به نام خدا !

نازنین خانوم از همینجا عید رو به همه ی مامانا و همه ی نی نی ها تبریک میگه !

و سال خیلی خوبی رو برای همه آرزو میکنه !

 

پ .ن : به زودی برمیگردیم با یه پست عیدانه و عکسای 4 شنبه سوری و مروری بر سال قشنگی که گذشت .

[ شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

نازنین خانوم از همینجا عید رو به همه ی مامانا و همه ی نی نی ها تبریک میگه !

و سال خیلی خوبی رو برای همه آرزو میکنه !

 

پ .ن : به زودی برمیگردیم با یه پست عیدانه و عکسای 4 شنبه سوری و مروری بر سال قشنگی که گذشت .

[ شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

دردونه ی من ، دختر دایی عزیزم ، خوشگل شیرین زبونم ، دوستداشتنی من ...

روزت مبارک !ماچ

[ یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

سلام به همه ی دوستای خوبمون و دخمل های گلشون ! قلب

جینگولی های خودم ! بغل

دخترهای دوستداشتنی ! ماچ

دوستای خوبمون دخمل های نازنازی به ترتیب سن از کوچیک به بزرگ :

شینا جونم !قلب

نازنین زینب جونم !قلب

مهرسا جونم !قلب

نازنین خودم !قلب

ستایش جونم !قلب

آویسا جونم !قلب

هانیا جونم !قلب

فاطمه جونم !قلب

السای جونم !قلب

تندیس جونم !قلب

نگار جونم !قلب

آوا جونم !قلب

پارمیدا جونم !قلب

نازنین فاطمه جونم !قلب کلاس اولی !ماچ

روزتون مبارک دخترای خوشگل تر از برگ گل ! الهی همیشه همینطور پاک و بی غل و غش باشید !بغل

البته میدونم که خیلی دیر شده ولی نتونستم زود تر بنویسم .

راستی امروز که روز دختره یه خبر دخترانه هم دارم ! مژه

بچه ی دایی علی هم یه دخملی خوشگله !بغل

شاید اسمش رو یکی از اسم های زیر بزارند ، به نظر شما کدوم بهتره ؟

1_ آترین .

2_ آویسا ( من وقتی این اسم رو شنیدم خیلی خوشحال شدم چون یاد آویسای خوشملم افتادم )

3_ آیلین .

و اما گفته بودم دو هفته میشه نازنین رو ندیدم . بلاخره دیدمش . جمعه ی گذشته باهم رفتیم پارک .

اول که اومد تا من داد زدم : واااای نازنین ...

از دستم فرار کرد ولی تا گرفتمش چنان بغلم کرد که دلم ضعف رفت . قربونت برم عسلی !  قلب

اول رفت زمین بازی که عکسای زمین بازیش دست باباشه و من هنوز نگرفتم .

بعد هم رفت شهربازیش ... 

اول با محمد سوار قایق شد :

بعد هم پیاده شد و خودش تنهایی سوار شد .

البته یه جا هم یهو دستشو کرد تو آب و خم شد که قایقش کج شد و من خیلی ترسیدم چون نزدیک بود بیفته تو آب ولی باباییش هواسش بهش بود :

چون توی آب رو نمیدید انگار ترسیده بود و هی میپرسید توی این آبه چیه ؟

میخواست ببینه حیوونی توش هست ؟خندهمنم میگفتم : هیچی نیست . برگا ریختن توش کثیف شده .

یه قطار هم سوار شد که اولش حوشحال بود :

اما بعد که دید قطار خیلی آروم حرکت میکنه شروع کرد غرغر کردن و وسطش درحالی که قطار حرکت میکرد خودشو پرت کرد تو بغل من !

بعد هم ماشین سوار شد . البته منم سوار شدم و خیلی کیف داد ولی از اون عکس نداریم .

آخرسر هم از این اسبای موزیکال سوار شد که خیلی خوشش اومد .

خواستیم ببریمش تو استخر توپ که نرفت . لب استخر ایتاده بود و به باباش میگفت : بیا با هم بریم من میترسم . زبان

فسقلی !

اینم یه عکس از نازنین رو موتور مردم !

یه حرف جدیدش هم اینه که :

بابایی برای من کارتون های ترسناک بگیر . من کارتونای مهربونی دوست ندارم !

اینم از این .

بازم میگم روز دختر با تاخیر مبارک !

[ پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

عکس بالا اوج محبت عمو برادرزاده ایه ! عکس عمو علی و نازی خیلی بانمک شد .

راستی سلام . سلام به یه دختر خانوم آتیش پاره و دوستای وبلاگیش . اول از همه عید شما مبارک . عید ما که حسابی مبارک شد . کوچه هامون چراغونی . آهنگ . شربت . شیرینی . آش . شور و شوق جوونا! و البته زبونم لال زبونم لال امسال بساط لهو و لعب هم متاسفانه نبود که یه کم نانای کردن دیگران رو از دور نظاره گر شیم . ولی خب یه مهمونی خانوادگی داشتیم که به اینا میارزید . عمه فریده و عمه جمیله و عمو جلال و عمو علی و شما همگی خانوادگی جمع شدیم خونه ی مامان بزرگ . خیلی خوش گذشت . و شما طبق روال چیزی از شیطنت کم نزاشتی و مامان بزرگ هی میپرسید : نازنین کی میخوابه ؟ پس چرا این نمیخوابه ؟ ظهرا نمیخوابونیدش ؟ انگار خوابش میاد ها ؟؟!!!!

و اما عکس پایین . فکر نکنی داری به کسی زبون درازی میکنی ها !!!تو عکس پایین شما تازه اومده بودید و تو هنوز یخت آب نشده بود و حرف نمیزدی و از اونجای که تو خیلی بلبل زبونی و از وقتی میای تا بری حرف میزنی ما هی بهت میگفتیم : نازنین زبونتو موش خورده ؟ و تو برای اینکه حرف ما رو نقض کنی زبونت رو نشون میدادی .

عکس پایین  رو هم فقط برای این گذاشتم که : عاشقه خنده هاتم !

توضیح عکس پایین : وووووووووویی . وای چه هولووووووووویی . چه دماغه کوچولوووووووویی . ووووووووویی. چه رنگ مووووووووووویی.چه عطر و بوووووووووویی. اوف داری تو چه بر و رووووووووویی .چرا اخمووووووویی . اخماتو واکن و بپر بغل عمووووووووویی . وووووووووووووویی . تو واسه اون کسایی که قلبشون ضعیفه ممنوووووووووویی. و عشق نگارووووووووووووووووووووووویی !

مامانت میگفت از سر کوچه میگفتی  : بریم گُمُز ببینم . گُمُز تو اُضه ! (بریم هرمز(لاک پشت من)  ببینیم . هرمز تو حوضه .

ولی من هرمز رو برده بودم خونمون . وقتی تو اومدی بعد از اینکه همه چلوندنت و بوس کاری شدی و این حرفا دویدی سر حوض و یه کم که نگاه کردی گفتی :‌گُمُز نیس ! (هرمز نیست)  تو عکس پایینم داری همین جمله رو میگی ، داری میگی : گُمُز...

اینجا هم داری آب بازی میکنی  ... همه ی لباسات خیس شد . بهت میگم : نازنین اگه لباسات خیس شه هرمز باهات قهر میکنه دیگه باهات بازی نمیکنه ها ! سریع دویدی رفتی تو آفتاب وایسادی میگی : آفاب آسم گُش شم گُمُز ایاد بییم عدوسی ! (تو آفتاب وایسم خوش شم . هرمز بیاد بریم عروسی)نفسمی !

ذوقتو قربون عسلی ! نمیدونی واسه آب بازی چه ذوقی کرده بودی ! از خنده هات تو عکسای پایین معلومه !

وای خاله سوسکه ! خندتو قربون عشقم !من مرده ی این ژست گرفتنتم !

اون برسی رو هم که تو دستته انقدر کردی تو آب حوض که فکر کنم از برسی درومد . یه جا از دستت ول شد رفت تو تو آب داد میزدی :‌شونه ! شونه ! و با مشت میکوبیدی رو آب و همه جا رو خیس میکردی !

این دخملی هم که تو همه ی عکسا نصف لباسش معلومه فاطمه دختر عمو جلاله که خیلی تو رو اذیت میکنه . البته اونم بچه است و تو سن بدی هم هست و چون میبینه همه ی توجه ها روی توئه حرصش میگیره . مثلا به داداش من میگفت : اگه اسباب بازی نازنین رو بهش ندی میدم صد دور با اسکوترم بزنی . یا مثلا کارات ها ی بازی نازنین رو ازش میگرفت و تو رو چنان به گریه مینداخت که حال ما خراب میشد . یا مثلا تو رو میزنه و یا نیشگون ریز میگیره . یا کیف تو رو برمیداشت و میگفت بهت نمیده و جیغ تو رو درمیاورد . ولی تو خیلی مهربونی .  حسودی نمیکنی .  خساست نمیکنی .  بدجنسی نمیکنی . همه دوست دارند . خلاصه فاطمه انقدر حرصت داد که تو کلافه شدی و من هم به مامانت گفتم بیا نازنین رو بردار یه دقیقه بریم خونه ی ما هم هرمز رو بیاریم و هم سوغاتی های نازنین رو ببینیم . رفتیم ولی تو نزاشتی لباسات رو بپوشونیم و میگفتی : همین اوبه ! (خوبه) و لباس تو تنت رو نشون میدادی . هرمز رو از توی جاش برداشتی و روی هوا حرکتش میدادی (مثل هواپیما) و صدا درمیاوردی : اووووووووو ...هووووووو

روی لاک هرمز چند تا خال رنگی هست ...یه کم نگاش کردی گفتی : گُمُز تفیث شده ! (هرمز کثیف شده) و انداختیش زمین .

یه سری مراحل رژلب زنون داشتی تو خونه ی ما که دیدنی بود . معمولا بچه ها وقتی رژلب میزنن همه ی دور لبشون رژ لبی میشه ولی تو دیدنی بودی . انقدر با دقت میزدی که به جونه خودم یه ذره هم بیرون نزدی ! من دستم خورد بهت سریع میگی : اَاااه ! همه جام اَباد شد ! (اه همه جام خراب شد)

خلاصه مامانت هم رژ لب زد و هرمز رو برداشتیم و برگشتیم خونه ی مامان بزرگ . تو راه به مامانت میگی : من گُشگِل شدم . تو گُشگِل شدی . دوتایی گُشگِل شدیم ! (من خوشگل شدم . تو خوشگل شدی . دوتایی خوشگل شدیم)

و خلاصه هرمز رو انداختیم تو حوض و این هم نگاه قشنگ تو به هرمز توی حوض :

اینجا هم بعد از نهاره که ما به هوای هرمز میخواستیم به تو ماست بدیم .

تو رو خدا ماستای دور دهنش رو ببینید . بخورم اون لبای ماستیتو فینگیل !

اینجا هم داری با محمد با کارتات بازی میکنی .

روی هر کارتی هر عکسی بود میگفتی ، اونایی که یادم میاد .

عکس آتش نشان : آگا آتیشه ! (آقا)

تخم مرغ :مُگه ! (مرغه)

چتر : بااونه .ایاد .  شُ شُ . تَچه . (بارونه. میاد . شرشر. چتر)

گربه : (یه خنده مسخره تحویلم میدی ، عین آدم بزرگا وقتی میخوان چیزی رو مسخره کنن که یعنی اینکه کاری نداره ) میگی: پیشیه ایگه ! (دیگه)

و...

عصر هم همگی رفتیم بهش زهرا که چون هوا تاریک شد نشد تو بریم و بین امام زاده صالح و شاه عب العظیم به دلیل نزدیک تر بودن شاه عبد العظیم به بهشت زهرا اونجا رو انتخاب کردیم و رفتیم اونجا . حالا عکساییی که اونجا از نازنین گرفتم با عکسای شهربازیش تو دوربینشونه که داییم قول داده برام بریزه تو سی دی و بده بهم .

اما اونجا واقعا جنگ اعصاب داشتیم . نفهمیدم چه جوری نماز خوندم چه جوری زیارت خوندم . انقدر که نازنین شیطونی کرد . اولش که به خاطر حجم زیاد جمعیت ترسیده بود هی گریه میکرد و جیغ میزد بعد هم که رفتیم توی حرم یه جا بند نمیشد و مامانش هم چون ما بودیم زیاد اهمیت نمیداد و من بیچاره شدم . وایسادم از دور که ببینم نازنین تا کجا  میره دیدم همینطوری بدون ترس داره میره . رفتم جلو بهش میگم : نازنین بیا بریم . اینجا نمکی داره ها ! الان میاد میبرتت.

برگشته به من میگه : نه !!! من ایخوام اینور برم اونور برم ! نمیکی اون نی نی رو ایبره ! (میبره)بعد که به زور بغلش کردم داد شروع کرد به جیغ زدن و کل حرم رو گذاشت رو سرش و میگفت : اااااااااااااای اُداااااااااااااااااااااا !!!!! (خدا)موقع برگشتن هم تو حیاط تا حوض رو دیده میگه : اُدا ژووووووووووونم ! چِگَد آآآآآآآآب !(خدا جونم ! چقدر آب)

و البته یک اتفاق بد دیگه افتاد . ما بعد از نماز و زیارت بلند شدیم بریم و یکی از اعضای خانواده جلو جلو رفت . ما دیدیدم نازنین نیست گفتیم حتما با اون رفته . وقتی اون طرف رو پیدا کردیم دیدیم نازنین پیشش نیست . وای که من احساس کردم آب جوش ریختن رو سرم . بدو بدو رفتیم همون جایی که نشسته بودیم و دیدیم نازنین خانوم خیلی ریلکس داره قدم میزنه و بازی میکنه !

سومیش هم به خیر گذشت . خدا رو شکر !

موقع برگشتن هم نازنین خانوم تمام راه رو برامون موزیک لایت گذاشته بود و میخوند :

اَننُشته اشاره . اینجایه اینجایه ! (انگشت اشاره . اینجائه . اینجائه ) و این شعر ادامه نداشت و سوزن نازنین گیر کرده بود .

اعظم میگه نازنین عاشقه آهنگ نازنین ناز نکن نریمانه .

نازنین ناز نکن . درو رو کسی باز نکن . نازنین قهر نکن . زندگیمو ذهر نکن . زندگیمو ذهر نکن ....

میگه وقتی میزاریمش اول وایمیسته با دقت گوش میکنه . بعد شروع میکنه ناز کردن و زیر زیرکی خندیدن . بعد کم کم قر میده و بعدش چنان مشغول رقص میشه که دیگه نمیتونی بگیریش .... عسلمی !

میگه هر شب وقتی فاصله ها تموم میشه بابایی بلند میشه وبا نازنین دوتایی شروع میکنن به بلند بلند خوندن شعر آخرش . یه شب بابایی بعد از تموم شدنش هیچ واکنشی نشون نمیده که یهو نازنین با ژست خواننده ها و میکروفون تو دستش میاد جلو و بالا پایین میپره که باباییش هم بلند شه .

این روزا شمار شیرین کاری هات از دستمون دررفته . داری بزرگ میشی .

بهت میگم : نازنین منو نگاه کن .

برگشتی نگاهم میکنی .

بهت میگم : میدونستی تو عشق منی ؟ عمر منی ؟ نفس منی ؟

یه خنده ی جیگر تحویلم دادی که یعنی ذوق کردی و میگی : تویَم عسله منی !  (تو هم)

این هم عکس کوشولوتریای نازی گل دختر :

تفاوت را احساس کنید . ...

پ.ن : به دلیل انزجار از مد*یر و فضای پرشین بلاگ تا یه مدت دیگه وبلاگمون رو با همین آدرس به بلاگفا منتقل میکنیم اگه خدا بخواد . آماده باشید تا خبرتون کنیم .

پ.ن٢: رمز آپ قبلی رو هم هرکی خواست بگه بدم .

خدانگهدار

[ چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

به نام خدا !

تاریخ اسلام ، تاریخ نور است . مهدی نور است . حسین نور است . زینب نور است . فاطمه نور است . علی نور است . محمد (ص) نور علی نور است .

ای پیامبر نور و مهربانی سالروز درخششت مبارک !

در روزگاری که سایه ات از سرمان کم شده ، از خدا بخواه نورت را از ما نگیرد .

عیدتان مبارک .

 

اومدم اولا عید رو تبریک بگم . دوما بگم بابا رفت مسافرت خارج از کشور دلم براش تنگ شده . سوما بگم جمعه کنکور آزاد رو آزمایشی دادم و بد نبود .

از نازی خانوم هم خبر جدیدی ندارم فقط همین دو سه تا عکس هست .

 

و یه خواهش هم دارم ممنون میشم اگه بهش فکر کنید :

فار*سی وان (١) نگاه نکنیییییییییییییییییییییییییییییییییییید !!!!!!!!!

ببینید من آدمی نیستم که خیلی مذهبی باشم یا مخا*لف ماهو*اره و این حرفا . اتفاقا ما خودمون هم ماهو*اره داریم و اصلا هم مخالفش نیستم . اما فار*سی وان داره روی ذهن ها کار میکنه !

دوستان اگه دقت کنید میبینید که بدترین موضوع های ممکن رو به بهترین نحو ممکن عادی و قابل باور نشون میدن . درک نمیکنم که چرا خیا*نت زن به شوهرش یا عاشقی یه پیرزن به یه پسر جوون باید انقدر عادی جلوه داده بشه ؟!!! درسته که این سریال ها اکثرا صحنه*دار نیستند اما همون چیزهایی رو که اگه دیده بشند باعث میشه کانال رو عوض کنیم رو به زبون میارند و خیلی عادی از کنارش میگذرند ؟! شاید این چیزها توی فرهنگ اون ها جاافتاده است و اونها خیلی اوپن مایند (open mind) تشریف دارند ولی ما که میدونیم این چیزها تو فرهنگ ما جایی نداره ؟ به هر حال من یه نصیحت کوچیک کردم . اگه نازنین چیزی از فار*سی وان یاد میگرفت زیاد رقبت نمیکردم اینجا بنویسم . تهاجم فرهنگی فقط یک واژه نیست که بزرگان الکی به کار میبرند . یک واقعیت هست غیرقابل انکار ! شما رو به خدا جدی بگیرید و ذهن فرشته کوچولوهاتون رو با این چیزا مشغول نکنید . فرشته های شما با ارزش تر از این حرفا هستند . نه ؟

پ.ن : حال مامان بزرگ بده ! لطفا از ته دل دعا کنید .

پ .ن ۲ : دلم برای باباییم تنگ شده . حالا دو هفته مونده !!!!!

خدافظ

[ یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]

 به نام خدا !

 

و نوری درخشید و علی آمد ....

نورش بر ملتی غیور و ایرانی نام تابید و امروز ما پدرانی داریم که همه رنگ و بویی از علی دارند .

پدران عزیز ما به رنگ و بوی علی وار شما همیشه میبالیم !

روز پدر مبارک !

بابای نازنین روزت مبارک !

 

این حرفایی که میخوام بگم عین واقعیته . نازنینم باور کن از روی احساس نیست . نازنین جان بابات یکی از مهربون ترین مردهای روی کره ی زمین هست . واقعا از دل نازکی و مهربونیش هرچی بگم کم گفتم . برای همه دل میسوزونه . و همه رو قلبا و عمیق دوست داره . و تا حالا حتی یک سوسک یا یه عنکبوت هم نکشته . واقعا تنها کسیه که هیچ وقت حرفای نیشدار نمیزنه (به هیچکس) و دل کسی رو نمیشکنه . اگه بدونی وقتی تو به دنیا اومده بودی چقدر ذوق داشت !!! یه دست لباس برای بردن اعظم به بیمارستان و یه دست لباس برای آوردن تو(نازنین) به خونه از چند وقت قبل خریده بود . و مدام میگفت لحظه ای که تو رو ببینه گریه میکنه . با اینکه هی پسر پسر میکرد مثل همه ی مردا ولی از وقتی تو اومدی چنان عزیز دلش شدی که با هزار هزار تا پسر عوضت نمیکنه ! اونقدر هواتو داره که خدا میدونه . حالا بزرگتر میشی بهتر میفهمی . اینا رو دارم میگم که همیشه یادت باشه .من که همیشه با وجود اینکه بابات تقریبا ١٧ سال از من بزرگتره به قلب صاف و بی رنگ و نقابش حسرت میخورم . خدا تو رو برای اون و اون رو برای تو سال های سال حفظ کنه و سایه ی بابات رو هیچوقت از سرت کم نکنه ! آمین

 

الهی دورت بگردم قلمبه ی من که از نعمت بابابزرگ محرومی . بابای بابات که وقتی بابات ١٣ سالش بود از این دنیا کند و رفت . (من که ندیدمش ولی تعریفش رو خیلی شنیدم از همه که خیلی مرد نازنینی بوده و احتمالا بابات به باباش رفته . در این حد که وقتی باباجون محسن فوت کرده بود همه ی محله جمع شده بودند خونه ی مامان بزرگ و حتی تا راننده تاکسی چند خیابون اون طرف تر هم خبر داشته . طبق خاطرات دیگران) و اما بابای مامانت هم که واقعا رفتنش ظربه ی سختی به مامانت زد . چون باباجون علی ات وقتی رفت که تازه چند ماه از نامزدیه مامانت و بابات گذشته بود . و به شخصه من اونقدر شوکه شدم که یه عالمه گریه کردم . روز ١٩ ماه رمضون ۴ سال پیش . خیلی روز بدی بود . مامانت هم که به شدت بابایی بود و فکر کنم تو هم به مامانت رفتی که انقدر بابایی شدی . خلاصه مامانت خیلی ناراحت شد و چند کیلو وزن کم کرد . من چون مامان تو رو خیلی دوست دارم واقعا دلم میشکست وقتی اونقدر غصه دار میدیدمش.من با بابای مامانت زیاد آشنا نبودم . ولی مامانت هم از محسنات باباش خیلی تعریف میکرد . حالا ولش کن روز عیدی ناراحتت نمیکنم .

 

فندق من این بابات انقدر تورو دوست داره هر وقت بهش زنگ میزنیم یکی دو تا چیز بامزه از تو حتما برامون تعریف میکنه . و کار جدیدی که میگفت و اتفاقا با این روز مناسبت داره اینه که :

تو جدیدا شماره ی محل کار بابات رو بلد شدی (واقعا خیلی با هوشی... منکه کلی تعجب کردم)و روزی چند بار زنگ میزنی بهش و میگی :

بابای اُلم اِیلی اُسِت دارم . (بابای گلم خیلی دوستت دارم.)

بابات میگه :

وقتی میاد خونه تو به زور میگی که تو باید لباسای بابات رو دربیاری ! الهی فدای اون قلب کوچولوت برم من . و بابات هم همچنان حوصله میکنه و میگه با وجود اینکه هرجوراب درآوردنت بیست دقیقه طول میکشه ،اون منتظر میمونه و از کارای دختر بلاش لذت میبره .

واقعا روزای قشنگیه . تو ، یه فرشته ی بدون بال . یه فرشته که ما زمینی ها بال هاش رو ازش گرفتیم تا بیاریمش پیش خودمون . روی زمین ، همچنان معصومانه تقلا میکنی . شادی میکنی . میخندی . گریه میکنی . معصوم و بی ریا . مثل یه تیکه کوفته قلقلی میمونی که هی اینور اونور قل میخوری و میخندی . و چقدر بابایی هستی و چقدر بابات رو دوست داری . و چه حس امنیتی بهت میده اون بابای دوست داشتنی . میدونم که همه ی باباها همینقدر خوبن . اما تو فقط ماله خودتو دوست داری. تو فقط از هرچی که میخوری به بابای خودت میدی . و فقط وقتی بابا میره بیرون بال بال میزنی که بابا کوش ؟ و فقط صبح ها به بابا بوس میدی و ازش میپرسی که : می یی باژار؟ (میری بازار؟) و فقط صبح های جمعه که بیدار میشی از ذوق دیدن بابای خودت تو تخت خواب، که بازار نرفته و پیش توئه از ذوق جیغ میکشی . و تو خیلی خیلی بابائی هستی خانومی .

خب دیگه بسه . این احساسات من به قلیان افتاده و همینطور دارم مینویسم . هرچی که از نازنین مینویسم یا مشاهدات خودمه یا تعریف های مامان و باباش . خب این آپ هم تموم شد . ولی من هنوز یه عالمه حرف تو ذهنمه که نگفتم.

 

به خدا میسپارمت مهربان ترین دایی دنیا . الهی سال های سال در کنار همسر مهربان و دخترک خوشگل و دوستداشتنیت به خوبی و خوشی و با لب خندون زندگی کنید و من همچنان خاطرات زندگیخوشبخت و زیبایتان را در این وبلاگ به ثبت برسانم . باشد که پیشکشی باشد تحفه ی درویش ...

ای پدر ای مظهر رنج و تلاش
غنچه ای بر پینه های دست تو خواهم گذاشت
یک سبد بوسه نثارت میکنم
صبح و شب دست علی همراه و یارت میکنم

.....................................................................................................................

پ . ن :‌ روز پدر و عید بزرگمرد اسلام ، علیه فاطمه (ع) بر همه ی پدران عزیز و اللخصوص بر پدران همه ی نینی های وبلاگی مبارک .

پ.ن٢ : روز پدر بر بابای خوب و مهربون خودم هم خیلی خیلی مبارک . مرسی بابای خوبم بابت همه ی مهربونیات . به خصوص این هزینه ی گزافی که جدیدا باعثش شدم.

پدر ای وجودم از تو
قدرت و توان گرفته
ای که از دم نفسهات
هستی من جان گرفته
پدر ای که از تو جاری
خون زندگی تو رگهام
ای که از نور دو چشمت
نور زندگی به چشمام
پدر امروز به پاهام
دیگه نای رفتنی نیست
جز دریقی رو لبهام
دیگه حرف گفتنی نیست
پدر ، پیچ و خم راهم
نمیخوام بی راهه باشه
گل سرخ آرزوهام
توی فکر غنچه باشه
پدر دست یاری تو
اگه دستامو نگیره
کوره راه رفتن من
مثل شبهام میشه تیره

پ.ن٣ : مطلب پایین مربوط به مامانه نازنین که من واقعا شرمنده ام که روز مادر چیزی براش ننوشتم . نمیدونم چرا تا الان یادم میرفت تو مناسبت ها چیزی بنویسم . اون مطلب چون یه کم چیزای خصوصی داره من آزادش نزاشتم . ولی رمزش رو به دوستامون میدیم . اگه خواستید تو نظرها بگید که من بیام وبلاگ هاتون و براتون رمز رو خصوصی بزارم .

 پ.ن ۴ : اون عکس آخر نازنین  حاصل کند و کاو های بسیار من در اینترنت هست .

[ شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٦:٢٩ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]
[ شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام به نازنین زهرا خانوم... این وبلاگ رو برای تو ساختم تا لحظات شیرین کودکیت رو توش ثبت کنم ! تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ! متولد: 21/3/1387
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers















Page rank

فروش بک لینک