|
نازنین یعنی آشتی فرشته ها با زمین ... دفتر خاطرات نازنین زهرا به روایت دختر عمه ...
|
به نام خدا ! سلام به همه ی دوستای خوبمون و دخمل های گلشون ! جینگولی های خودم ! دخترهای دوستداشتنی ! دوستای خوبمون دخمل های نازنازی به ترتیب سن از کوچیک به بزرگ :
روزتون مبارک دخترای خوشگل تر از برگ گل ! الهی همیشه همینطور پاک و بی غل و غش باشید ! البته میدونم که خیلی دیر شده ولی نتونستم زود تر بنویسم . راستی امروز که روز دختره یه خبر دخترانه هم دارم ! بچه ی دایی علی هم یه دخملی خوشگله ! شاید اسمش رو یکی از اسم های زیر بزارند ، به نظر شما کدوم بهتره ؟ 1_ آترین . 2_ آویسا ( من وقتی این اسم رو شنیدم خیلی خوشحال شدم چون یاد آویسای خوشملم افتادم ) 3_ آیلین . و اما گفته بودم دو هفته میشه نازنین رو ندیدم . بلاخره دیدمش . جمعه ی گذشته باهم رفتیم پارک . اول که اومد تا من داد زدم : واااای نازنین ... از دستم فرار کرد ولی تا گرفتمش چنان بغلم کرد که دلم ضعف رفت . قربونت برم عسلی ! اول رفت زمین بازی که عکسای زمین بازیش دست باباشه و من هنوز نگرفتم . بعد هم رفت شهربازیش ... اول با محمد سوار قایق شد :
بعد هم پیاده شد و خودش تنهایی سوار شد .
البته یه جا هم یهو دستشو کرد تو آب و خم شد که قایقش کج شد و من خیلی ترسیدم چون نزدیک بود بیفته تو آب ولی باباییش هواسش بهش بود : چون توی آب رو نمیدید انگار ترسیده بود و هی میپرسید توی این آبه چیه ؟ میخواست ببینه حیوونی توش هست ؟ یه قطار هم سوار شد که اولش حوشحال بود :
اما بعد که دید قطار خیلی آروم حرکت میکنه شروع کرد غرغر کردن و وسطش درحالی که قطار حرکت میکرد خودشو پرت کرد تو بغل من ! بعد هم ماشین سوار شد . البته منم سوار شدم و خیلی کیف داد ولی از اون عکس نداریم . آخرسر هم از این اسبای موزیکال سوار شد که خیلی خوشش اومد .
خواستیم ببریمش تو استخر توپ که نرفت . لب استخر ایتاده بود و به باباش میگفت : بیا با هم بریم من میترسم . فسقلی ! اینم یه عکس از نازنین رو موتور مردم !
یه حرف جدیدش هم اینه که : بابایی برای من کارتون های ترسناک بگیر . من کارتونای مهربونی دوست ندارم ! اینم از این . بازم میگم روز دختر با تاخیر مبارک ! [ پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٩ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! سلام . بازم یه سلام پر انرژی ! چون ما 5 شنبه رفته بودیم باغ خالم اینا !
ساعت ده صبح راه افتادیم و خانوادگی رفتیم باغ خالم اینا و تا حدودای ساعت هشت شب اونجا بودیم . البته ما زودتر از نازنین اینا و عمو علی اینا رسیدیم . جاتون خالی خیلی خوش گذشت و خیلی کیف کردیم . و اما نازنین خانوم هم کلی شیطونی و بازی کرد و زبون ریخت . اول که اومده بود تو روز روشن به باغ میگفت جنگل تاریک .
با مامانش بهش گفتیم بیا بریم تو جنگل تاریک قدم بزنیم . اونم گفت بریم . مامانش بهش میگه : نازنین اینجا کجاست ؟ نازنین :اینجا جنگ تاریکه ! مامانش :حیوونم داره ؟ نازنین : آره .حوونای وشی !(حیوونای وحشی ) مامانش : مثلا چه حیوونایی ؟ نازنین : شیر و پلنگ ! گگ (گرگ) ! گورباگه (قورباغه) ! بعد همینطور که میرفتیم رسیدیم به یه درخت سیب . مامانش گفت : وای نازنین ببین تو جنگل درخت سیب پیدا کردیم . اونم ذوق کرد که من سیب میخوام .
یه دونه براش چیدیم و دادیم دستش . ذوق کرد و بدو بدو داشت میرفت . بهش میگم :ندو نازنین . جلو جلو بری شیره میاد میخورتتا ؟ میگه :نه .اگه خواست منو بخوره میگم بیا سیب بخور . خلاصه یه جا یه چوب پیدا کرد . پشت یه بوته قایم شده بود میگفت میخوام گگا بیان با این چوبه بکشمشون .برای گرگا زوزه هم کشید . بعدم سیبی که دستش بود رو پرت کرد گفت این سیب سمیه . بیان بخورنش . بمیرن . مامانش بهش گفت : اینجوری که نمیان ! یه سوت بزن که بیان . اونم لب پاینشو با دست گرفت و داد زد : فیــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ! (مثلا سوت زد . ) قربونش برم من ! موقع نهار هم تریتش رو گذاشته بود جولوش و با یه لذتی میخورد که دیدنی بود . و البته اون روز چون فاطمه با دختر خالش محدثه اومده بود و محدثه هم با نازنین جور بود فاطمه هم با نازنین جور شده بود و با هم بازی میکردن . یه صحنه ی احساسی هم ایجاد شد که من کلی ذوق کردم . فاطمه به نازنین گفت بیا بریم بازی کنیم و دستش رو گرفت . نازنین هم به زور دست انداخت دور گردن فاطمه و بوسش کرد .
البته نازنین به محدثه میگفت : محندث ! همون تلفظ مهندس ! تو باغ یه سری علف روییده بود که شبیه گندم بود . این سه تا فسقلی هم گیر داده بودند به این علفا . اینم نازنین و گندماش .
البته نازنین چون از اونا کوچیکتر بود ازشون کم میاورد و نمیتونست به اندازه ی اونا گندم بچینه و این بود که از من کمک خواست منم رفتم کمکش . یه کم که دور شدیم و دیگه صدای بقیه نمیومد یهو وایساد و گفت : ما گم شدیم ؟ بعد خودش جواب داد : نه ! اگه گم شیم تو منو میبری . چون من کوچولو ام ولی تو بُزُگی ! منو بگل(بغل) میکنی میبری . گفتم :آره عزیزم .من میبرمت . دوباره یه کم رفتیم انگار جدی جدی ترسید گفت : منو ببر پیش چیز اینا ... اونا دیگه ...چیز ...(نمیدونست چی بگه ) اونایی که اونجا تو خونه بودن . کردم بردم . اینم موهای دخترمون از پشت :
البته پایین موهاش لوله میشه فر میخوره و الا بلند تر هم هست . بعد هم که یواش یواش شب شد و اونجا واقعا جنگل تاریک شد . بردمش یه کم ازش عکس بگیرم که نمیگرفت که الکی بهش گفتم هرکی از این سیبا بخواد باید اول باهاشون عکس بندازه .
بعدم گفتم هرکی بخواد اینا رو بخوره باید باهاشون عکس بندازه .
اینم یه عکس با زرد آلو های نرسیده .
بعدم چون شب بود و لباس آستین بلند نداشت هی گفت : یک زدم . ( یخ زدم ) ببین لپام یکه ! (یخه) منم بردمش کنار آتیش . یکم گرمش کردم . اینم یه عکس کنار آتیش که نازنین توش نیست . از راست : ریحانه . بابام . عمو علی . بابا محمد نازنین . مامانم . خودم . مهسا . زن عمو فرحناز.محمد
خلاصه اینم گردش روز 5شنبه ی ما که خیلی عالی بود .
این دو تا رو هم براش خریدم . ولی هنوز بهش ندادم . جوراب و جا مسواکی .
خب دیگه تموم شد . بازم پستمون طولانی شد . ببخشید . راستی بابت سایز بزرگ عکسا هم باید بگم چون برنامه ی فتوشاپم خراب شده مجبورم با برنامه ی پینت سایز عکسارو کم کنم که اگه از این کوچیکتر میکردم کیفیت عکسا خیلی بد میشد . راستی نازنین یه تصمیم جدید در مورد ازدباجش گرفته . میخواد با مامان اعظم ازباج کنه .
[ شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٢ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! سلام به روی ماهه دختر گلمون . و سلام به دوستای گل وبلاگی . دایی گلم یعنی بابای نازنین زحمت کشید و عکسای شهربازی و ... رو به دستم رسوند و منم امورز براتون میزارمش . البته چون تو شهر بازی نبودم با همون توضیح مختصری که بابایی نازی داد براتون میزارم . جوجه در شهر بازی این عکس زیر مربوط به همون تاب پرنده است که نازی دخملی وقتی دستگاه حرکت کرده شروع که به گفتن : ایترسم ایترسم . (میترسم) و عکس بعدی جوجه در ترن کودکان ! آخه یه بچه ی دوساله و ترن ؟ بخورمت ؟ و جوجه عسلیه ما در ماشین . اینجا ماشین هنوز راه نیفتاده و جوجه داره دنبال بوق میگرده ؟! این هم یه عکس دیگه که زیاد واضح نیست . و در این هم عکس نازی خانوم با خاله فائزه سوار قو شده بود . داره تقلا میکنه برای بیرون اومدن از قو برای اینکه زود تر سوار بقیه ی وسایل بشه . اینجا هم وروجک تو هلیکوپتر هست : موش موشیه من !!!!!! وای چقدردوری دخملی ! الهی هرجا از ما دور بودی دست خدا نزدیکت باشه ! عزیز دلمی گلدونه ! وقتی شکرپنیر(استعاره از نازنین) کارتون نشین میشود : این عکس هم ماله همون روز نیمه ی شعبانه که چندتا کارتون تو حیاط مامان بزرگ اینا بود و ما هم منظره ی قشنگ تر اینا پیدا نکردیم ... باور کنید طرحش با من بود . همیشه که قرار نیست تو جاهای تمیز و اتو شده عکس انداخت ؟! و اما دخملیه خام خوار ! یه چیز خیلی خیلی عجیب که تازه شنیدم اینه که نازنین به زرده ی تخم مرغ خام علاقه ی شدیدی داره . طوری که تخم مرغ تو خونه شون نمیمونه و هر روز نازنین چند تا تخم مرغ رو از یخچال برمیداره و میده به مامانش تا زرده اش رو جدا کنه و بده بخوره ! البته با دکتر مشورت کردن گفته که مشکلی نداره و خیلی هم مفیده ! تو عکسای پایین هم نازنین کاتون نشین داره شله زرد میخوره و از روی ظاهرش فکر میکرد زرده ی تخم مرغه و هی میگفت زرده ... زرده ! قربون اون لبای غنچه ! وای وای اون قاشق دست گرفتنت رو قربون ! نازنین در زیارت : اینم همون روز نیمه ی شعبان در شاه عبد العظیم . ای ناز اون خنده های قشنگت رو برم من !از خنده اش هم شیطونی میریزه ! وای وای وای چه دخمل خوشمل و سر به زیری ... چه خنده ی قشنگی ... چه موژه هایی ... چه گونه هایی !!! ................................................................................................................ و اما تازه ها از نازنین ... ١_بابایی یه مدت بود میخواست یه تلوزیون بزرگتر ال سی دی بگیره . ولی از ترس نازنین نمیگرفت . یعنی میگفت تلوزیون دوست نازنینه و از صبح تا شب آویزونه تلوزیونه . با دستای چرب و چیلی و همه جوره . به خاطر همین میگفت ممکنه اگه ال سی دی بگیره زود خراب شه بخاطر همین وقتی تصمیم گرفت بخره از چند وقت قبل به نازنین میگفت که اگه تلوزیون خریدم خرابش نکنیا ! دست بهش نزنیا ! خلاصه تلوزیون رو خریدند و شب وقتی نازنین خواب بود نصبش کردن . صبح که نازنین بیدار شد با دیدن تلوزیون سریع گفته : اینو میگی اَباد اَکنم ؟ (اینو میگی خراب نکنم؟) و جدید ترین اخبار هم اینه که فعلا دختر حرف گوش کنی بوده و به تلوزیون دست نزده اما کار کردن با دی وی دیش رو یاد گرفته و خودش برای خودش سی دی میزاره و میبینه ! ٢_ یکی از قاعده های کلی حرف زدنت اینه که حرف اول کلمه رو نمیگی ... ٣_یه عادت دیگه ای که نازنین داره اینه که علاقه ی شدید به سوپرمارکت داره و هروقت از کنارش رد میشخ مثل آهن ربا جذبش میشه و میره توی مغازه و از جعبه ی هرچیزی خوشش میاد برمیداره و گرفتن اینا از دستش و بیرون آوردنش از مغازه کار حضرت فیله ! خلاصه تقریبا همیشه با گریه میاد بیرون چون نمیشه همه ی چیزایی رو که میخواد براش بگیری . مثلا مامانش میگفت یه دفعه تمام بسته ی لپ لپ رو خالی کرد روی میز فروشنده ! و گیر داده بود همشونو میخوام . خلاصه چند شب پیش باباش بردتش سوپرمارکت و نیم ساعت ایستاده تا نازنین هرچی میخواد برداره و نتیجه این شده که هرچی جعبه اش قشنگ بوده یا رنگش قشنگ بوده توسط نازنین برداشته شده اعم از تاید و نی و ذغال و شکولات و پفک و ... و چند تا کیسه ی پر شده و مسلما هم کلی خرج رو دست بابایی گذاشته ... ولی همه ی همه اش به یه خنده ی از سر شوق نازنین میارزه ! یعنی همه ی دنیا هم قیمتش به اندازه ی اون خنده نمیرسه !!!!!!!!!!!!!!!!!! پ.ن : ادامه ی مطلب رو انتقال دادم به آپ بالا تا مجبور نشم زود حذفش کنم. خدافظ ! [ سهشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢٢ ب.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
به نام خدا ! وقتی مدرسه ای بتونه در عرض سه روز انقدر حجم درساش بالا بره که احساس کنی مغزت پکیده همه میگن عجب مدرسه ی خوبی ؟؟ مثل مدرسه ی ما .این شد که من از زیر کار دررفتم و اومد یه آپچه بکنم . نازنین خانوم چند روز پیش با بابایی و مامانی و دوتا خاله کوچیکاش و مامان جونش رفته بود : شهر بازی . و شرح این شهر بازی رفتن به روایت بابایی : نازنین رو بردیم و سوار تاب پرنده کردیم اولش که یواش بود خوب بود ولی تا یه کم تند شد نازنین پشت سرهم میگفت : ایترسم ! ایترسم ! (میترسم) منم بهش گفتم نازنین چشماتو ببند و نازنین هم چشماشو بسته بود و سرش رو آورده بود پایین و منم همراه با تاب میدویم و همه داشتند به ما پدر دختر میخندیدند . از هر وسیله ی بازی هم که خوشش میاومد وقتی پیاده میشد میگفت : اِکی دیگه سبار شم !(یکی دیگه سوار شم ، یعنی همون یه بار دیگه سوار شم) براش توپ خریدم ولی توپش افتاد تو جوب و آب بردش ، سریع برگشته به من میگه : بابایی بریم اِکی دیگه اِخریم که عژم دبا نکنه ! (بابایی بریم یکی دیگه بخری که اعظم (مامانش) دعوا نکنه) خلاصه من و نازنین تصمیم گرفتیم پدر دختر سوار آبشار بشیم . با هم رفتیم بالا ولی تا به اونجا رسیدیم دیدم که کیسه نبردیم به خاطر همون به نازنین گفتم : بابایی همین جا بایست و تکون هم نخور . میله رو هم بگیر تا من برم کیسه بیارم بیام . نمیری که ؟ و نازنین هم گفت : نه ! نه ! منم از مدل "نه" گفتنش با خودم گفتم که این حتما از اینجا تکون نمیخوره و رفتم پایین و داشتم کیسه رو برمیداشتم و برگشتم سمت بالا رو نگاه کنم که ببینم نازنین داره چیکار میکنه که تا بالا رو نگاه کردم دیدم نازنین نشست که بیاد پایین ، بلند داد زدم : نازنین نهههههههههههههه !!!!!!!! ولی همین رو که گفتم نازنین سر خورد و اومد . فقط میدیدم که نازنین میره رو هوا و پرت میشه پایین ! سریع دویدم سمت پایین آبشار و تا سرخورد و اومد پایین رفتم بالاسرش و نازنین هم تا من رو دید خودش رو خیس کرد ! (نگار: الهی بمیرم بچه چقدر ترسیده !!!) ....................................................................................... خدا رو هزار مرتبه شکر که نازنین هیچیش نشده و سالم و سرحاله ولی دایی(بابای نازنین) میگفت از ترس احساس میکنه نصف بدنش لمسه ! ولی کلا به غیر از این اتفاق خیلی بهشون خوش گذشته بود و گفت عکس هم انداختند که عکسا رو فعلا ازشون نگرفتم ، هروقت گرفتم میزارم .
امروز هم نازنین خونه ی مامان بزرگ بود که دوباره از اون روزای خیلی شیطونش بود که همه رو عاصی کرده بود . انقدر که باز هم من نتونستم عکسای جالبی ازش بگیرم اما کلی شیرین زبونی کرد . من موندم آخه این بچه چرا انقدر بلائه ؟
این عکسا :
تو عکس بالا داره فاصله ها نگاه میکنه ! گل سرش رو از سرش در اورده و گذاشته تو دهنش تا موهاش رو مرتب کنه بعد بزنه به سرش که یهو یک مو رفت تو دهنش ، با یه حالت طلبکارانه برگرشته به ما میگه : دیدی مو رف تو دهنم ؟ ! انگار ما مو فرستادیم تو دهنش ! بهش میگیم نازنین برو یه کم تو حیاط بازی کن میگه : نه ! بُرون سوس داره ! (نه ! بیرون سوسک داره ) خونه ی مامان بزرگ یه طاقچه ی کوتاه داره که نازنین تازه قدش میرسه که بره روش بشینه ، همچین با غرور اون رو میشینه و هرکی میره کنارش بشینه با یه لحن خیلی جدی میگه : تو نمیدونی بیای بالا ! (تو نمیتونی بیای بالا) حالا دیگه قد کشیدنت رو به رخ ما میکشی شیطون ؟ داداش من ، محمد رفته بود تو انباری و میخواست در رو ببنده اما نازنین به زور میرفت لای در و شدیدا اصرار داشت که : دَدُ بسته نکُدیا ! (درو بسته نکنیا! منظورش همون در رونبندیاست ) لاک پشت من تو حوض مامان بزرگ بود . به نازنین میگم نازنین بیا بریم لاک پشتو ببینیم ، سریع جیغ میزنه : بریم آک پش (لاک پشت) اِبینیم ! (ببینیم) بهش میگم : نازنین اسم لاک پشت من هرمزه ! همون لحظه هرمز شروع کرد راه رفتن سمت نازنین ، نازنین هم داد میزد : گُرمُز دَفشَمو اُرد ! و جیغ میزد و عقب عقب میرفت ! بعد هم به من میگه : برو قبَق الان گُرمُز دمپاییتو ایخوره ! (برو عقب الان هرمز دمپاییتو میخوره ) آخر بازی هم میگه : گُرمُز بره تو اُض ! (هرمز بره تو حوض ) و بعد هم بدون هیچ ترسی لاک پشتم رو برداشته و برده انداخته تو حوض و در حال بای بای کردن میگه : بابا گُرمُز ! (بای بای هرمز ) بعد هم اومده پیش من میگه : اَستم گُرمُزیه . بریم ایشورمش ! (دستم هرمزیه بریم بشورمش ) وقتی داشتند میرفتند مامانیش بهش میگه : نازنین خانوم من شما رو با خودم نمیبرم و میزارمت تو حیاط اینجا و میرم . چون امروز خیلی شیطونی کردی و همه رو خسته کردی ! صد دفعه گفتم خوشم نمیاد یه جا میریم یه طوری رفتار کنی که همه بهت بگن بکن نکن ! (انقدر جدی و با جذبه حرف میزنه انگار نازنین یه دختر ده ساله است . خیلی خوشم میاد از این رفتارش ) نازنین هم با دقت و آروم داره گوش میده . اعظم دوباره میگه : مامان جون مریضه . حال نداره . صد دفعه میگم انقدر شیطونی نکن انقدر جیغ نزن ! مامان جونو اذیت کردی ! یهو نازنین گفت : نه ! من مامان جو اوس دارم ! (دوست دارم) و هرچی اعظم میگفت نازنین باز همین جمله اش رو تکرار میکرد . بعد هم رفت مامان جونشش رو بوس کرد و گفت: اِاَخشید اذَت تَدَم مامان جو (ببخشید اذیت کردم مامان جون) مامان جون هم بوسش کرد و گفت :نه عزیزم تو شیطونی نکردی محمد شیطونی کرد ! و بدین ترتیب در اثر فوران احساسات نوه مادربزرگی اونهمه شیطونی های نازنین افتاد گردن برادر بیچاره ی من !
دوستان فعلا خداحافظ . یه بار دیگه وعده ی تولد نازنین رو برای جمعه ی هفته ی بعد بهمون دادند . الله اعلم که بلاخره مهمونی هست یا نیست ! مامان گلا شرمنده اگه نظر نمیدم . وقت نمیکنم . ولی تا جایی که بتونم بهتون سرمیزنم . راستی نازی دیگه پوشک نمیبنده ولی همچنان نانا میخوره . بهش میگم نازنین از ناناهات به من میدی ؟ میگه : نه ، نه ! عبه ! (عیبه ) [ چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥۸ ق.ظ ] [ دختر عمه نگار ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] |