که داشت بازی میکرد ! البته با دمپایی های من !!!! خانم عاشق کفش ان !!

بعد هم بعد از کلی شیطونی در حال نانا خوری خوابش برد ...

 و زن داییم هم بلند شد که بره ... منم شروع کردم تند تند عکس انداختن از نازنین که یهو به صدای عکس من بیدار شد ( بچه ام خوابش سبکه ) هم چون بد خواب شد و هم چون صدای خداحافظیه مامانشو  شنید شروع کرد به گریه !!!!!!!!!!!!!

حالا گریه نکن کی گریه کن ! انقدر گریه کرد که خودش کم آورد ! دلم داشت کباب میشد ... چسبیده بود به در و میزد به در و مامان مامان میکرد ! خلاصه بعد کلی جنگولک بازی تونستیم این خنده رو رو لب خانم خانم ها بشونیم ! قشنگ معلومه که ناراحته ! نه ؟

بعد ه که رفتم براش یه عالمه کتاب داستان آوردم که نشست به خوندن (مثلا) و بازی کردن و نشون دادن جوجو های کتاب به من ! چشماشو ببینین از گریه چه جوری شده !

این عکسم ماله شبه که مامانش اومد و داشتن کم کم میرفتن که بهش گفتم ناز شو ژست بگیر ازت عکس بندازم ... که اونم برام ژست گرفت !

 

خلاصه اینم از این ! امیدوارم همیشه بخنده ! گریه هاش خیلی حال من و گرفت ! اصلا بچه ی گریه کنی نیست ! بعد  10 ماه اینا این اولن بار بود که گریه  ی اینطوریو میدیدیم !

و در آخر

دخمل ما مثله گل ............گله و گله

مثله یه شاخه سنبله ............ گله و گله

خوشگل و ناز و تپله ...................گله و گله

اینم از این ! تا دیدار بعد ... خدانگهدار

[ چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام به نازنین زهرا خانوم... این وبلاگ رو برای تو ساختم تا لحظات شیرین کودکیت رو توش ثبت کنم ! تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ! متولد: 21/3/1387
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers















Page rank

فروش بک لینک