|
نازنین یعنی آشتی فرشته ها با زمین ... دفتر خاطرات نازنین زهرا به روایت دختر عمه ...
|
به نام خدا ! نازنین خانوم از همینجا عید رو به همه ی مامانا و همه ی نی نی ها تبریک میگه !
و سال خیلی خوبی رو برای همه آرزو میکنه !
پ .ن : به زودی برمیگردیم با یه پست عیدانه و عکسای 4 شنبه سوری و مروری بر سال قشنگی که گذشت . [ شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! نازنین خانوم از همینجا عید رو به همه ی مامانا و همه ی نی نی ها تبریک میگه !
و سال خیلی خوبی رو برای همه آرزو میکنه !
پ .ن : به زودی برمیگردیم با یه پست عیدانه و عکسای 4 شنبه سوری و مروری بر سال قشنگی که گذشت . [ شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! دردونه ی من ، دختر دایی عزیزم ، خوشگل شیرین زبونم ، دوستداشتنی من ... روزت مبارک !
[ یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٧ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! سلام به همه ی دوستای خوبمون و دخمل های گلشون ! جینگولی های خودم ! دخترهای دوستداشتنی ! دوستای خوبمون دخمل های نازنازی به ترتیب سن از کوچیک به بزرگ :
روزتون مبارک دخترای خوشگل تر از برگ گل ! الهی همیشه همینطور پاک و بی غل و غش باشید ! البته میدونم که خیلی دیر شده ولی نتونستم زود تر بنویسم . راستی امروز که روز دختره یه خبر دخترانه هم دارم ! بچه ی دایی علی هم یه دخملی خوشگله ! شاید اسمش رو یکی از اسم های زیر بزارند ، به نظر شما کدوم بهتره ؟ 1_ آترین . 2_ آویسا ( من وقتی این اسم رو شنیدم خیلی خوشحال شدم چون یاد آویسای خوشملم افتادم ) 3_ آیلین . و اما گفته بودم دو هفته میشه نازنین رو ندیدم . بلاخره دیدمش . جمعه ی گذشته باهم رفتیم پارک . اول که اومد تا من داد زدم : واااای نازنین ... از دستم فرار کرد ولی تا گرفتمش چنان بغلم کرد که دلم ضعف رفت . قربونت برم عسلی ! اول رفت زمین بازی که عکسای زمین بازیش دست باباشه و من هنوز نگرفتم . بعد هم رفت شهربازیش ... اول با محمد سوار قایق شد :
بعد هم پیاده شد و خودش تنهایی سوار شد .
البته یه جا هم یهو دستشو کرد تو آب و خم شد که قایقش کج شد و من خیلی ترسیدم چون نزدیک بود بیفته تو آب ولی باباییش هواسش بهش بود : چون توی آب رو نمیدید انگار ترسیده بود و هی میپرسید توی این آبه چیه ؟ میخواست ببینه حیوونی توش هست ؟ یه قطار هم سوار شد که اولش حوشحال بود :
اما بعد که دید قطار خیلی آروم حرکت میکنه شروع کرد غرغر کردن و وسطش درحالی که قطار حرکت میکرد خودشو پرت کرد تو بغل من ! بعد هم ماشین سوار شد . البته منم سوار شدم و خیلی کیف داد ولی از اون عکس نداریم . آخرسر هم از این اسبای موزیکال سوار شد که خیلی خوشش اومد .
خواستیم ببریمش تو استخر توپ که نرفت . لب استخر ایتاده بود و به باباش میگفت : بیا با هم بریم من میترسم . فسقلی ! اینم یه عکس از نازنین رو موتور مردم !
یه حرف جدیدش هم اینه که : بابایی برای من کارتون های ترسناک بگیر . من کارتونای مهربونی دوست ندارم ! اینم از این . بازم میگم روز دختر با تاخیر مبارک ! [ پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٩ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! عکس بالا اوج محبت عمو برادرزاده ایه ! عکس عمو علی و نازی خیلی بانمک شد . راستی سلام . سلام به یه دختر خانوم آتیش پاره و دوستای وبلاگیش . اول از همه عید شما مبارک . عید ما که حسابی مبارک شد . کوچه هامون چراغونی . آهنگ . شربت . شیرینی . آش . شور و شوق جوونا! و البته زبونم لال زبونم لال امسال بساط لهو و لعب هم متاسفانه نبود که یه کم نانای کردن دیگران رو از دور نظاره گر شیم . ولی خب یه مهمونی خانوادگی داشتیم که به اینا میارزید . عمه فریده و عمه جمیله و عمو جلال و عمو علی و شما همگی خانوادگی جمع شدیم خونه ی مامان بزرگ . خیلی خوش گذشت . و شما طبق روال چیزی از شیطنت کم نزاشتی و مامان بزرگ هی میپرسید : نازنین کی میخوابه ؟ پس چرا این نمیخوابه ؟ ظهرا نمیخوابونیدش ؟ انگار خوابش میاد ها ؟؟!!!! و اما عکس پایین . فکر نکنی داری به کسی زبون درازی میکنی ها !!!تو عکس پایین شما تازه اومده بودید و تو هنوز یخت آب نشده بود و حرف نمیزدی و از اونجای که تو خیلی بلبل زبونی و از وقتی میای تا بری حرف میزنی ما هی بهت میگفتیم : نازنین زبونتو موش خورده ؟ و تو برای اینکه حرف ما رو نقض کنی زبونت رو نشون میدادی .
عکس پایین رو هم فقط برای این گذاشتم که : عاشقه خنده هاتم !
توضیح عکس پایین : وووووووووویی . وای چه هولووووووووویی . چه دماغه کوچولوووووووویی . ووووووووویی. چه رنگ مووووووووووویی.چه عطر و بوووووووووویی. اوف داری تو چه بر و رووووووووویی .چرا اخمووووووویی . اخماتو واکن و بپر بغل عمووووووووویی . وووووووووووووویی . تو واسه اون کسایی که قلبشون ضعیفه ممنوووووووووویی. و عشق نگارووووووووووووووووووووووویی !
مامانت میگفت از سر کوچه میگفتی : بریم گُمُز ببینم . گُمُز تو اُضه ! (بریم هرمز(لاک پشت من) ببینیم . هرمز تو حوضه . ولی من هرمز رو برده بودم خونمون . وقتی تو اومدی بعد از اینکه همه چلوندنت و بوس کاری شدی و این حرفا دویدی سر حوض و یه کم که نگاه کردی گفتی :گُمُز نیس ! (هرمز نیست) تو عکس پایینم داری همین جمله رو میگی ، داری میگی : گُمُز...
اینجا هم داری آب بازی میکنی ... همه ی لباسات خیس شد . بهت میگم : نازنین اگه لباسات خیس شه هرمز باهات قهر میکنه دیگه باهات بازی نمیکنه ها ! سریع دویدی رفتی تو آفتاب وایسادی میگی : آفاب آسم گُش شم گُمُز ایاد بییم عدوسی ! (تو آفتاب وایسم خوش شم . هرمز بیاد بریم عروسی)نفسمی !
ذوقتو قربون عسلی ! نمیدونی واسه آب بازی چه ذوقی کرده بودی ! از خنده هات تو عکسای پایین معلومه !
وای خاله سوسکه ! خندتو قربون عشقم !من مرده ی این ژست گرفتنتم !
اون برسی رو هم که تو دستته انقدر کردی تو آب حوض که فکر کنم از برسی درومد . یه جا از دستت ول شد رفت تو تو آب داد میزدی :شونه ! شونه ! و با مشت میکوبیدی رو آب و همه جا رو خیس میکردی !
این دخملی هم که تو همه ی عکسا نصف لباسش معلومه فاطمه دختر عمو جلاله که خیلی تو رو اذیت میکنه . البته اونم بچه است و تو سن بدی هم هست و چون میبینه همه ی توجه ها روی توئه حرصش میگیره . مثلا به داداش من میگفت : اگه اسباب بازی نازنین رو بهش ندی میدم صد دور با اسکوترم بزنی . یا مثلا کارات ها ی بازی نازنین رو ازش میگرفت و تو رو چنان به گریه مینداخت که حال ما خراب میشد . یا مثلا تو رو میزنه و یا نیشگون ریز میگیره . یا کیف تو رو برمیداشت و میگفت بهت نمیده و جیغ تو رو درمیاورد . ولی تو خیلی مهربونی . حسودی نمیکنی . خساست نمیکنی . بدجنسی نمیکنی . همه دوست دارند . خلاصه فاطمه انقدر حرصت داد که تو کلافه شدی و من هم به مامانت گفتم بیا نازنین رو بردار یه دقیقه بریم خونه ی ما هم هرمز رو بیاریم و هم سوغاتی های نازنین رو ببینیم . رفتیم ولی تو نزاشتی لباسات رو بپوشونیم و میگفتی : همین اوبه ! (خوبه) و لباس تو تنت رو نشون میدادی . هرمز رو از توی جاش برداشتی و روی هوا حرکتش میدادی (مثل هواپیما) و صدا درمیاوردی : اووووووووو ...هووووووو روی لاک هرمز چند تا خال رنگی هست ...یه کم نگاش کردی گفتی : گُمُز تفیث شده ! (هرمز کثیف شده) و انداختیش زمین . یه سری مراحل رژلب زنون داشتی تو خونه ی ما که دیدنی بود . معمولا بچه ها وقتی رژلب میزنن همه ی دور لبشون رژ لبی میشه ولی تو دیدنی بودی . انقدر با دقت میزدی که به جونه خودم یه ذره هم بیرون نزدی ! من دستم خورد بهت سریع میگی : اَاااه ! همه جام اَباد شد ! (اه همه جام خراب شد) خلاصه مامانت هم رژ لب زد و هرمز رو برداشتیم و برگشتیم خونه ی مامان بزرگ . تو راه به مامانت میگی : من گُشگِل شدم . تو گُشگِل شدی . دوتایی گُشگِل شدیم ! (من خوشگل شدم . تو خوشگل شدی . دوتایی خوشگل شدیم) و خلاصه هرمز رو انداختیم تو حوض و این هم نگاه قشنگ تو به هرمز توی حوض :
اینجا هم بعد از نهاره که ما به هوای هرمز میخواستیم به تو ماست بدیم .
تو رو خدا ماستای دور دهنش رو ببینید . بخورم اون لبای ماستیتو فینگیل !
اینجا هم داری با محمد با کارتات بازی میکنی . روی هر کارتی هر عکسی بود میگفتی ، اونایی که یادم میاد . عکس آتش نشان : آگا آتیشه ! (آقا) تخم مرغ : مُگه ! (مرغه) چتر : بااونه .ایاد . شُ شُ . تَچه . (بارونه. میاد . شرشر. چتر) گربه : (یه خنده مسخره تحویلم میدی ، عین آدم بزرگا وقتی میخوان چیزی رو مسخره کنن که یعنی اینکه کاری نداره ) میگی: پیشیه ایگه ! (دیگه) و...
عصر هم همگی رفتیم بهش زهرا که چون هوا تاریک شد نشد تو بریم و بین امام زاده صالح و شاه عب العظیم به دلیل نزدیک تر بودن شاه عبد العظیم به بهشت زهرا اونجا رو انتخاب کردیم و رفتیم اونجا . حالا عکساییی که اونجا از نازنین گرفتم با عکسای شهربازیش تو دوربینشونه که داییم قول داده برام بریزه تو سی دی و بده بهم . اما اونجا واقعا جنگ اعصاب داشتیم . نفهمیدم چه جوری نماز خوندم چه جوری زیارت خوندم . انقدر که نازنین شیطونی کرد . اولش که به خاطر حجم زیاد جمعیت ترسیده بود هی گریه میکرد و جیغ میزد بعد هم که رفتیم توی حرم یه جا بند نمیشد و مامانش هم چون ما بودیم زیاد اهمیت نمیداد و من بیچاره شدم . وایسادم از دور که ببینم نازنین تا کجا میره دیدم همینطوری بدون ترس داره میره . رفتم جلو بهش میگم : نازنین بیا بریم . اینجا نمکی داره ها ! الان میاد میبرتت. برگشته به من میگه : نه !!! من ایخوام اینور برم اونور برم ! نمیکی اون نی نی رو ایبره ! (میبره)بعد که به زور بغلش کردم داد شروع کرد به جیغ زدن و کل حرم رو گذاشت رو سرش و میگفت : اااااااااااااای اُداااااااااااااااااااااا !!!!! (خدا)موقع برگشتن هم تو حیاط تا حوض رو دیده میگه : اُدا ژووووووووووونم ! چِگَد آآآآآآآآب !(خدا جونم ! چقدر آب) و البته یک اتفاق بد دیگه افتاد . ما بعد از نماز و زیارت بلند شدیم بریم و یکی از اعضای خانواده جلو جلو رفت . ما دیدیدم نازنین نیست گفتیم حتما با اون رفته . وقتی اون طرف رو پیدا کردیم دیدیم نازنین پیشش نیست . وای که من احساس کردم آب جوش ریختن رو سرم . بدو بدو رفتیم همون جایی که نشسته بودیم و دیدیم نازنین خانوم خیلی ریلکس داره قدم میزنه و بازی میکنه ! سومیش هم به خیر گذشت . خدا رو شکر ! موقع برگشتن هم نازنین خانوم تمام راه رو برامون موزیک لایت گذاشته بود و میخوند : اَننُشته اشاره . اینجایه اینجایه ! (انگشت اشاره . اینجائه . اینجائه ) و این شعر ادامه نداشت و سوزن نازنین گیر کرده بود . اعظم میگه نازنین عاشقه آهنگ نازنین ناز نکن نریمانه . نازنین ناز نکن . درو رو کسی باز نکن . نازنین قهر نکن . زندگیمو ذهر نکن . زندگیمو ذهر نکن .... میگه وقتی میزاریمش اول وایمیسته با دقت گوش میکنه . بعد شروع میکنه ناز کردن و زیر زیرکی خندیدن . بعد کم کم قر میده و بعدش چنان مشغول رقص میشه که دیگه نمیتونی بگیریش .... عسلمی ! میگه هر شب وقتی فاصله ها تموم میشه بابایی بلند میشه وبا نازنین دوتایی شروع میکنن به بلند بلند خوندن شعر آخرش . یه شب بابایی بعد از تموم شدنش هیچ واکنشی نشون نمیده که یهو نازنین با ژست خواننده ها و میکروفون تو دستش میاد جلو و بالا پایین میپره که باباییش هم بلند شه . این روزا شمار شیرین کاری هات از دستمون دررفته . داری بزرگ میشی . بهت میگم : نازنین منو نگاه کن . برگشتی نگاهم میکنی . بهت میگم : میدونستی تو عشق منی ؟ عمر منی ؟ نفس منی ؟ یه خنده ی جیگر تحویلم دادی که یعنی ذوق کردی و میگی : تویَم عسله منی ! (تو هم) این هم عکس کوشولوتریای نازی گل دختر : تفاوت را احساس کنید . ... پ.ن : به دلیل انزجار از مد*یر و فضای پرشین بلاگ تا یه مدت دیگه وبلاگمون رو با همین آدرس به بلاگفا منتقل میکنیم اگه خدا بخواد . آماده باشید تا خبرتون کنیم . پ.ن٢: رمز آپ قبلی رو هم هرکی خواست بگه بدم . خدانگهدار [ چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٥ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! تاریخ اسلام ، تاریخ نور است . مهدی نور است . حسین نور است . زینب نور است . فاطمه نور است . علی نور است . محمد (ص) نور علی نور است . ای پیامبر نور و مهربانی سالروز درخششت مبارک ! در روزگاری که سایه ات از سرمان کم شده ، از خدا بخواه نورت را از ما نگیرد . عیدتان مبارک .
اومدم اولا عید رو تبریک بگم . دوما بگم بابا رفت مسافرت خارج از کشور دلم براش تنگ شده . سوما بگم جمعه کنکور آزاد رو آزمایشی دادم و بد نبود . از نازی خانوم هم خبر جدیدی ندارم فقط همین دو سه تا عکس هست . و یه خواهش هم دارم ممنون میشم اگه بهش فکر کنید : فار*سی وان (١) نگاه نکنیییییییییییییییییییییییییییییییییییید !!!!!!!!! ببینید من آدمی نیستم که خیلی مذهبی باشم یا مخا*لف ماهو*اره و این حرفا . اتفاقا ما خودمون هم ماهو*اره داریم و اصلا هم مخالفش نیستم . اما فار*سی وان داره روی ذهن ها کار میکنه ! دوستان اگه دقت کنید میبینید که بدترین موضوع های ممکن رو به بهترین نحو ممکن عادی و قابل باور نشون میدن . درک نمیکنم که چرا خیا*نت زن به شوهرش یا عاشقی یه پیرزن به یه پسر جوون باید انقدر عادی جلوه داده بشه ؟!!! درسته که این سریال ها اکثرا صحنه*دار نیستند اما همون چیزهایی رو که اگه دیده بشند باعث میشه کانال رو عوض کنیم رو به زبون میارند و خیلی عادی از کنارش میگذرند ؟! شاید این چیزها توی فرهنگ اون ها جاافتاده است و اونها خیلی اوپن مایند (open mind) تشریف دارند ولی ما که میدونیم این چیزها تو فرهنگ ما جایی نداره ؟ به هر حال من یه نصیحت کوچیک کردم . اگه نازنین چیزی از فار*سی وان یاد میگرفت زیاد رقبت نمیکردم اینجا بنویسم . تهاجم فرهنگی فقط یک واژه نیست که بزرگان الکی به کار میبرند . یک واقعیت هست غیرقابل انکار ! شما رو به خدا جدی بگیرید و ذهن فرشته کوچولوهاتون رو با این چیزا مشغول نکنید . فرشته های شما با ارزش تر از این حرفا هستند . نه ؟ پ.ن : حال مامان بزرگ بده ! لطفا از ته دل دعا کنید . پ .ن ۲ : دلم برای باباییم تنگ شده . حالا دو هفته مونده !!!!! خدافظ
[ یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٤ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! و نوری درخشید و علی آمد .... نورش بر ملتی غیور و ایرانی نام تابید و امروز ما پدرانی داریم که همه رنگ و بویی از علی دارند . پدران عزیز ما به رنگ و بوی علی وار شما همیشه میبالیم ! روز پدر مبارک ! بابای نازنین روزت مبارک ! این حرفایی که میخوام بگم عین واقعیته . نازنینم باور کن از روی احساس نیست . نازنین جان بابات یکی از مهربون ترین مردهای روی کره ی زمین هست . واقعا از دل نازکی و مهربونیش هرچی بگم کم گفتم . برای همه دل میسوزونه . و همه رو قلبا و عمیق دوست داره . و تا حالا حتی یک سوسک یا یه عنکبوت هم نکشته . واقعا تنها کسیه که هیچ وقت حرفای نیشدار نمیزنه (به هیچکس) و دل کسی رو نمیشکنه . اگه بدونی وقتی تو به دنیا اومده بودی چقدر ذوق داشت !!! یه دست لباس برای بردن اعظم به بیمارستان و یه دست لباس برای آوردن تو(نازنین) به خونه از چند وقت قبل خریده بود . و مدام میگفت لحظه ای که تو رو ببینه گریه میکنه . با اینکه هی پسر پسر میکرد مثل همه ی مردا ولی از وقتی تو اومدی چنان عزیز دلش شدی که با هزار هزار تا پسر عوضت نمیکنه ! اونقدر هواتو داره که خدا میدونه . حالا بزرگتر میشی بهتر میفهمی . اینا رو دارم میگم که همیشه یادت باشه .من که همیشه با وجود اینکه بابات تقریبا ١٧ سال از من بزرگتره به قلب صاف و بی رنگ و نقابش حسرت میخورم . خدا تو رو برای اون و اون رو برای تو سال های سال حفظ کنه و سایه ی بابات رو هیچوقت از سرت کم نکنه ! آمین الهی دورت بگردم قلمبه ی من که از نعمت بابابزرگ محرومی . بابای بابات که وقتی بابات ١٣ سالش بود از این دنیا کند و رفت . (من که ندیدمش ولی تعریفش رو خیلی شنیدم از همه که خیلی مرد نازنینی بوده و احتمالا بابات به باباش رفته . در این حد که وقتی باباجون محسن فوت کرده بود همه ی محله جمع شده بودند خونه ی مامان بزرگ و حتی تا راننده تاکسی چند خیابون اون طرف تر هم خبر داشته . طبق خاطرات دیگران) و اما بابای مامانت هم که واقعا رفتنش ظربه ی سختی به مامانت زد . چون باباجون علی ات وقتی رفت که تازه چند ماه از نامزدیه مامانت و بابات گذشته بود . و به شخصه من اونقدر شوکه شدم که یه عالمه گریه کردم . روز ١٩ ماه رمضون ۴ سال پیش . خیلی روز بدی بود . مامانت هم که به شدت بابایی بود و فکر کنم تو هم به مامانت رفتی که انقدر بابایی شدی . خلاصه مامانت خیلی ناراحت شد و چند کیلو وزن کم کرد . من چون مامان تو رو خیلی دوست دارم واقعا دلم میشکست وقتی اونقدر غصه دار میدیدمش.من با بابای مامانت زیاد آشنا نبودم . ولی مامانت هم از محسنات باباش خیلی تعریف میکرد . حالا ولش کن روز عیدی ناراحتت نمیکنم . فندق من این بابات انقدر تورو دوست داره هر وقت بهش زنگ میزنیم یکی دو تا چیز بامزه از تو حتما برامون تعریف میکنه . و کار جدیدی که میگفت و اتفاقا با این روز مناسبت داره اینه که : تو جدیدا شماره ی محل کار بابات رو بلد شدی (واقعا خیلی با هوشی... منکه کلی تعجب کردم)و روزی چند بار زنگ میزنی بهش و میگی : بابای اُلم اِیلی اُسِت دارم . (بابای گلم خیلی دوستت دارم.) بابات میگه : وقتی میاد خونه تو به زور میگی که تو باید لباسای بابات رو دربیاری ! الهی فدای اون قلب کوچولوت برم من . و بابات هم همچنان حوصله میکنه و میگه با وجود اینکه هرجوراب درآوردنت بیست دقیقه طول میکشه ،اون منتظر میمونه و از کارای دختر بلاش لذت میبره . واقعا روزای قشنگیه . تو ، یه فرشته ی بدون بال . یه فرشته که ما زمینی ها بال هاش رو ازش گرفتیم تا بیاریمش پیش خودمون . روی زمین ، همچنان معصومانه تقلا میکنی . شادی میکنی . میخندی . گریه میکنی . معصوم و بی ریا . مثل یه تیکه کوفته قلقلی میمونی که هی اینور اونور قل میخوری و میخندی . و چقدر بابایی هستی و چقدر بابات رو دوست داری . و چه حس امنیتی بهت میده اون بابای دوست داشتنی . میدونم که همه ی باباها همینقدر خوبن . اما تو فقط ماله خودتو دوست داری. تو فقط از هرچی که میخوری به بابای خودت میدی . و فقط وقتی بابا میره بیرون بال بال میزنی که بابا کوش ؟ و فقط صبح ها به بابا بوس میدی و ازش میپرسی که : می یی باژار؟ (میری بازار؟) و فقط صبح های جمعه که بیدار میشی از ذوق دیدن بابای خودت تو تخت خواب، که بازار نرفته و پیش توئه از ذوق جیغ میکشی . و تو خیلی خیلی بابائی هستی خانومی .
خب دیگه بسه . این احساسات من به قلیان افتاده و همینطور دارم مینویسم . هرچی که از نازنین مینویسم یا مشاهدات خودمه یا تعریف های مامان و باباش . خب این آپ هم تموم شد . ولی من هنوز یه عالمه حرف تو ذهنمه که نگفتم. به خدا میسپارمت مهربان ترین دایی دنیا . الهی سال های سال در کنار همسر مهربان و دخترک خوشگل و دوستداشتنیت به خوبی و خوشی و با لب خندون زندگی کنید و من همچنان خاطرات زندگیخوشبخت و زیبایتان را در این وبلاگ به ثبت برسانم . باشد که پیشکشی باشد تحفه ی درویش ... ای پدر ای مظهر رنج و تلاش ..................................................................................................................... پ . ن : روز پدر و عید بزرگمرد اسلام ، علیه فاطمه (ع) بر همه ی پدران عزیز و اللخصوص بر پدران همه ی نینی های وبلاگی مبارک . پ.ن٢ : روز پدر بر بابای خوب و مهربون خودم هم خیلی خیلی مبارک . مرسی بابای خوبم بابت همه ی مهربونیات . به خصوص این هزینه ی گزافی که جدیدا باعثش شدم. پدر ای وجودم از تو پ.ن٣ : مطلب پایین مربوط به مامانه نازنین که من واقعا شرمنده ام که روز مادر چیزی براش ننوشتم . نمیدونم چرا تا الان یادم میرفت تو مناسبت ها چیزی بنویسم . اون مطلب چون یه کم چیزای خصوصی داره من آزادش نزاشتم . ولی رمزش رو به دوستامون میدیم . اگه خواستید تو نظرها بگید که من بیام وبلاگ هاتون و براتون رمز رو خصوصی بزارم . پ.ن ۴ : اون عکس آخر نازنین حاصل کند و کاو های بسیار من در اینترنت هست . [ شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٦:٢٩ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
[ شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠٤ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |