|
نازنین یعنی آشتی فرشته ها با زمین ... دفتر خاطرات نازنین زهرا به روایت دختر عمه ...
|
به نام خدا ! با سلام به دوستای قدیمی خودمون ! از اونجا که اینجانب در زمینه ی اینترنتی مقداری تنبل شدم یه کم دیر به دیر میام . ولی پرم از عکس و خبر !!!!! تازه الانم نمیخواستم بیام ... آخه 5 شنبه ی گذشته با نازی و مامان باباش رفتیم آتلیه عکس گرفت . میخواستم با عکسای آتلیه اش پست بزارم ولی بعد پشیمون شدم . چون هنوز معلوم نیست کی آتلیه عکساش رو بده . خوبیش هم اینه که صاحب آتلیه آشناس و عکسا رو روی سی دی میده . منم با نازی یه عکس انداختم که هروقت اومد دستم میزارم . و اما خبرای جدید : نازی خانوم بلا که مثل همیشه شیرین و دوست داشتنی و پرانرژی هست . انقدر شیرین زبونی میکنه که واقعا آدم میمونه ... از یه واژه هایی استفاده میکنه قلمبه قلبمه ! به مامانش میگفتم اصلا دایره ی واژگان این فسقلی با دایره ی واژگان بقیه فرق داره . انقدر که فیلم و کارتون نگاه میکنه !!! عکسای زیر عکسای مهمونی سه هفته پیش خونه ی عزیز جونه :
عمه فریده اش سربه سرش میزاشت و میگفت بابای تو ماله منه ! اونم کلی حرص میخورد که : نخیر بابای خودمه ... عمه فریده : پس بابای من کجاست ؟ نازنین : بابای تو توی آسموناست . عمه فریده : خب اگه من بخوام برم پیشش چیکار باید بکنم ؟ نازنین : باید یه نردبون بلـــــــــند پیدا کنی ... بزاری بری تو آسمون ! ای قربونش برم من با این ذهن کودکانه ش ! بابای نازنین یه کم مریض بود . دراز کشیده بود زیر پنجره . حرکات نازنین دیدنی بوووووود ! اول که رفت دست کشید رو سر باباش بوسش کرد . بعد رفت لهاف کشید رو باباش گفت : اینجا خوابیدی سردت نشه ! بعد دوباره باباش رو بوس کرد و گفت : غذاهای خوب خوب بخور قوی بشی با همه بجنگی ! خیلی بابایی تشریف دارن این نازنین خانوم . مامانش بهش گفته تو توی انگشتات فرشته داری . اینه که هرکی هرجاییش درد بکنه نازنین سریع میاد و میگه : الان فرشته های انگشتامو میفرستم حالت خوب بشه . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بابای من رفته بود مسافرت . این بود که یه چند تا سوغاتی براش آورد . نازی خانوم تا از ماشینشون پیاده شد خطاب به بابای من گفت : عمو رضا میدونم برام سوغاتی های رنگی رنگی آوردی ! اینم سوغاتی ها :
البته یه کم خورد تو ذوقش منم دیگه دلم سوخت رفتم براش یه دونه از سـ.وپرمارکت خریدم . ولی خب دیگه مداد شمعی که از سوپـ.ـر بخری معلومه چیه دیگه . حالا یه دونه بهترشم میخوام براش بخرم . ولی با همون مداد شمعی کوچولو هم کلی ذوق کرد . من قربون اون قلب کوچولوش ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینم یه کلاه که عمه فریده براش بافته :
اینم کلاه تو سرش :
آی قربون چشماش ! از پشت تلفن به عمه فریده اش میگه : تو برای من کلاه بابانوئلی قرمز بافیدی ؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روز پنج شنبه هم که با هم رفتیم عکاسی . تو عکاسی انقدر حرف زده بود که مخ آقای عکاس رو خورده بود . اول که وارد شد و دید همه جا رنگیه به آقای عکاس گفت : اینجا عروسیه شماست ؟ یه گربه ی مصنوعی از این گربه خوابا اونجا بود که نازنین گیر داده بود بهش . اول گفت : این گربه واقعیه ؟ آقای عکاس گفت آره . بعد گفت : خوابه ؟ بعد گفت کی بیدار میشه ؟ آقای عکاس گفت : هیچ وقت . اون همیشه خوابه . بعد صد بار پرسید : یعنی هیچ وقت بیدار نمیشه ؟ این گربه هه با همه مهربونه ؟ بچه ها رو نمیخوره ؟ مامان باباها رو دوست داره ؟ آخر سر آقای عکاس اومد دماغش رو گرفت و گفت : تا حالا هیچ کسی مثل تو نیومده پیشش . شاید الان بیدار بشه ... البته باید بگم خیلی هم بچه ی خوبی بود و به همه ی حرفای آقای عکاس گوش کرد . آقای عکاس بهش میگفت : اسمت چی بود ؟ اینم میگفت : نازنین خانوم ! آقای عکاس چند بار این سوال رو تکرار کرد . وقتی اومدیم بیرون با یه حالت دلخوری میگه : آقا عکاسه اسم منو یادش نمیموند هی میگفت اسمت چیه ؟ یه بار هم آقای عکاس کلی درستش کرد و رفت که عکس رو بندازه تو راه گفت : نازنین خانوم خیلی خوب بلده ژست بگیره . تا اینو گفت نازنین ذوق کرد و یهو ژستش رو بهم زد و همون ژست همیشگیش رو گرفت که دستاش رو میگیره کنار گوشش . حالا تصور کنید من و مامان باباش ذوق کردیم قربون صدقش میریم و آقای عکاس عصبانی شده و میخواد ما 4 تا رو بزنه ! از اونجا هم نازی اومد خونه ی ما .
این برچسب ها رو دادم بهش نشسته بود باهاشون حرف میزد : آهای مورچه های کوچولو شما ها میدونین بابای من کجاس ؟ بعد هم اومدیم خونه ی عزیز جون . کلی شیطونی کرد . شرح ما وقع در عکس پایین :
با مامان داشتیم موهاش رو میبستیم . وقتی بستیم میگه : از همتون تشکر میکنم . دستتون درد نکنه ! یه شکلات بهش دادم . گذاشته تو دهنش میگه : اوووم فوق العاده است ! اینم یه لبخند خوشگل :
و اینم یه خواب معصومانه بعد از یه روز پرکار و پرشیطونی :
الهی گل های خوشگل همه ی مامان های دنیا سلامت و شاد باشند ! [ سهشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۸ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا !
سلام به دوستای خوبمون ! 4شنبه ی هفته ی گذشته تولد فاطمه گلی بود ! منم امروز اومدم با یه پست پر از عکسای تولد ...! فاطمه عسلی ... کیک از نزدیک ... نازی و بادکنکا موقع تزئین خونه ... فاطمه و بادکنکا ... کیک بازی ... (چهره ی بچه ها خیلی بامزه افتاده ...) ذوق نازنین و دست زدن ...
اینم ژستای شیطون بلا ... نازی خانومه خوش اخلاق و ریحانه ... فاطمه جونم ... اینم نازی با همون ژست معروف ...
و اینم نازی با کادوی فاطمه ... کادوی ما برای فاطمه هم از همون کادویی بود که برای نازنین هم گرفته بودیم : و البته کادوها هم که معضلی شده بود واسه خودش . آخه تو تولد 6 تا دختر بچه خلاصه با دعوا و بگیر و بده یه جوری با هم کنار اومدند و بازی کردند و اون شب تموم شد .(تو پرانتز بگم که هرکاری کردم فاطمه و نازنین باهم عکس نگرفتن خداییش هم خیلی خوش گذشت و واقعا دست زن عمو خدیجه درد نکنه بابت اون همه زحمت که کشیده بود . فاطمه گلی بازم تولدت مبارک ! ... حالا فردای تولد بابای نازنین زنگ زده بود که نازنین دیشب تا صبح نخوابیده و هی از خواب میپریده و میگفته : الان فاطمه خوابه بریم با اسباب باژیاش باژی کنیم . بمیرم واسش ! آخه فاطمه گلی بازم رو همون حس لجبازیه همیشگی که با نازنین داره زیاد اجازه نمیداد نازنین با کادوهاش بازی کنه . البته نازنین هم از پس همه برمیاد و بی نصیب نموند و کلی بازی بازی کرد . وقتی نازنین داشت با عروسک فاطمه بازی میکرد بهش گفتم : نازنین تو اون نی نی رو بیشتر از من دوست داری چون همش اونو بغل میکنی ! اومده بغلم کرده قربون قلب کوچولوت بشم من ! خیلی پاکی نازنینم ! [ پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٦ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! سلام به همه ی دوستای خوبمون ! اگه یه کم دیر به دیر میام به 2 دلیله : یکی اینکه نازنینم رو دیر به دیر میبینم . یکی هم اینکه دانشگاه که میرم خیلی خسته میشم حوصلم نمیکشه بیام بنویسم . امروز میخوام از مهمونی 5 شنبه ی هفته ی پیش بگم خونه ی عزیز جون . نازی خانوم با باباییش اومده بود . وای که خیلی شیرین شده ! خیلی سرزبون دار و بانمک شده ! من که دلم میخواد بخورمش ! اون روز انقدر بالا پایین انداختمش که تازه کمردردم خوب شده ! اول که اومد یه پیرهن خیلی خوشگل تنش بود ولی من اون موقع دوربین همراهم نبود . مامانش هم موهاش رو خیلی خوشگل بسته بود که بعد که دوربین رو آوردم از موهاش عکس گرفتم که البته اینجا هم یه کم موهاش بهم ریخته : خیلی زبون میریزه ... یه چیز عجیبی که این بار هی به من میگفت این بود که : بیا بریم تو حیاط با علی کوچولو و امیر حسین بازی کنیم ! حالا این دو نفر کی هستن خدا عالمه ! نازنین و فاطمه رو بردم خونمون و ازشون عکس انداختم (فاطمه ی خوشگلم دستش شکسته ) بعد هم مراسم لواشک خورون : بعد که برگشتیم خونه ی عزیزجون بابای نازنین خواب بود رفته باباشو بغل کرده میگه : بابای من از همه خوشمزه تره ! بعد هم رفته به ریحانه میگه بیا موهات رو درست کنم . موهای ریحانه رو با یه دست به حالت پوش دادن گرفته بالا و با دست دیگه شونه رو میکشه روش و میگه : به به چه تولدی شد ! یه ذره که گذشته رفته به عزیز جونش میگه : عژیژ جون ببخشید ناراحت نشی ها نمیخوام ناراحتت کنم این چیه ؟ و با دست به جای لوله بخاری روی دیوار اشاره میکنه ! آدم میمونه لهش کنه ؟ بچلونتش ؟ یه کاری هم که تازه یاد گرفته اینه که انگشتش رو میکنه تو دهنش و میمکه ! بهش میگم نازنین جان چرا این کارو میکنی ؟ میگه : وقتی گشنم میشه انگشتمو گژا (غذا ) میکنم میخورم . میگم : پس بیا برمی بهت غذا بدم بخوری . ولی نمیخوره . اینم مدرک : اینم یه عکس از من و نازنین : اینجا هم گرگ شده بود میخواست بیاد منو بخوره ! عصر هم مامانش زنگ زده باهاش حرف بزنه برگشته به مامانش میگه : مامان فعلا حوصلتو ندارم ! مامانش هم میگه پس شب بمون همون جا ! آخه نازنین خیلی به مامانش وابسته است و بدون اون نمیتونه بخوابه . شب که شد وقتی همه رفتن دوید باباشو صدا با نگرانی صدا کرد : بابایی پاشو همــــــــــه رفتن ! ما هم بریم . باباش میگه حاضر شو بریم . یه دست رو سر و صورت و بدنش کشیده میگه : بریم من آماده ی آماده ام ! بابای نازنین یه جا کار داشت این بود که نازنین اومد خونه ی ما تا باباش بیاد . انقدر از صبح شیطونی کرده بود که من یه لحظه دیدم چشماش داره میره ! بردمش رو تختم و بهش گفتم : بیا بخواب پشتتو قلقلک بدم . خلاصه اومد خوابید و یه ذره پشتش رو قلقلکی خاروندم که زود خوابش برد . البته درحال مکیدن انگشت : حسن ختام هم دو تا عکس هنری از نازنین خانوم خواب : دوستتون داریم ! [ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٧ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! سلام . سلام به دوستای ماهمون . باز ما برگشتیم همچنان با مهمونی بازی های افطاری . اینبار خونه ی عمه جمیله . خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت .
البته نازنین خانوم اول که اومد طبق معمول مثل همه ی بچه ها که تو ماشین میخوابن از خواب بیدار شده بود و خیلی بداخلاق بود . چسبیده بود به باباش و سمت هیچکس نمیرفت . همون موقع یه لحظه از بغل باباش اومد بیرون و تا اومد بیرون من بغلش کردم میگم :سلام عشقم . خوبی ؟ ولی هی بد اخلاقی کرد از بغلم رفت بیرون . بعدم مامانم ازش میپرسید: نازنین منو دوست داری ؟ میگفت : نه . من فگط(فقط) مامان بابامو دوست دارم . همون موقع من بهش گفتم : نه . نازنین نگارم دوست داره مگه نه ؟ گفت : نه ! نه ! و دوید رفت . منم بهش گفتم: باشه حالا دیگه منو دوست نداری ؟ بزار یه جا گیرت بیارم یه عالمه میزنمت ! بعد رفتم یه جا گیرش آوردم نشوندمش روی آینه کنسول که نتونه بیاد پایین . بعد بهش میگم: منو دوست نداری ؟ آره بکشمت ؟ (در همین حالم قلقلکش میدادم) اونم کلی خندید و وسط خنده میگفت : نه دوست دارم . دوست دارم . یه خنده ای هم میکنه که ضعف میکنی براش. ریسه میره . گفتم خب پس اگه دوسم داری یه بوس محکم بکنم ببینم . صورتشو آورده جولو به جای اینکه بوس کنه گازم میگیره . منم یه گاز از لپ نرمش گرفتم گفتم چرا منو گاز میگیری ؟ یه بوس محکم بکنم ببینم ؟! دیگه یه بوس محکم کرد منو تا گذاشتمش زمین . انقدر بوس کردناشو دوست دارم که هرکاری میگه براش بکنم میگم اول باید یه بوسم بکنی . همینطورم میرم و میام بغلش میکنم و ماچش میکنم و میچلونمش ! اما چرا اسم پست رو گذاشتم پست خوردنی ؟ بریم عکسا رو ببینیم تا متوجه شید چرا . این نازنین خانوم در حال آش خوردن . اینم نازنین خانوم در حال خوردن چیپس کنار غذا . اینم نازنین خانوم در حال خوردن خربزه . این لباساش خیلی بهش میاد ! بخورمت خوردنیه من ! بعدم که رفت کل لاک های ریحانه (اون یکی دختر عمه ی نازنین) رو آورد و هی میگفت بزن . البته با فاطمه دوتایی . هی این لاک میاورد اون لاک میاورد . فکر کنید منم سر سفره ی افطار بودم . مهسا برگشت بهشون گفت : یه کاری نکنید نگار این شیشه های لاک رو تو صورتتون خورد کنه . و البته که منم خورد نکردم چون جفتشونو خیلی دوست دارم . اول نازنین یه دونه از لاکای طرح ناخن ریحانه رو آورد . بهش میگم از ریحانه اجازه گرفتی ؟ رفتی به ریحانه میگه : رحانه اجازه هس از لاکات استفاده کنم ؟ اونم اجازه داد . اومد پیشم . در لاک رو باز کردم وقتی دید سر لاک مثل بقیه لاکا نیست میگه : این چه لاکیه ؟ بهش میگم این لاک برای نقاشی روی ناخونه . میگه : ناخون که جای نگاشی نیس ! اه اه چه کار بدی ! نمیخوام . خلاصه تقریبا 5 رنگ لاک براش زدم که خوشش نیومد و رفت پاک کرد . تا به رنگ قرمز رضایت داد و یه دستش رو زدم . گفتم برو خشک بشه تا اون یکی دستت رو بزنم . رفت اومد گفت: عمو بغلم کرد لاکم خُرُشک شد . دیدم لاکاش خراب شده گفتم خرشک حتما یعنی خراب دیگه . دوباره براش زدم . رفت برگشت گفت : لاکم خرشک شد . یه نگاه کردم دیدم لاکاش سالمه . گفتم نه نازنین خراب نشده که . برو خشک شه بیا . دوباره گفت :نه ببین لاکام خرشک شد . دستت و بکش رو ناخونم . دیدم کلافه شده دستمو کشیدم رو ناخونش تازه فهمیدم این خرشک ایندفعه یعنی خشک ! گفتم آهان داری میگی خشک شده ؟ گفت آره . گفتم بیا اون یکی دستت رو بزنم . تا اومدم بزنم فاطمه اومد گفت نگار بیا از این لاکه یاسی برای من بزن . این دو تا هم که با هم کل دارند نازنینم گیر داد که منم اون رنگی میخوام . حالا فاطمه هم نمیداد . به فاطمه میگم بده برای هر دو تاتون بزنم لاک که تموم نمیشه . خلاصه بعد از کلی جنگ و دعوا این شد نتیجه ی کار . البته فاطمه نزاشت از دستاش عکس بگیرم . دستای نازی . مهسا(دخترعموجلال)میگفت با این موهای دستاش باید ببریمش اپیلاسیون . یه کار عجیبی که باباش میگفت انجام میده این بود که میگفت با دیدنه کارتون آلفا امگا شب ها میاد منو بیدار میکنه میگه: بیا زوزه بکشیم . مامانش هم میگفت روزا تو خونه راه میره زوزه میکشه . اینه که فعلا دیدنه کارتون آلفا امگا برای نازنین ممنوع شده . هر کارتونی میبینه در واقع نگاه نمیکنه کارتون رو قورت میده . چون مامانش میگفت اون روز توی حموم داشتم بینی نازنین رو تمیز میکردم بهش میگم اه اه نازنین این جوجوها چیه تو دماغت ؟ میگه برگشته بهم میگه مامانی اونا جوجو نیست . اونا اسمش مخاطه ! واقعا بلایی شده واسه خودش . راستی شاید تا چند روز دیگه یه آپ دیگه بکنم که توش فقط یه سری عکسای فراموش شده رو بزارم . مطمئنم خیلی خوب میشه . پس خدانگهدار تا اون روز .ممنون از چشمای مهربونتون . [ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٤ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا !
سلام و صد سلام . امروز خیلی حرف و عکس ندارم . فقط یه گزارش کوتاه از افطاری خونه دایی جلال . عکس زیاد ندارم چون اون شب یادمون رفت دوربینمون رو ببریم . حرف هم دیگه انقدر روون و قشنگ حرف میزنه که بیشتر باید وایسی که یه حرف بامزه بزنه تا جذابیت نوشتن داشته باشه و الا اگه بخوام همه ی حرفاشو بنویسم که مخ شما هم مثل مخه ما تریت میشه ! اول دو تا عکس از مهمونیه چند هفته پیش خونه ی ما . این نازنین و صدرا .
صدرا میشه پسر پسر عمه ی بابای نازنین . خیلی بانمکه . ما بهش میگفتیم تاریخ دان کوچک . اینم نازنین همون روز بعد از رفتن مهمونا که انقدر شیطونی کرده بودبعد از کلی نق زدن ولو شد .
و اما افطاری خونه ی دایی جلال . اونجا هم که کلی خوش گذشت . البته از حیاط و حوض و سفره توی حیاط خبری نبود . ولی به سبک خودش خیلی خیلی خوش گذشت و باز ما دخترا کلی حرف زدیم و خندیدیم و من کلی با نازنین که اون روز هی آتیش میسوزوند بازی کردم . چون دوربین نبردم عکس هم ندارم . یعنی گرفتم ولی چون با دوربین گوشیم گرفتم کیفیتش خوب نبود و من فقط همین دو تا عکس رو میزارم . این فاطمه خانوم . که ما مهمون خونشون بودیم .
که اصلا هم با نازنین سر سازش نداشت . مثلا فاطمه به محمد(داداش من) میگفت : قرآن رو قسم بخور که با نازنین بازی نمیکنی ! من جفتشونو بردم تو اتاق گفتم : فاطمه نازنین تو رو خیلی دوست داره . مگه نه نازنین ؟ نازنین : آره من فاطمه رو دوس دارم . من : بوسش کن . بوسش کرد . من : ببین ؟! توام نازنین رو دوست داشته باش . باهم خواهر باشید . هر وقت همدیگه رو میبینید با هم خاله بازی کنید . فاطمه : نه ! من حتی با محدثه (دخترخالش)که همیشه با هم بازی میکنیم هم خواهر نیستم چه برسه به نازنین که ازش بدم میاد . نمیدونم چرا اینجوری رفتار میکنه ؟ دخترخوبیه و با همه مهربونه ولی با نازنین نمیسازه . مامان نازنین توی راه خونه ی مادرش تا خونه ی خودشون بلیز نازنین رو کنار شمبلیله ی خشک شده گذاشته بود بخاطر همون بلیزش بوی شمبلیله گرفته بود . فاطمه هی بهش میگفت : تو بوی شمبلیله میدی ! اه اه ! نازنینم با حرص میگفت : من (شمبلیه) نیستم ! اینم یه عکس از خود دخملمون .
مامانش میگفت دیشب تو ماشین که داشتیم میرفتیم نازنین از پنجره به آسمون نگاه کرد و گفت : مامان ماهو نگاه کن . داره با ما میاد ؟ مامانش گفت منم دلم برای سادگیه بچگونه اش سوخت و گفتم :آره مامانی داره با ما میاد . نازنین گفت : آخه ماه ما رو خیلی دوست داره . هرجا میریم میاد . قربون لطافت و پاکیت برم من . ممنون از چشمای مهربونتون . خدانگهدار. پ.ن :امروز بیست و چهارمین سالگرد فوت پدربزرگ من و نازنین بود . پدربزرگی که هنوز با یادش اشک تو چشمای بچه هاش حلقه میزنه . روحش شاد ! پ.ن : راستی اون سری آدرس دادم سر نزدید . گفتم شاید حواستون نبوده ؟! اینه که دوباره آدرس میدم خوشحال میشم اونجا هم برید : آدرس وبلاگه موچول: http://www.moochoolema.niniweblog.com/ راستی نظرتون راجع به ساختن وبلاگ تو سایت نی نی وبلاگ چیه ؟ [ شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۳ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! آی من عاشق این ماه رمضونم که نگووووووووووو ! اصلا هواش یه بوی دیگه ای داره . راستی سلام ! اول بگم رتبه ام شد : 2148 . راضی نبودم . ولی خب قبل از اعلام نتایج انقدر حرص خوردم و فکر و خیال کردم که وقتی نتیجه رو دیدم دیگه حوصله ای واسه ناراحت شدن نداشتم . بیخیال . دوم بگم این آدرس وبلاگ موچول کوچولوی ما یعنی بچه ی عمو علی و زن عمو فرحنازه خیلی دوست دارم به اونجا هم سر بزنید . پس اگه وقت داشتید برید و اما اصل مطلب ! اصل مطلب اولین مهمونیه افطاریه ماه رمضونه امساله ! عزیز جون از وقتی که برای عمو علی زن گرفت و البته بیشتر از وقتی که از پله افتاد و عصب پاش قطع شد خیلی بی حوصله و افسرده شد . و چند ماهی هم میشد که کمتر میرفت خونه ی خودش و هر روز در هفته ی خونه ی یکی از بچه هاش میرفت . این بود که خونش حسابی گرد و خاک گرفته بود و آب حوض کثیف بود و حیاط پر برگ ! نمیدونم چی شد که این ماه رمضونی تصمیم گرفت اولین مهمونیه افطاری رو خودش بگیره . روی صحبتم با اون ماماناییه که گاهی دلشون واسه قدیما تنگ میشه . اونایی که گاهی از غذا خوردن روی میز ...3 نفره یا کمتر ...توی آپارتمانای بلند و غیره خسته میشن و دلشون لک میزنه واسه یه سفره ی خودمونی روی زمین که از این سر تا اون سر پهن بشه و دور تا دورش فامیل بشینن و یه عزیز جونه مهربون هم بشینه بالاش ! مهمونیه افطاریه ما اونطوری بود . مامان من و خالم و زن دایی بزرگم به همراه دختر خالم پنج شنبه از صبح رفتن خونه ی عزیزجون . دست به دست هم دادن از صبح بشور و بساب . یکی جارو کشید . یکی حیاط رو شست . یکی آب حوض عوض کرد . یکی غذا درست کرد . خلاصه اینجوری بگم دمه اذان که من رفتم اونجا از دیدنه خونه کلی کیف کردم . حیاط هنوز نم داشت و بوی خاک باغچه ها توی هوا بود . بوی غذا و صدای دعای قبل از اذان که از مسجد رو به روی خونشون میومد . خلاصه حیاط انقدر قشنگ بود که تصمیم گرفتیم سفره ی افطار رو توی حیاط بندازیم . دیگه یکی موکت آورد یکی فرش آورد یکی سفره و تند تند با هم سفره رو چیدیم و یواش یواش خانواده ی 20 نفری ما دور هم جمع شد و اذان و افطار . انقدر چسبید که گفتن نداره ! انقدر اون شب خندیدم و خوش گذروندیم که حد نداره ! ایشالله که لب های همه خندون و شاد باشه . اینم یه دورنما از ما و سفره ی افطار تو حیاط . و اینم دوتا از غذاها . از بقیه ی غذاهانتونستم عکس گیرم چون دیگه مشغول سفره چیدن شدم .
و اما نازنین خانوم بلا ! اول که اومد از خواب لند شده بود و طبق معمول یه کم کج خلق. اما بعد درست شد . برای اولین بار تو زندگیش و همچنین تو زندگیه من مثل آدم هرجا گفتم وایساد و هرکاری گفتم کرد . اینم سندش . فقط یه ایرادی که داره اینه که هرموقع بهش میگفتم بخند بلد نبود بخنده و ادا درمیارورد . مثل این عکس که داشت ماست میخورد . اما اگه یهویی عکس مینداختم و نمیگفتم بخند خودش میخندید . مثل این عکس که رفته پشت مبل قایم شده تا منو دید اینجوری خندید .
اینجا هم یواشکی بردمش تو مهمونخونه ی عزیزجون که دو تا عکس حسابی ازش بندازم که اونم انقدر وول خورد که عکسا اینجوری شد . اینجا به خواست خودش موهاش رو باز کرد .
اینم یه عکس که بهش گفتم چشاتو نبند فکر کرد میگم ببند .
و باز کرد . اینم یه ژست مثلا دلبرانه . و اینم حسن ختام . توضیح : نازنین آویزون از دست ریحانه . و اما بلبل زبونی . سر سفره نشستیم نمیدونم فاطمه بهش چی گفت که یهو دستشو زد به کمرش و گفت : ببین فاطمه تو دیگه یواش یاوش داری خیلی پررو میشی ! گفته باشم ! مامانش میگه میره و میاد هی میگه : مامان من خانواده ام رو خیلی دوست دارم . مامانش میگه خالش نازنین رو توی حیاطشون خیس میکنه نازنینم با غضب میاد تو خونه دستشو میزنه به کمرش میگه : ببین اون خاله ی گور به گور شده خیسم کرد . مامانش هم بهش میگه :زشته این چه حرفیه میزنی ؟ میگه : خب فقط گور به گوری ها از این کارا میکنن ! یعنی اگه بتونیم این حرفارو از دهنش بندازیم خیلی خوب میشه ! اینم از این . همگی نماز روزه هاتون قبول باشه . ما رو سر دعاهاتون یادتون نره . به خصوص برای انتخاب رشته ی من . پ.ن : به وب موچوله ما سر بزنید ها ! پ.ن2: یه مقدار زیادی از عکسا موند که بعدا حالا میزارمشون . پ.ن3: ممنون از چشمای مهربونتون که چند دقیقه ای ما رو تحمل کرد . قضاوت در مورد این عکس هم با خودتون . یه شیطون دو تا بزرگتر از خودشو کلافه کرده و داره با چه ذوقی میخنده !
[ جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٥ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! و اینک این است دخمله بیست و شش ماهه و بیست و شش روزه ی ما !
بلاخره من آرزو به دل نموندم و یه بار که بهش گفتم ژست بگیر ازت عکس بندازم بزارم تو وبلاگت ، برام ژست گرفت !قربون اون لبخند عسلیت بشم من ! اول از همه سلام . دوم اینکه از همه دوستامون بابت این آپ طولانی عذرخواهی میکنیم . یه مدت من تند تند نازی زهرا رو دیدم و این باعث شد کلی عکس و مطلب رو هم تلنبار شه و من مجبور بشم تقسیمشون کنم به دوتا آپ طولانی . که یکیش رو امروز میزارم و یکیش رو چند روز دیگه . خب . نازنین خانوم ، باید بگم این روزا خیلی تند تند داری بزرگ میشی . حرکاتت . فهمت . از همه بیشتر حرف زدنت . باور نمیکنی ولی دخمل بیست و شش ماهه ی ما کامل حرف میزنه ! هیچی نیست که نتونی بگی ! از وقتی میای تا وقتی بری یه ریز داری حرف میزنی . جملات بلند و با مفهوم به کار میبری . خیلی قشنگ حرف میزنی و صدات اونقدر نازک و قشنگه که حد نداره ! بعضی از رنگارو میشناسی و اعداد رو از حفظ تا شیش میگی و از شیش به بعد رو هم جا به جا و قر و قاطی تا ده میشماری . به تمیزی خیلی اهمیت میدی و اگه با اسباب بازی هات بازی کنی حتما باید بعدش همه رو جمع کنی و بزاری سر جاش . همینطور به تمیزیه خونه اهمیت میدی و اگه چیزی رو زمین باشه سریع برمیداری میزاری روی میز . حالا این شی ممکنه موبایل باشه ممکنه ظرف باشه ممکنه کنترل باشه . جدیدا شدیدا دروغ میگی . دروغ های شاخ دار که آدم میمونه از کجات در آوردی ؟ مثلا یه روز با بابات اومده بودی خونه ی ما و مامانت نیومده بود . بهت میگم نازنین مامانی چرا نیومد ؟ میگی : مامانی دُف سرم دَد ایکنه . نه اومد . (مامانی گفت سرم درد میکنه . نیومد) حالا مامان بیچاره ات اصلا یه همچین حرفی نزده و بیچاره کلی کار داشته و الا میاومد . یا مثلا یه دفعه جیش کردی تو خونه . بابایی با عصبانیت الکی بهت گفته : نازنین کی اینجا جیش کرده ؟ گفتی : بابایی پریا اومد ایجا دیش تَد . دباش کَدَم . یَف.(بابایی پریا(دخترخاله فاطمه)اومد اینجا جیش کرد . دعواش کردم . رفت) و خیلی کارای قشنگ دیگه ، حالا بریم سراغ عکس ها تا یه کم خستگی در کنیم ... جمعه ی هفته ی گذشته ما افطاری دعوت بودیم خونه ی شما . مامانیت هم که با وجود تو نمیتونه هیچ کاری بکنه و هرکاری هم بکنه سریع تو خرابش میکنی . به خاطر همین به بابایی محمد گفت که تو رو روز پنج شنبه بزاره خونه ی مامانش تا اونم بتونه کاراش رو بکنه . بابایی محمد هم وقتی خواسته تو رو ببره اونجا گریه کردی که : من اونه ی مامان جو نمیرم هااااا ! (من خونه ی مامان جون نمیرم ها ! ) و بابایی هم تو رو آوردش خونه ی ما . من برای اینکه تو گریه نکنی تو رو بردم تو اتاق تا بابات بره . وقتی بابات رفت و تو از اتاق اومدی بیرون سریع گفتی : اِ ؟ باباییم یفت . منو نَبُده ! من موندم اونه ی مامان جو ! (اِ بابایی رفت منو نبرده . من موندم خونه ی مامان جون ) ولی بعد اون دیگه هیچی نگفتی و مشغول بازی شدی . اینم عکسای چیپس و پفک خورونه تو :
اینجا هم دوباره بهت گفتم ژست بگیر . ولی تو خودت رو پرت کردی رو تخت و الکی چشات رو بستی که یعنی خوابیدی که ازت عکس نگیرم . نمیدونی چقدر شیرین میشی وقتی این اداها رو درمیاری !
اینم کیف شماست . یه کیف کوچولو که مامانی لباسات رو توش گذاشته بود . از این کیف مدل های مختلفش رو داری . نمیدونی چقدر خوردنی میشی وقتی میندازیش رو اون دستای کوچولوت !
بعد از افطار تو چادر عمه فریده رو برداشتی و گیر دادی که میخوای نماز بخونی . رفتی مهر و چادر رو برداشتی میگی : اَلا اَکبر بگم . (الله اکبر بگم ) اینم صورت فندقیه تو توی چادر .
اینجا هم گرم نیایشی . خدا چقدر عشق میکنه وقتی تو رو تو این لحظه ها میبینه !
اینم یه سجده ی خالصانه :
اینجا هم داری جانماز رو جمع میکنی ... گفتم که دختر مرتبی هستی ...
و اما ! گفته بودم دخملی آهنگ آخر سریال ها رو به صورت کنسرت با باباش اجرا میکنه ... اون شب باباش نبود . خودش با آهنگ آخر سریال ملکوت برامون کنسرت اجرا کرد ! چگده بلایی بچه !
و اما اون شب کلی برامون بلا بازی درآوردی . مثلا یه شعر رو که کامل یاد گرفتی برامون خوندی : متل اتل گوتوله . گاب اَسن چیجوره ؟ اَ چیر داره اَ پیشتو . شیرچو بردن دِستون . اِ زن کبی اِسون . اسشو بزا اَم گِزی . دوره گُ لاش گِمِزی . اِ پاتو بَچین . (همون شعر اتل متل توتوله ی خودمون ) ( توجه داشته باشین من تند تند وقتی اون میخوند با لحن خودش مینوشتم که یادم نره) یه شعر دیگه : من : یه دختر دارم ... نازی : شا ندائه (شاه نداره) من : از خوشگلی... نازی: تا ندائه (تا نداره) من : به کس کسونش ... نازی: نه ایدم (نمیدم) من : به همه کسشونش... نازی: نه ایدنم من : به کسی میدم ... نازی: اِ تَس باشه . (که کس باشه) من : پیرهن تنش ... نازی: اَطَس باشه . (اطلس باشه.) من : شاه میاد ... نازی : با لششَرش . (با لشگرش) من : شاهزاده ها ... نازی: با لششرش (با لشگرش )( منظورش همون" درو و برش "هست) من :واسه پسره... نازی: اوچیکترش. (کوچیکترش) نازی : آئا اِدم ؟ آئا ندم ؟ (آیا بدم ؟ آیا ندم ؟) من : پس حالا نی نی واسه کیه ؟ نازی: باسه مامانی و بابایی. و اما ... مامانی شما رو کامل از پوشک گرفته . ولی خب از اونجایی که هنوز خیلی کوچیکی ، وقتایی که سرگرم بازی هستی باید هی تند تند ازت بپرسیم که نازی دخملی جیش داری یا نه ؟ اون روز هم همش من تند تند ازت میپرسیدم . تا اینکه یهو یادم رفت . یهه لحظه دیدیم تو با استرس از اتاق اومدی بیرون گفتی : عمه دیش دایم . مامان هم با عجله اومد سمت تو که جیش نکنی تو هم ترسیدی همونجا جیش کردی . خلاصه وقتی تو رفتی ما بساطی داشتیم با شستن این فرش . خلاصه شب شد . باباییت زنگ زد که نازنین چیکار داره میکنه ؟ ما هم گفتیم هیچی داره بازی میکنه و اصلا هم به یاده شما نیست . مامان بزرگ به بابات گفت بزار نازنین امشب اینجا بخوابه شما کاراتون رو بکنید ما فردا با خودمون میاریمش . اونا هم با دودلی قبول کردند ولی گفتند هر ساعتی از شب اگه بیدار شدی و گریه کردی زنگ بزنیم بیان دنبالت . خلاصه من خوشحال از اینکه شب پیش من میخوابی بغلت کردم و بردم تو اتاق که بخوابونمت . با کلی کتاب داستان . خلاصه کتاب داستان خوندن همانا و نخوابیدن شما همانا . خلاصه بعد نیم ساعت دوتایی از اتاق اومدیم بیرون و من گفتم : من تسلیم . من نمیتونم بخوابونمش . مامان بزرگ هم یهو رگ غیرتش گرفت و گفت : الان خودم میخوابونمش . خدا وکیلی ده دقیقه نشد مامان بزرگ خوابوندت . واقعا کار هر کس نیست خرمن کوفتن . خلاصه تو تا سحری راحت خوابیدی ... اینجوری .
نمیدونم دیگران هم با دیدن این عکس به اندازه ی من ضعف میکنن یا نه . ولی من که واقعا با دیدن این عکس خوابت جدی جدی برات میمیرم ! عکس زیر هم اثر هنریه منه ! عکس از چشم نازنین خانوم در حالت خواب .
موقع سحری هم بیدار شدی و از اتاق اومدی بیرون صاف اومدی نشستی تو بغل عمه فریده . عمه فریده هم برد جیشت رو گرفت و دوباره با من رفتیم تو اتاق و من کنارت خوابیدم و برات لالایی خوندم و تو خیلی معصوم خوابت برد . فقط یه بار خیلی مظلومانه گفتی : مامان جو بخوابونتم . منم گفتم مامان جون تو اون اتاقه . بخواب الان میاد . تو هم خوابیدی . صبح ار خواب بیدار شدی خیلی طلبکارانه به من میگی : بیا ژنگ بژن به بابایی بیاد منو ببره اونه اُدش . (بیا زنگ بزن به بابایی بیاد منو ببره خونه ی خودش) منم دیدم انگار میخوای بهونه بگیری گفتم بیا بریم پارک . و خلاصه من و تو و محمد (داداش من) با هم رفتیم پارک . اونجا یه حوض کوچولو بود که دور تا دورش فواره بود . همش میگفتی : بییم تو اُض . اینجوری آب باژی تُنیم . بپریم . (بریم تو حوض . اینجوری آب بازی کنیم . بپریم ) منم فواره ها رو نشونت میدادم میگفتم ببین دوره حوض جیز داره و نمیشه رفت توش . خلاصه یه عالمه بازی کردی و هرچی میگفتم بریم گوش نمیکردی و انقدر وایسادی که همه ی وسایلا از شدت آفتاب داغ شد و هرجا مینشستی هی میگفتی : داگه . داگه . (داغه) اینم عکساش :
قربون اون لپای گلی . انقدر تشنه ات بود هی آب میخوردی .
تو عکس بالا بهت گفتم بیا یه ذره تو سایه بشینیم . استراحت کن بعد برو . همین طور که نشسته بودیم یهو نمکی از تو کوچه ی کنار پارک رد شد . (اینجا یه گریزی بزنیم به اینکه نمکی کیه ؟ نمکی تو ذهن تو تو این سن یه کسیه که بچه هایی رو که نمیخوابند رو میدن بهش و مامان بابات از این ترفند نمکی شب ها برای خوابودن تو استفاده میکنن و میگن : نمیکه . نون خشکیه . بچه ی نخوابیده داری بنداز تو گونی بردار بیار و تومثلا میترسی و میخوابی . ) حالا تصور بکنید ما تو پارکیم یهو نمکی اومد . واقعا قیافه ی این بچه دیدنی بود . هم ترسیده بود هم ذوق کرده بود . یه چشاش ترسیده بود ولی داشت میخندید و دست میزد . بغلش کردم میگم : نازنینم چیزی نیست که . ببین آقاهه مهربونه . داره میره . تا اومدیم خونه سریع به عمه اش میگه : عمه تو پاک مکی اومد . دُف : (صدات رو کلفت میکنی)مکیه . اُشکیه . بچه نگابیده دایی اِنداز گونی اییار. (عمه تو پارک نمکی اومد . گفت : نمکیه . خشکیه (نون خشکیه). بچه نخوابیده داری بنداز تو گونی بیار)
اینم آخرین عکس : روی این اسبه تا نشستی میگی :اسبه . پیکو . پیکو .
یه مشکل پیش اومده و اونم اینکه موهای مامانیت دسته ای میریزه . رفته دکتر دکتر گفته باید تو رو از شیر گبیره . چون یه چیزی تو بدنش کم شده . هواست باشه خانومی دارم اینا رو اینجا مینویسم که یادت بمونه که بی زحمت بزرگ نشدی . اون دو قسمت سر مامانیت که موهاش ریخته به خاطر تو بوده . چون دلش نیومده تو رور از شیر بگیره . ببینم چه جوری قدر این زحمتاش رو میدونی . از وقتی مامانی رفته دکتر به سر ناناهاش مو چسبونده و تو فکر میکنی مو در آورده و نمیتونی بخوری . اون روز رفتی تو جمع مردای فامیل بلند میگی : ناناهای اَظم مویی شده . دیده نانا نمیخورم . حالا ما رو میگی . هم خندمون گرفته بود هم از خجالت آب شدیم . یه اتفاق بد که تو این مدت افتاد این بود که برای اولین بار با مفهوم مرگ آشنا شدی . مرگ گُمُز. (هرمز لاک پشته من که حسابی باهاش دوست شده بودی) این دفعه هرچی گفتی گمز گداس؟(کجاس؟) نمیدونستم چی جوابت رو بدم که بفهمی چی شده ؟ ! گفتم هرمز مرده نازنین . گفتی : برو بیارش ! گفتم نمیشه دیگه . گزاشتمش تو باغچه . الان خاکی شده . گفتی : ایشورمش . (میشورمش) گفتم : نمیشه . اون مریض شده . دیگه تکون نمیخوره . بازی نمیکنه . زدی زیر گریه ! و اما یه اتفاق قشنگ . یادم نیست به کی میگفتم اما یادمه چند وقت پیش به یکی از مامان ها میگفتم همه ی بچه ها تو یه سنی دوست دارند که همش به مادرشون ابراز احساسات کنن و بگن دوسش دارند . و این لحظات شیرین ترین لحظاته برای هر مادری. این لحظاته قشنگ واسه مامانه نازنین هم پیش اومده . خودش تعریف میکرد : صبح یه کار بد کرده بود دعواش میکردم . بهش میگم نازنین این چه کاری بود کردی ؟ میگه : مامانی ای چه کایی بود دَدی؟(جمله ی مامانش رو تکرار کرده) بهش میگم :خیلی کارت بد بود . میگه : مامانی دِلی کارت بد بود . (تکرار جمله ی مامانش)خلاصه دیدم هرچی من میگم تکرار میکنه یهو بهش گفتم : من خیلی عاشقتم . اونم گفت : من دلی عاشگتم ! مامانش میگفت :شب موقع خواب میندازه دوره گردنم میگه : مامانی دلی اوست دارم . دلی عاشگتم . عشگه منی ! کوچولووووووووووووووووو ! معلومه که مامانیت هم چه عشقی میکنه با این جمله هات ! اون روز بهت میگه : نازنین مگه تو دیروز حموم نبودی چرا انقدر سرت بو میده ؟ بعد گرفته هی پشت سر همسرت رو بوس میکنه میگه : سر بوییت رو هم دوست دارم . میدونی چرا ؟ چون دخترمی . چون ماله منی . چون یه دونه امی . چون عسلمی . عشقمی . بابات هم فردای اونشب که خونه ی ما موندی تو رو نشونده بود جلوش و تو براش حرف میزدی . داشتی قضیه ی نون خشکیه تو پارک رو تعریف میکردی . وقتی تموم شد باباییت چنان با احساس سرت رو بغل کرد و بوسید که دل من لرزید . مامان بابات اینجوری عاشقتن . قدرشون رو خیلی بدون !
[ سهشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱۳ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! سلام . پریروز خونه ی ما مهمونی پاگشا بود . پاگشای عمو علی . البته مهمونی زنونه بود . نازنین خانوم هم حسابی خانوم بود و همه ی مهمونا هم حسابی چلوندنش . یه کمی ، فقط یه کمی کمتر شیطونی کرد و این خودش جای شکر داشت . بریم که دیروز رو به روایط تصویر و توضیح داشته باشیم . وقتی اومدید شما خواب بودی . واسه همین طبق معمول موهات ،که مامانت برات با چند تا گیره ی قشنگ تزیین کرده بود کاملا بهم ریخته بود . و به ماهم اجازه ندادی موهات رو درست کنیم و خودت تل زدی به موهات.
اینم یه چند تا عکس از وقتی که شما با تقی (عروسک من) اِ؟اِ ؟ می بینی ؟بلا بازی یاد گرفتی ؟ زبون درازی میکنی واسه من ؟ تازه یاد گرفتی در مواقعی که منافعت درخطره از جمله هایی از قبیل : بژنمت ؟ میژنمت ها ! خوای بژنمت ؟ !(بزنمت ؟ میزنمت ها ! میخوای بزنمت ؟!)
بعدش هم کلا مشغول بازی بودی و شیطونی و زدن حرفای قشنگ و کلا از هرجا میگرفتیمت از راه پله سر درمی آوردی . بهت میگم : نازنین بیا تو . اینجا نمکی(شخصیتی که تو ازش میترسی) داره ها !!! میگی :نه ! ایجا نَ اره ! (نه اینجا نداره!) من هم کوتاه اومدم ولی تو کوتاه نیومدی و پاتو کردی تو کفش بزرگتر ها ! صد دفعه گفتم پا تو کفش بزرگترها نکن بچه !
خلاصه بعد هم بد اخلاق شدی و اومدی به زور گریه و نق نق کردن نانا خوردی و خوابیدی . مامانت میگه جدیدا واسه نانا خوردنَ از لفظ "اینگَدَر" "ingada"(اینقدر) و نشون دادن سر انگشتت استفاده میکنی و مامان بیچاره هم دلش میسوزه همچنان بهت نانا میده . مامانت میگفت که دیگه تسلیم شده و میخواد تا پنج سالگی بهت شیر بده ! ماجرای از پوشک گیرونت هم به اینجا رسید که مامانت میگه هر روز که از خواب بیدار میشی روی تخت می ایستی و جایی رو که قبلا پوشک میبستی رو محکم میگیریو و پشت سر هم میگی : دیش بُتُنَم . دیش بُتُنَم ! (جیش بکنم . جیش بکنم) و مامانیت هم سریع تو رو از تخت به دست شویی منتقل میکنه . و کلا دیگه فقط تو مهمونیا پوشک داری اونم برای اینکه وقتی مشغول بازی میشی یادت میره جیشت رو بگی . اینم عکس خوابت . و اینم مقایسه و دستات تو دست من از پارسال تا امسال ! امسال پارسال اینجا هم تازه از خواب بیدار شده بودی عسل گلم با این لباسای خوشگلت که مامان با سلیقه ات برات انتخاب میکنه .
اینجا هم تو بغل مامانت بودی که عمه فریده بهت گفت : نازنین بابا محمد کوش ؟و تو سریع رفتی تو فاز گریه و با نق نق هی میگفتی : ممدم اوش ؟ (محمد کوش؟) باباییم اوووش ؟(کوش)
اینجا هم دیگه داشتی میرفتی عمه داشت باحالت شوخی بهت میگفت :آخه تو چرا انقدر شیطونی ؟ آخه تو چرا انقدر عزیزی؟ آخه تو چرا انقدر شیرینی؟ و در عوض تو هم همزمان با عمه خیلی جدی با دستت دقیقا ادای عمه رو در می آوردی ! رفتی عزیزم . روز خوبی بود . من اونقدر مشغول بودم که زیاد نتونستم باهات بازی کنم . اما عکسام رو انداختم . و اما جمله های جدید نازنین : مامانت میگفت شب قبل از مهمونی بابات بهت گفته بود که صبح میخوای بری خونه ی عمه فریده و صبح تو تا از خواب بیدار شدی نشستی تو تخت و گفتی : بییم عمه فدیده .. نِقار ... ممد بازی تُنَم ... (بریم عمه فریده ... نگار ... با محمد بازی کنم ...) یه کرم تیوپی کوچیک داشتم اونو برداشتی و کرم هاش رو خالی کردی ... مامانت هم کرم هایی رو که خالی کرده بودی مالید به لپت تو هم گفتی : به لپم نخوای بمالم (جمله یه کم نامفهومه و معنای تحت اللفظی نداره یه خاله فائزه داری که از من سه سال کوچیکتره . اون وقتی نانا میخوری دعوات میکنه و میگه نباید نانا بخوری . توهم ازش حساب میبری . داشتی نانا میخوری یهو مامانت گفتی : فائزه اومد . تو هم سریع برگشتی و اتاق رو نگاه کردی و داد زدی : بائزه نیاد . بائزه نیاد !!! مامانت میگه وقتی هم که شیر میخوری خالت بهت میگه : باید دهنت رو بو کنم . اگه بوی شیر بده دعوات میکنم . و تو چون میترسی هروقت قایمکی شیر میخوری از روی سادگی بچگانه ات سریع میری بهش میگی : نانا نخودم ها ! بو نکنیا !بو نانا نمیدم ! (نانا نخوردم ها ! بوی نانا نمیدم) وقتی بهت میگیم نازنین لبات چه رنگیه ؟ میگی : اِرمزی ! (قرمزی) به دکمه هم میگی : اُکمه . راستی چند روز پیش هم وقتی با خاله فائزه ات رفته بودی پارک از تاب افتاده بودی و دماغت زخم شده بود . نمیدونم تو عکسا معلومه یا نه ؟ شب هم هرکی در میزد میگفتی : باباییمه ! ممدمه ! بابای اُدمه ! تا اینکه بابات اومد . من نشسته بودم پیش بابات و میگفتم :بابای خودمه . بابایه عسلمه . بابای گلمه . و تو با ناراحتی و یه حالت قهر میگفتی : نشی پیشه بابام ! بابای اُدمه ! پاشو ! (نشین پیش بابام ! بابای خودمه ! پاشو) بعد رفتی بغل بابات و هی گفتی : بییم دَدَر ! (بریم ددر) خلاصه من و بابات و تو رفتیم بیرون . بعد یه کم خیابون گردی برگشتیم . اماتو بالا نیومدی و میخواستی سر مارو شیره بمالی و میگفتی : بِییم آداس بخییم . پفک بخییم . بَد بیام ! (بریم آدامس بخریم . پفک بخریم . بعد بیایم) بعد هم که میخواستی بری عمه میگفت : این پفک ها بمونه محمد بخوره . و تو با قلدری میگفتی : بده ببرم ! ببرم خونمون بخویَم ! خلاصه خیلی حرفای جدید میزنی. هرچی فکر میکنم بازم یادم میاد . فعلا همینا باشه . تا بعد . پی نوشت : از اونجایی که خیلی برام عجیب بود که نازنین بتونه شماره ی محل کار باباش رو بگیره پرس و جو کردم و فهمیدم که شماره ی محل کار باباش رو به حافظه دادند و نازنین جای اون دکمه ی حافظه رو یاد گرفته ! پی ٢ نوشت : قابل توجه مامان فاطمه خانوم :نازنین ما هم عاشق عروسک "پو" هست و هرچی که پو داره نظرش رو جلب میکنه . گفتم که فکر نکنی فقط دختر شما هلوکیتی بازه ! [ سهشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥۳ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
سلام گل قشنگ باغ زندگی ! امان از دست تووووووووو ! وروجک ! فرفره ! بمب اتم ! شیطونک ! گوله ی انرژی ! جغجغه ! سرتق ! موشک ! بگو ببینم با خودت مسابقه ی دو گذاشتی ؟ یا با فرشته ها ؟ راستش رو بگو ؟ چرا انقدر فرفره شدی ؟ وروجک فسقلی میدونی امروز چقدر شیطونی کردی ؟ واقعا مهارنشدنی بودی ! من امروز برای اولین بار دعوات کردم ! آخه خیلی شیطونک شدی ! واقعا بچه به این شیطونی من ندیدم ! امروز پاگشای عمو علی بود . خونه ی عمه جمیله . اتفاقا اونجا یه نی نی کوچمولوی دیگه هم بود که از تو دو ماه بزرگتر بود . ولی اون خیلی آروم بود . میخندید . بازی میکرد . ولی مثل تو بلا بازی در نمی آورد که هواس همه بهش جلب بشه ! یه شعر جدید یاد گرفتی : نی نی ...نی نی چرا دیش تَدی ؟ (چرا جیش کردی ؟) شبلارتو چرا چیس تدی ؟ (شلوارتو چرا خیس کردی؟) مامان مامان من دیش تدم (من جیش کردم) شبلارمو چیس تدم !(شلوارمو خیس کردم) در حالی که متن اصلی شعر اینه که : مامان مامان دیگه جیش نمیکنم ....شلوارمو دیگه خیس نمیکنم ! شما شعر رو به نفع خودت تغییر دادی ! آخه مامانت مراسم از پوشک گیرون رو با تو داره طی میکنه و تو همچنان همه جا رو متبرک میکنی ! اون روز مامان داشت با مامانت حرف میزد مامانت گفت رفتی یه مای بیبی آوردی بازش کردی خوابیدی روش به مامانت میگی : پمپٍز میکنم ! (پمپرز میکنم) راستی مامانت همچنان نمیتونه تورو از نانا بگیره . امروز مامانت میگفت چند شب پیش بهت گفته : بگیر بخواب امشب نانا نداریم . تو گفتی : یه توچولو ؟! (یه کوچولو؟) و با دستت سر انگشتت رو نشون دادی . و مامان هم دلش برات سوخته و گفته باشه بیا بخور که تو تا نانا رو دیدی در حالی که شیرجه میرفتی سمتش گفتی : یه گنده !!!!!! و دستات رو تا آخر به علامت یه گنده باز کردی ! البته تقصیر باباته ها ! مامانت میگه یه روز که نانا نمیخوری یه کم میری تو خودت ، و این کاملا طبیعیه ولی بابات که این رو نمیدونه به مامانت میگه بچه ام افسرده شده بهش نانا بده ! و مامان بیچاره ات هم مجبور میشه بده ! دلم واسه مامانت میسوزه خب اون بیچاره هم دیگه داره عذاب میکشه ! بزرگ شدی خانومی بسه دیگه ! مامان میگه چند شب پیش که داشتی نانا میخوردی بهت میگه : بسه دیگه پاشو برو . که تو بهش میگی : نه هنو دهش موده ! (هنوز تهش مونده ! ) آخه تو چقدر بلایی بچه ؟ امروز حسابی با اون نی نی که اونجا بود دوست شدی . اسم نی نی سوده بود . اون با اینکه از تو دو ماه بزرگ تر بود خیلی مظلوم بود . تو انقدر دستش رو کشیده بودی اینور اونور که داشت گریه اش درمیومد . تو از اون هم توپول تر بودی هم قدت بلند تر بود . راستی تو از اون خوش اخلاق تر هم بودی و با همه دوست میشدی و بهشون بوس میدادی ! ولی یادت باشه این عادتت رو ترک کنی ! یعنی چی ؟ دختر که نباید به همه بوس بده ؟ خلاصه روابط اجتماعیت خیلی خوبه و با همه حتی سوده که خیلی خجالتی بود هم به زور جور شده بودی و دستش رو میکشیدی و میبردی به همه نشونش میدادی ! سر شام تو و سوده پیش هم نشسته بودید . مامان سوده به سوده سوپ میداد و من به تو . (مامان تو سخت مشغول کمک کردن بود . دستش خیلی خیلی درد نکنه .) هی یه قاشق میخوردی بلند میشدی میپریدی رو مبل ها . انقدر بالا پایین پریدی که من دیدم داره صبرم تموم میشه گفتم : نازنین اگه نیای سوپت رو میدم سوده بخوره . چنان عین فشفشه اومدی که من کلی حال کردم . ولی این روش هم خیلی جواب نداد . دوباره میرفتی رو مبلا و من رو تهدید میکردی که : دوده ندیااااا !!!! (به سوده ندیا) یه کم که دور تر میشدی برای محکم کاری میگفتی ؟ دوده دادی ؟ (به سوده دادی؟) میگفتم : نه بدو بیا الان میدما ! میدویدی میومدی . هی هم بلند بلند میگفتی : عمه فدیده آب بده ! (عمه فریده آب بده ) اما بعد که دیدی من هر لحظه امکان داره غذات رو بدم به سوده کاسه ی آشت رو برداشتی و گفتی : بابایی بده بخورم ! و اما من کجا دعوات کردم؟ ببخشید گل نازم ولی چون تا حالا دعوات نکرده بودم خیلی حساب بردی . اومدم دیدم جلوی همه ی مهمونا ریحانه (دختر عمه جمیله) رو کلافه کردی از بس که هی در رو باز کردی و رفتی تو راه پله . هی ریحانه می آوردت تو و تو هی در رو باز میکردی و میرفتی تو راه پله . ریحانه در رو قفل کرد و تو هم با گریه هی دست گیره رو بالا پایین میکردی ! اومدم خیلی جدی بهت گفتم : چیکار میکنی نازنین ؟تو هم یهو جا خوردی و صاف ایستادی گفتی : میخوام باد بیاد !(فدات بشم که ترسیدی و زود حرفت رو عوض کردی )ولی بعدش دوباره از دست گیره آویزون شدی . بلند گفتم : بیا برو کنار ببینم !!!! و چنان اخمی بهت کردم که خودم هم باورم نشد . تو هم بدون چک و چونه سریع رفتی کنار و دیگه سمت در هم نیومدی ! میخوام بهت بگم با سرعت نور حرکت میکنی ! باورت نمیشه ؟ عکسای پایین رو ببین ؟! باور کن میدونستم تلاشم برای انداختن عکس بیهوده است و فقط این عکسا رو انداختم که ببینی در این برهه ی زمانی چقدر بلا بودی . تمام لاک های ریحانه رو طی چند مرحله از روی میز آرایش به دکورش منتقل کردی .
یه عکس هم خواستم با این لاک پشت عروسکی که از خودت گنده تر بود ازت بندازم که خب طبیعتا نشد . اما یه دخمل خانوم داشتیم که البته و صد البته اون هم چیزی از شیطنت کم نزاشت و حسابی شیطونی کرد اما چون بزرگ شده و شیش سالشه و یا پا خانومه اینجا آروم نشست تا ازش عکس بندازم . این فاطمه خانوم ما هم خیلی چادر دوست داره . یه چادر عربی برای بیرونش و یه چادر گل گلی تو خونه هم داره . وقتی سرش میکنه عین فرشته ها میشه ولی نمیدونم چرا هروقت سرش میکنه هرچقدر ازش میخوام که بزاره ازش عکس بندازم نمیزاره ! و اما نازنین خانوم قاتل مهر ! اینجا بابایی داشت نماز میخوند . مهرش رو برداشتی و داری میخوری . جالب اینجائه که تا بابائی میخواست سجده بره سریع مهر رو میزاشتی .
اینجا هم مهر حاج علی آقا شوهر عمه جمیله رو برداشتی ! تو رو خدا قیافه ات رو نگاه کن ! ببین خودتو واسه من چه شکلی کردی ؟ این قیافه یعنی تو ته سرتقای دنیایی ! و اما اینم تنها عکسایی که نسبتا واضح بودند . نه فکر کنی تو انقدر خانوم و بی حرکت بودی که بشه این عکسا رو ازت انداخت ها ! اینا همش برمیگرده به هنر عکاس !
خلاصه این بود شرحی از شیطونی ها اخیر تو ! یه کم نگرانم ؟! نمیدونم آیا همه ی بچه ها همین طور هستند ؟ همه همینقدر شیطون هستند تو این سن ؟! یا تو فقط اینقدر شیطونی ! آخه واقعا دیوار راست رو میری بالا ! من دستت رو گرفته بودم که ببرم لباست رو عوض کنم و تو در حال راه اومدن و درحالی که دستت تو دست من بود انقدر بالا و پایین پریدی و کش و قوس اومدی و جیغ زدی و خندیدی و حرف زدی که گفتم الان دستت کنده میشه و دستت رو ول کردم و بغلت کردم و تا اومدی بالا عینک من رو از چشمم در اوردی و روسریم رو کشید ! روی تخت عمه جمیله وایستاده بودی و چنان بالا و پایین میپردی که خودت و من و دو سه نفر دیگه که رو تخت بودند و تخت دو نفره ی عمه جمیله با هم تکون میخوردیم و تو هی میگفتی : هوهو ...چی چی ! بعد هی از پشت و جلو و چپ و راست می افتادی و ملق میزدی و چپ میشدی ولی ... انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و همچنان بلند میشدی و دوباره بالا و پایین میپردی و هوهو چیچی میگفتی ! نگران نوشت : خاله ها آیا نی نی های شما هم تو این سن ها همینقدر شیطون هستند یا بودند ؟ خوشحال نوشت : نازنین از سوده که تقریبا هم سنشه و تازه سوده از نازنین بزرگتره، خیلی عاقل تره و خیلی دایره لغات و جمله هاش بیشتره . هوشیارتره و خیلی هواسش به همه جا هست و حتی حرکاتش خیلی از سوده کامل تره ! پی نوشت : راستی آپ بعدی یه چند تا عکس از عروسیه عمو علی داریم . منتظر ما باشید . [ جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱٢ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا !
سلام سلام ! خوبی ؟ آره خوبی !!!!!خیلی خیلی ! من میدونم ! تو هنوز غنچه ای و نو رس ! تازه رسیدی تو این دنیا ! تازه مهمون خونه های دل ما شدی ! یه سال و ۵ ماه که مهمون دل مایی ! خیلی کمه ! نه ؟ کوچولو و پاک ! اطلسه وجودت الان کیمیاست ! هنوز رو کفشات گرد خداست ! هنوز ازت بوی خدا میاد ! هنوز از تمام حرکاتت نور میریزه ! هنوز خدا رو یادته و براش دل تنگ میشی! هنوز ... آره عزیزم ! تو همچین کیمیای نابی هستی ! دوست دارم همیشه مواظبه خودت باشی ! دوستدارم بزاری همیشه هدیه ی خوب خدا برای همه باشی ! همینطوری بمونی و نزاری دست زندگی تیره و تارت کنه ! قول میدی ؟.... حالا میخواییم یه کم از نازنین اخیرا بگیم ! وای وای وای ! شیطون ! بلا ! خون گرم ! دوست داشتنی ! شیرین ! نگار : نازنین عشق من کیه ؟ نازنین : ممممم نگار : نازنین ! عشق من کیه ؟ نازنین : من ! نگار: آفرین عزیزم ! یه کم بعد ... نگار : نازنین بگو نگار ؟ نازنین : ادار ! نگار : یه بار دیگه بگو نگار ؟ نازنین : نینار نگار: وای نازنین ! الهی فدات شم ! بگو نگار ؟ نازنین :اداباردو ( بچه هنگ میکنه دیگه هرچی میاد میگه ! ) یه کم بعد ... نگار : نازنین بگو محمد ؟ نازنین : ممد ! نگار : ای جون ! یه بار دیگه بگو محمد ؟ نازنین : اُاَمَد ! نگار حمله میکنه سمت نازنین با بوس لهش میکنه ! : وای وای ! یه بار دیگه بگو محمد ؟ نازنین : آدابودو ! نگار : باشه عزیزم به خودت فشار نیار ! یه کم بعد .... نگار : نازنین بگو مامان ؟ نازنین : مامان ! نگار : بگو بابا ؟ نازنین : بابا ! نگار : بگو دردر ؟ نازنین : دَدَ ! نگار :نازنین تاب تاب عباسی رو بخون ؟ نازنین : تاب تاب تاب .... ( با لحن تاب تاب عباسی ) نگار :خب حالا بقیه اش ؟ نازنین :تاب تاب تاب ... نگار : اینا رو که گفتی ادامش ؟ نازنین : تاب تاب تاب ... نگار : گفتم که به خودت فشار نیار اینجوری ٧ سالگی فیلسوف میشی ! نگار : حالا بگو آب بده ؟ نازنین : آبودو ! نگار :فدات بشم من ! نگار : یه عمه هم بگو ؟ نازنین :(با کش و قوس ) عممه ! نگار: عمو هم بگو ؟ نازنین : عمووو ! نگار:بخورمت ! نگار :نازنین بگو قستنطنیه ؟ نازنین : بروووو ! نگار : چشم عزیزم هرچی تو بگی ! یه کم قبل ... لوکیشن : من (نگار) و نازنین تو ماشین . نگار: اِ ؟نازنین ؟ چرا کلاه عروسکو در آوردی ؟ این عروسکه محبوب منه ! پدر موهاش دراومد ! بده ببینم . عروسک و میگیره کلاهش و میزاره سرش میگیره سمت نازنین میگه :ببین چه قشنگ شد ؟ نازنین : به به ! یه کم قبل ... لوکیشن : خونه ی مامان بزرگ . همه سخت مشغول اظهار نظر وشادی از مراسم بله برون . بله برون عمو علی . قل بابای نازنین !!!عمو علی هنوز لباس بله برون تنشه و کلی با کت شلوار گرون قیمتش حال میکنه ! حتی کراواتش رو هم هنوز در نیاورده . و داره میبینه که نظر خانواده نسبت به همسر آیندش چیه ؟ نازنین میره سمت عمو . میزنه به پاش . عمو نگاش میکنه : جانم عمو جان ؟ نازنین :آبودو ! عمو علی هم که عاشق این نیم وجبی ! : چشم عمو جان بیا بریم . نگار هم میره . لیوان پر آب رو عمو میده به نازی زهرا . نازنین با یه حرکت آب رو تار ومار میکنه . این همه آب کجای این دهن کوچولو رفت ؟ همون لحظه وقتی فواره ای از دهن نازنین به سمت پیرهن نوئه عمو علی روانه شد ما جوابمونو گرفیتم ! فعلا همینا یادم بود ... چند وقت پیش با بابایی جونت که اومده بودی خونمون برات ژره لب زدم ! نمیدونی چه نیناسی شدی ! بهت میگفتم نازنین رژه لبت کو ؟ واکنش تو به سوال من :
بعد سریع فرار میکنی .... وایسا وایسا ! یه بار دیگه ببینم ؟(خیلی کنه ام ! بیچاره بچه ! )
یه ذره بعد برمیگردی تو اتاقه من ... من باز گیرت میارم ... نازنین یه ژست خوشگل برام بگیر ... میخوام عکستو بندازم ها ! تو شیطون .... جان من شیطنت از این چهره نمیریزه ؟
این جایی که تو انقدر با حس مالکیت نشستی کجاست ؟ این جایی که تو اینطوری با تحکم روش نشستی چیه ؟ چه با هیبت دیده میشی ! آهان یادم اومد ! اینجا شکم اینجانبه ! بله ... خب معلومه ! منم هی نازمو میخریدن هی بازی میگردند باهام هی لوسم میکردن دیگه شکمه طرفم حق خودم میدونستم ! اینجا انقدر باهات بازی کردم دو دقیقه بعد خوابت برد! میترسم بزرگ شی بگی :صندلیه شکمی ... حق مسلم ماست !
و وقتی که جناب دانشمند خانوم لو داد که دست چپه ! همه ی کاراشو با دست چپ انجام میده .... باباییش هم دست چپه ! قربونت برم من !
و بلاخره وقتی خوابیدی ! این عروسکاتم با خودت آورده بودی که منم گذاشتم کنارت و عکس انداختم ... ماهه من !
راستی وقتی خواب بودی به یه چیزی پی بردم . دستت باز بود دیدم یه زخم عمیقه ! الهی بمیرم چرک هم یه کم کرده بود . دلم کباب شد . چون وقتی بهت پرتغال داده بودم بخوری هرچی هی دست خیس از آب پرتغالتو نشون دادی و گفتی آخ ... آخ ... نفهمیدم چی میگی ! این عکس زخم دستت ...
راستی یه چیز جالب ... اون روز تو میخواستی بری تو اتاق محمد ولی جلوی درش یه عالمه اسباب بازی خورده بود .. اومدی از روشون رد شی ... هر قدمی که برمیداشتی میگفتی آخ ... یه قدم دیگه دوباره آخ ! سریع اومدم بغلت کردم ولی از خنده غش کرده بودم ! خب این عکسات تموم شد ! حالا بریم سراغ روز خاستگاری ! ................................................................................................................ بله ! و اما خاستگاری ! و اما آخرین عروس خانواده ی ایمانی ! و آخرین زن عموی کوچیک ترین ایمانی ! راستی میدونستی تو کوچیک ترین ایمانیه این خانواده ای ؟ ته تغاری ؟ فندق من ! بله ... روز بله برون بود و دیگه همه چیز تموم شد . نمیدونی چه عروسه ماهی گیرمون اومد . خدا خیلی دوسمون داشته که اونو بهمون داده . امروزم برای اولین بار بهش اس ام اس دادم . اونم بهم زنگ زد . نمیدونی چقدر مهربون حرف میزد . مثل مامان تو خوب و مهربونه ! حالا خلاصه ... اونروز چون همه میخواستن برن بله برون تو رو گذاشتند پیشه من .... نمیدونی چه ذوقی میکنم وقتی میبینم دیگه ما رو یادت میمونه ... و تا میگیم نگار کو نشونم میدی ! خلاصه اونروز با کلک از خونه ی مامان بزرگ اینا آوردمت بیرون و تا رسیدیم دمه در یهو زدی زیر گریه .... بلند بلند میگفتی : بابا ... بابا ... که یهو بابای من از سر کوچه اومد ... تا دیدیش شروع کردی ... عمو ... عمو ... ! انگار من داشتم میبردم بکشمت ! خلاصه عمو آوردت بالا و با کلی کلک رفت ... حالا این منم و تو و محمد ... دو تا تغییر تو صورتت ایجاد شده ... یکی اینکه موهات رو که تا زیر شونت میرسید مامانی برده آرایشگاه و خانوم آرایشگر برات کوتاه کرده ! و دیگری که خوب هم نیست اینه که این مریضی و تب و خیلی چیزای دیگه که ماله مرضیه باعث شد خیلی لاغر بشی ! حالا این عکس شما که نیومده گوشیه محمد رو مصادره کردی !
تو گوشی محمد رو گرفته بودی و مشغول بودی ... اینجوری ...
و من و محمد با ترفند یه عالمه عروسک شروع کردیم به سرگرم کردن تو تا لباسات و دربیاریم ... چون نمیگذاشتی ! و تا به لباست دست میزدم میگفتی : نه نه ... مامان ... دد ! حالا مراحل رو داشته باش که چه جوری سرت رو شیره ی مربا مالیدیم ! ١ _ نگار: عزیزم این همه عروسک ماله تو ! نازنین تو فکرش تو این عکس :آره جونه خودت ! معلوم نیست چه نقشه ای واسم کشیدی ! یهو فهمیدی و گفتی : دستت رو شد ! عروسکا ارزونی خودت ! من لباسامو در نمیارم ! نه نه ... مامان ... ددد ! ٢_محمد هم از این کارت سوژه گرفت و سرت رو شیره مالید . تو وقتی که نمیتونی در مقابله شیطنت مقاومت کنی . شرح بازی هم :پرتاب عروسک با شتاب ! ١ _ ٢_ ٣_ ۴_ (ملاحظه میکنید که دکمه ها باز شد . ) ٣_ تو گفتی :آبودو ! نگار : چشم عزیزم . بیابریم . و در یک حرکت انتهاری پالتوت رو در آوردم . این هم تکرار اون حرکتی که روی بلیز عموی شادومادت درآوردی ! منتها روی بلیز خودت . و با این تفاوت که این دفعه باعث خوشحالی شد و من در کمال راحتی لباساتو عوض کردم ! اینم اولین آثار خواب ! اینم تعویض لباس شده ی نازنین !
این هم مشغول بازی با ممل !
بلاخره بعد این همه بازی شیکم گرسنه میشه .. نمیشه ؟ میشه ولی خب نه در حدی که یه تی تاپ رو با یه حرکت بدین صورت تارو مار کنی ! تازه واسه من با این وضع هپلی و کر کثیف شماره هم میگیره ! بخور قلمبه ی من که زود تر چاق شی !
ای فدای این همه اشتها .... حالا تو که انقدر نیناسی یه بار برای نگار قایم شو ... ای جانم ! اینم وقتی که حاج خانوم شدی ! از بعدشم دیگه عکس ندارم . اما بعدش که ریحانه اومد اونقدر باهاش بازی کردی و خندیدی که ما غش کرده بودیم . به حدی که شاد بودی که خودتو میزدی میخندیدی ! عروسکی ملوسکی واسه دله عاشقم تکی ! و اما امان از آخر کار ! وقتی که نازنین بعد از خوردن تی تاپ و دو لیوان شیر و دو تا لیمو شیرین پوشکشو منور میکنه ! و ما میمونیم و بوی مشکی که خونه رو منور کرده ! و ریحانه خانوم که سنگر میکیره و خودشو کنار میکشه ! و من میمونمو نازنین بوگندو ! بردمت تو دستشویی با هزار ترفند داشتم میشستم البته بدونه تماس دست ! که یهو مامان اینا اومدن و تو صدای عمو(بابای من) رو شنیدی ! حالا دیگه چنان گریه ای میکردی که انگار من داشتم گوشتت رو میکندم ! انقدر گریه کردی که من نتونستم بشورمت ! عمه اومد و کار ورتموم کرد . اما با اینکه خیلی حالم بد شد ارزششو داشت که وقتی بزرگ شدی بگم من .... تو رو هم شستم ! تو عشق منی ! تو پر و پای ما بزرگ میشی ! خلاصه بعدم که رفتیم خونه ی مامانززرگ و تو یه عالمه برامون رقصیدی و دلمو واشد ! و اون روز قشنگ تموم شد ! حرفا و کارای جدیدت : یه کم بعد .... خونه ی مامان بزرگ : بابای نازنین : نازنین تو عشق کی ای ؟ نازنین : بابا ! باباینازنین : نازنین تو عسل کی ای ؟ نازنین : بابا ! بابای نازنین : نازنین تو خوشگله کی ای ؟ نازنین : بابا! یه نفر از اونور : نازنین تو جیگرطلای کی ای ؟ نازنین : .... ( در حال فکر ) بابای نازنین : بچه ام فعلا همین سه تا رو بلده چیزه دیگه بپرسی هنگ میکنه ! یه کم بعد ... فاطمه (دخرت عموی نازی ) : نازنین بیا برات توپ آوردم .... ولی این ماله توئه (ییکی رو نشون میده ) ولی این یکی ماله منه ! (یکی دیگه تو اون یکی دستش ) نازنین : ب(اون توپی رو که فاطمه گفته ماله خودشه با زور میگیره ) نه نه ! این دوپه منه ! فاطمه : نه ! نازنین اون ماله من بود ... نازنین بیخیال با من مشغول بازی میشه ... (توپ رو پرت میکنه سمته من با صدای بلند میگه : دووووف ! و من باید بمیرم ... و منم باید توپ رو بزنم به کله ی نازنین ((توپ ابری و نرمه )) و نازنین قهقهه میزنه از شادی ) در این بین فاطمه میاد ... فاطمه : نازنین خیلی بدی اون توپه من بود ! ( و با بغض میره ) نازنین که مات و مبهوت داره نگاش میکنه یه نگاه به من میندازه بعد میره دنبال فاطمه ... فاطمه سر پله نشسته و سرش رو گذاشته رو زانوش و گریه میکنه ... نازنین میره پیشش ... یه کم نگاهش میکنه ... بعد دست میکشه رو سر فاطمه و میگه : نازی نازی .... بعدم خم میشه سر فاطمه رو بوس میکنه ... فاطمه سرش رو بلند میکنه و نازنین رو نگاه میکنه ... همون موقع نازنین توپ رو میگیره سمتش که بگیره ... و فاطمه خوشحال توپش رو پس میگیره .. نازنین همین که میبینه فاطمه داره میخنده خوشحال میشه توپ رو از دستش میقاپه و با خوشحالی در حالی که میدوه میگه : دوووپه منه....! و یه چیزه خیلی جالب : اون روز دارم با مامانیت حرف میزنم ... صدای تو و بابات میاد ... میگم چیه ؟ مامانلت میگه : بابات میخواد ببرتت حموم نمیری ! میگفت مثله حسنی شدی ! گفت ظهر اونروز وان رو پر از آب و عروسک کرده به امید اینکه تو بری ولی تو تا رفتی تو حموم انقدر گریه کردی و خودتو زدی که همه چی به بازی با عروسکای تو وان ختم میشه و مامانیت نمیتونه حمومت کنه ! مامانت میگفت تا بهت میگه بیا بریم حموم میری جلوی در حموم میایستی میگی : اووووووووق !!! حالا اون روز که خونه ی مامان بزرگ بودین بهت میگم نانزنین میای بریم حموم ؟ میگی : اووووووق ! ( وای انقدر بانمک میگی که من کم میمونه غش کنم ) اون روز اعظم جون (مامان نازنین ) میگه حنا رو خیلی دوست داری ! از وقتی این کارتون شروع میشه پای تلوزیونی تا تموم شه ! تازه میگه وقتی تموم میشه گریه میکنی و هی این کانال اون کانال میکنی و میگی : اَنا بیا ! اَنا بیا ! دورت بگردم ... کف کردم !دیگه تا یه مدت نگار دیدی ندیدی! برم که فردا امتحان دارم . بای بای ! ................................................................................................................... خواهش میکنم ما رو دوست داشته باشید ! و لینکمون کنید ! بابای نازنین کلی ذوق میکنه وقتی نظراته شما رو میبینه ! ................................................................................................................. به پایان رسید این دفتر حکایت همچنان باقیست ......
[ سهشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٤:۱٩ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! سلام سلام .... هزار و سیصد تا سلام ... من اومدم تا عکسای مهمونیه افطاریه خودمون رو بزارم .... با اینکه خیلی ازش گذشته اما منکه دلم میاد عکسای قشنگه تورو نزارم !انقدر که عسل و شیرینی به دل همه میشینی ! روز افطاری خونمون انقدر شلوغبود که من وقت نکردم ازت عکس بندازم . فقط وقتی مهمونا رفتند و شما موندید من لباسات رو عوض کردم و این لباس رو تنت کردم . اگه گفتی چرا ؟ چه چیز جالبی داره این لباس ؟ این لباس ماله بچگی های مامانته ! فک کن ! اعظم جون یه وقتی اندازه ی تو تو این لباس بوده !
یه بادکنک داده بودیم دستت .... نمیدونی از ذوق چه اداهایی در میاوردی ! دورت بگردم ...
که تو همین ذوقت یهو بادکنک ترکید .... الهی بمیرم ببین قیافت چقدر نگران شده ...
دیگه فعلا عکس جدیدی ندرام . تا بعد . سرم خیلی شلوغه . دیر اومدنم از کم توجهی نیست ! خدانگهدار .................................................................. پ ن : این آپ هم ماله خیلی وقت پیشه ! عکساش آپلود نشده بود منم وقت نداشتم بیام واسه آپلود . ................................................................. پ . ن ٢ : این عکست واسه من خاطره ایه ! خیلی کوچیکتر بودی !دراز کشیده بودم تو هم رو پام نشسته بودی که یهو خوابت گرفت دراز کشیدی و سرتو گذاشتی رو شونم خوابیدی ! انقدر ناز که تا یه ساعت من تو ضعف بودم ! [ سهشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٤:۳۱ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا !
سلام ... بعد از یه مدت طولانی هفتمین نازنین نامه ! نازنینم این روزا من تو سال سوم دبیرستان هستم .... خیلی کارام زیاده .... میگم که یه وقت فکر نکنی کوتاهی میکنم ! کارام از همن روزای اول سنگینه ! ولی همیشه به یادتم عروسکه قشنگه من ! همین الان که دارم اینو مینویسم بابام داشت با بابات حرف میزد .... بابات گفت دیگه حرف میزنی ! گرچه که خیلی از کلمه ها رو میگفتی ! فکر کنم دو هفته ای میشه ندیدمت !!!! تو دلم گفتم مامان بابات خیلی نامرد هستن ! انگار ما دل نداریم !!!! بابا دلم میخوادت ! خدایی نامردی نیست؟ لااقل اگه این دوری های تو یه خوبی داشته باشه اینه که برای من تجربه شد که اگه یه روزی خودم بچه داشتم فکر فامیل شوهر بدبختم رو هم بکنم که همونقدر که خودم و شوهرم و فامیلم بچه ام رو دوست داریم اونا هم دوست دارند ! چه بسا به خاطر دوری بیشتر هم دوسش دارند ! حالا بگذریم ... روز مهمونیه خاله مریم بودیم .... تو ماه پر برکت رمضان که خیلی زود رفت .... مامان بزرگ همیشه ماه رمضون ها میگه که مادرش وقتی ماه رمضون میومد یه تسبیح میگفته : گلده گوزل اروشلوق (ماه رمضون زیبا اومد ) و وقتی ماه رمضون تموم میشد یه تسبیح میگفته : گتده گوزل اروشلوق ( ماه رمضون زیبا رفت ) ... واقعا ماه زیباییه ماه رمضون ... و حالا هم رفت ماه رمضونه قشنگ و زیبا .... اما مهمونیه اون روز .... تو وقتی که اومدی ...
و شروع کردی با بچه ها به سرتق بازی تا اینکه من به زور تو و فاطمه رو یه جا خفت کردم تا دو تا عکس ازتون بندازم :
و اما اینم لباسی که مامان بزرگ برات گرفته بود تو تنت :
اینم یه عکس خوشمل با عمو جلالت : بعدشم موقع رفتن تو اومدی تو ماشینه ما و با ما اومدی خونه ی مامان بزرگینا که تو راه خوابت برد و منم که منتظر شکار لحظه های خواب قشنگه تو تا رسیدیدم خونه ازت عکس انداختم : این عکسا هم عکسای فردای همون روزه تو خونه ی ما که تو با اومدن یهوییت با بابا و مامانت ما رو غافل گیر کردی ! از توی چشمی در که دیدمت ضعف کردم : اینم مشغول دمپاییی بازی :
الهی فدای اون خنده هات بشم من ! این روزا خیلی گیرم ! ببخش اگه به موقع نمیتونم خبرهات رو برسونم . تو یگانه عروسکه منی ! واسه من از همه قشنگ تری ! عشق گلمی ! عروسکمی ! وای که چقدر دوست داشتنی هستی تو بچه . ..
وقت ندارم بیشتر از این بمونم . تا آپ بعدی فعلا بای . ................................................................................................................. پ ن ١: هرکی ما رو دوست داشت لینکمون کنه . بگه ما هم لینکش کنیم . ................................................................................................................. پ ن ٢ : این آپ ماله خیلی وقت پیشه . اوایل مهر . اما من به روزش نکرده بودم .
[ پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱٧ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا !
سلام ... اومدم یه آپچه بزارم ...! از دیدار کوتاه یه ساعته ی نازنین زهرای سرحال و خندون ! دیشب ما مهمونی افطاری داشتیم ! جاتون خالی ..... عمه های من بودند . نشسته بودیم که یهو تل زنگید ... من رفتم برداشتم که داییم گفت با نازنین خونه ی مامان بزرگمن ! خونه ی مامان بزرگم هم با خونه ی ما دو سه تا در فاصله داره ! خلاصه نازنین رو آرودمو کلی بازیش دادم ... نازنین هم شاد و شنگول ! گله گلدونه من .... خیلی خونگرمه ... اون همه مهمون خونه ی ما بودند که همه براش غریبه بودند ولی نه تنها غریبی نکرد بلکه کلیم همه رو بوس کرد و خودشو شیرین کرد ! شاد بود دیشب ! مامان میگفت وقتی ازش پرسیده که بابا کو ؟ داییم رو نشون داده و گفته : ایناها ! الهی فداش بشم کم کم داره به حرف میافته ! رو تختم نشونده بودمش بازیش میدادم .... اینم یکی دیگه از اون ژستای قشنگش :
دردوووووووووووووونه ی من ! دوسش دارم خیلیییییییی زیااااااد !
اینجا هم داشت مثلا منو اذیت میکرد ... به زور آپ آپ ( صدای هاپو) و جوجو جوجو و هر ادای نازی عروسکای من از کمد آرود بیرون و بد هی میگرفت سمتم تا میومدم بگیرم دستشو میکشید و میخندید ! قربون اون خنده های شیرینت برم من !
اینجا هم باز داشت منو مثلا تهدید میکرد که الان عروسکمو از تخت پرت میکنه پایین بعدم هر هر میخندید .... قربونه اون غنچه ی کوچولویه لبات ... شیرینک من !
رو تخت که وایمیسته تشک نرمه تعادلش بهم میخوره ... دست منو سفت گرفته بود و ورجه وورجه میکرد که نیافته ! وای فدای اون خنده های شیرینت بشم که از من دل میبره ! الان برات ضعف کردم .... باور کن سردلم قیلی ویلی میره وقتی عکساتو میبینم عزیزه دلم ! انقدر شیرین ادا و با نمکی که از همه دل میبری ! خانمی من ! زنده باشی ! ..................................................................................................................... اینم از این ...بازم میگم اگه کسی به ما سر زد و ما رو دوست داشت لینکمون کنه خبر بده ما هم لینکشون کنیم ! ممنون بای [ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱:٥٧ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! سلام ... بی مقدمه بریم سراغ ادامه ی آپ قبلیه : اینم ژست گرفتن نازنین با خرس عروسکی برای من که ازش عکس بندازم !
و اما تو این عکس ! نازنین انقدر گرم بازی بود که حتی این موهاش رو که جولوش چشمش بود کنار نمیزد و هرکی جا رو میخواست ببینه اینجوری نگاه میکرد :
اینم وقتی که نازنین low battery شده بود و خوابش میومد و تو بغل دختر خالم ریحانه مچاله شده بود .... وای که من برات ضعف میکنم وقتی اینجوری ملوس میشی !
بعدم ما داشتیم فرم عینک نگاه میکردیم که یهو خواب ماب یادش رفت و اومد پیش ما و یکی از عینکا رو زد و خانممهندس شد ! عرووووووووووووووووووسکه من !
اینم وقت خداحافظی که تو بقل باباجونش یه عکس انداخت !
بله و تموم شد ! عکسام اکثرا خوب نشد چون این وروجک هی وول میخورد ! شیطون شده ! خیلی بچه ی شیرینیه ! وقتی میبینمش هی بوسش میکنم بهش میگم دوستت دارم دوستت دارم ! فک کنم این بچه دو روز دیگه فک کنه اسمه من دوستت دارمه ! وقتی رفتیم تو نازنین رو بغل کردم میگفتم خوبی عروسکه من ؟ گفت : اوبم ! وای که فدات بشم من ! فاطمه هم از اونور هی میگفت بزارش زمین اون عروسکه منه ! الهی فداش شم ! از وقتی این نازنین به دنیا اومده همش با من کل کل داره سر نازنین ! میگه من نازنین و بغل نکنم ! خلاصه هیچی ما با دایی محمدم اینا رفتیم تو حیاط که تو حیاط داییم نازنین رو نشوند رو تاب اونم ذوق کرده بود با ریتم آهنگ تاب تاب عباسی هی تاب تاب میکرد ! بعدش داییم هرکاری میکرد پایین نمیومد .. هی میگفت نه نه تاب تاب ! وای فسقلی که کم کم داری به حرف میفتی ! خلاصه انقدر پیاده نشد که ما رفتیم ولی هنوز به ته کوچه نرسیده بودم که صدای جیغ نازنین رفت هوا ! فهمیدیم که از رو تاب بلندش کردند ! الهی بمیرم ! راستی دفعه ی قبل بهش یاد دادم که وقتی ازش میپرسم عشق من کیه ؟ بگه : من ! البته یه بار گفت ! باید باهاش تمرین کنم .... پس تا دیداری دوباره اول با نازنین بعد با شما ! خدانگهدار !
[ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٧ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
سلام سلام سلام !!! خوبین ؟خوشین ؟سلامتین؟ من که خیلی خوبم .... عاشق ماه رمضونم و کلا تو ماه رمضون خوبم ! شما چطور؟چقدر به آسمون نزدیک شدین؟ایشالله که خیلی .... و اما .... سومین نازنین نامه ! بله از منطقه ی ... استان تهران در خدمتتون هستیم با گزارشی از آخرین دیدار نازنین زهرا... طبق آخرین خبرهای بدست آمده آخرین دیدار در منزل دایی بزرگه(دایی جلال )به منظور صرف افطاری صورت گرفته است !گویا نازنین زهرا منزل دایی اش را همچون زلزله ای ویران کرده است ... به گفته ی برخی روزنامه ها جدیدا نازنین زهرا با یک دوره ی شیطنت وار روبه رو شده است که اصلا یک جا بند نمیشود ! به گفته ی نیویورک تایمز حتی در بسیاری از موارد افراد برای بغل گیری او با مشکل رو به رو شده اند ... زیرا او دوست دارد به دنبال بقیه ی بچه ها بدود و شیطنت کند و در مقابل هر گونه عملی که از سرعت او بکاهد از قبیل ( بوس بغل و ... ) بشدت واکنش نشان میدهد ! به امید اینکه این بهران نیز با موفقیت پشته سر گذاشته شود .... صدا و سیما ی وبلاگ گلدونه .... نگار بله دیشب ما به صرف افطاری خونه ی دایی جلالم جمع بودیم ... همه ..خاله ام اینا ..ما ...دایی محمدم اینا و مامان بزرگم و داییی علیم ... دایی علی و محمدم دو قلو اند اما یکی ازدواج کرده و بچه داره که دایی محمدمه و بابای نازنین و یکی هنوز مجرده که دایی علیمه ! خلاصه جمعمون جمع بود !نازنین خانوم اول که اومد تمیز و مرتب اینجوری بود ... بعد کم کم پاش به اتاق دختر عمو جونش باز شد . خانم بالای تخت دو طبقه ی دختر عموهاش نشسته ... عروسک های اونارو هم بقل کرده ! تازه بهشونم نمیداد ولی اونا هم یعنی داداش من محمد که ٩ سالشه و دختر دایی کوچیکم فاطمه که ۶ سالشه نامردی نمیکردند هی عروسکا رو به زور از بچه میگرفتند بچه میموند تو خماریش !واما دختر عموی نازنین که همون دختر داییه منه امسه گشنگش فاطمه است که خیلیم دخمل خوفیه ... اینم یه عکس دو نفری از نازنین و فاطمه ... تو این عکس صورت فاطمه تار افتاده بود و تو عکس بعدیش هم صورت نازنین ... و از اونجایی که نازنین یه جا بند نمیشد نتونست عکس دیگه ای بندازم این شد که مجبور شدم صورت فاطمه رو از رو عکس قبلیش بردارم و چون نورش فرق میکرد بد شد ! و اما نازنین خانم به برادر ما لطف کردند باهاشون عکس انداختند ... اینم داداش گل من به همراه نازنین زهرا ....! بعدشم که ما دخترا جمع شدیم تو اتاق بزن برقص که نازنین خانم هم تو اتاق رو تخت بود که چنان رقصی کرد که گیره میره نزاشت رو سرش بمونه ... بچه تکنو میزنه ! با یه رقص همه چیشو داغون کرد ..... از رقصش فیلم گرفتم کاش میشد بزارم ...نمیشه چون بقیه هم تو فیلم هستند !و اینم نازنین خانم که موهاش پریشون شده ...! و اما بعد این عکس نازنین خانم کاری کرد که هممون وحشت کردیم ... گوشیه دختر خالم رو که تماما فینگرتاچ هستش رو برداشت و با ارامش کامل در حالی زل زده بود تو چشمای من از بالای تخت دو طبقه پرت کرد پایین روی سنگ ! ولی خدا رو شکر هیچی نشد !بلاییه واسه خودش! البته نا گفته نمونه که این کارش از یه جایی نشات میگرفت ... یه روز که خونمون بود هی گوشیه منو از تختم پرت میکرد پاییین و منم زود میگرفتمو میخندیدم ! بچه رو اون حساب گوشیو پرت کرد ! فکر کرد الان ما میخندیم .... درحالی که ما انقدر ترسیدیم گفتیم دیگه ال سی دیش سوخت ! اینم نازنین تو لباس گاوی ! فدات بشم نمک من ! قربون اون قیافه ی فینقیلیت ! خب اینم از این ! البته آپ تموم نشد ولی چون من یه عالمه درس دارم میرم فردا ادامش رو مینویسم .یه عالمه عکس گشنگ هنوز مونده !!! ................................................................................................................... پ ن : دوستای خوبی که به وبلاگ نازنین سر میزنن لفطا ما رو لینک کنن ... خفر بدن ما هم اونارو لینک کنیم ! نمنون ! التماس دعا .... نگار [ شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۳:٢٦ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |